25.4 C
تهران
شنبه, ۵. اردیبهشت , ۱۴۰۵

روحانیت آبروباخته

آخوند متفکر

از زمان تشکیل نهاد روحانیت شیعه در ایران در اوایل سلطنت شاه طهماسب اول و سه قرن بعد از مرکزیت یافتن قم با حضور مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی، آیت‌الله حاج سید صدرالدین صدر، حاج آقا حسین قمی و نجف با نایینی، آخوند خراسانی، مازندرانی، شیرازی‌، غروی و خلخالی (با شیخ صادق خلخالی اشتباه نشود) روحانیت شیعه هرگز تا این حد مفلوک، نوکر قدرت و بعضاً وحشت‌زده از قدرت نبوده است. هم در زمان رضاشاه کبیر و هم در عصر پهلوی دوم، مرجعیت و روحانیت صاحب آبرو بودند و حتی روشنفکران سکولار و لاییک به آن‌ها احترام می‌گذاشتند. توصیف سیمین بانو دانشور از امام موسی صدر نوعی شیفتگی را نیز آشکار می‌کند.

 

۱ ــ آخوندهای قبل از انقلاب

پیش از انقلاب، حداقل در سه دهه پایانی عصر پهلوی، روحانیت در ایران، بدون در نظر گرفتن مراتب و جایگاه «فقهی» آن‌ها، در سه دایره فکری قرار می‌گرفتند.

یادآور می‌شوم من «فقهی» می‌گویم و نه «علمی»، زیرا مثلاً استفاده از صفت «اعلم» برای یک مرجع اعلا، به منزله احاطه او بر علوم تجربی و حتی علوم انسانی‌ است، در حالی که در واقع منظور از علوم در مفهوم حوزوی آن، فقه و تا حدودی منطق و فلسفه قدیم و ادبیات و دانش انساب است. البته بودند علمایی چون مرحوم دکتر مهدی حائری که مجتهد مسلم بود و به‌ندرت چلواری بر سر داشت، یا امام موسی صدر که حقوقدانی آگاه بود یا علامه طباطبایی که ریاضیات می‌دانست و امثال ایشان که از علوم جدیده نیز بی‌بهره نبودند.

برگردیم به موضوع. در دایره فکری نخست که در آن از مراجع اعلا و سرشناس، حلقه مدرسان نامدار و بی‌نام و سرانجام خطبا و روضه‌خوان‌های بعضاً آشنا حضور داشتند، نگاه عمده و اصلی روحانیت به شئون زندگی غیرسیاسی و صرفاً مذهبی بود. در این نگرش سنتی، روحانیون ضمن اینکه به سنت پایبند بودند و درباره تحول جامعه به سوی مدرن شدن نظر مساعدی نداشتند، مخالفت خود را در حد غرولند یا زمانی که یکی از مسئولان با آنان دیدار می‌کردند، ابراز می‌کردند.

در این دایره، حکومت در تعبیر شیعه اثنی‌عشری آن، متعلق به ولی‌عصر و در دوران غیبت او، ملک عادل بود و اطاعت از ولی امر پس از اطاعت از اولی‌الامر واجب شمرده می‌شد.

مرحوم آیت‌الله حاج آقا حسین بروجردی شخصیت برجسته این دایره بود. ضمن اینکه در دو دیگر نیز اعتبار و احترام داشت. پس از او شخصیت‌هایی چون مرحوم سید محسن حکیم و شاهرودی و خویی در نجف و مرحوم شریعتمداری، خوانساری، گلپایگانی، مرعشی نجفی، حاج شیخ بهاءالدین نوری، عبدالله مسیح تهرانی ملقب به چهلستونی، حاج آقا حسین خادمی اصفهانی، مرتضی حائری یزدی، رضی شیرازی، علامه حاج شیخ‌علی مقدادی اصفهانی که چند سال پیش به خواب جاودانه شتافت (فرزند مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی) حسن سعید، سید محمد روحانی از برجستگان دایره علمای سنتی غیرآلوده به سیاست و حواشی آن بودند.

از خطبا و منبری‌های سرشناس در این دایره می‌توان از شخصیت‌هایی چون مرحومان حسینعلی راشد، دکتر سید محسن بهبهانی، سبزواری، سید مهدی قوام‌زاده، برادران میرفخرایی (جندقی) نوغانی، مناقبی و البته ادیب و خطیب سرشناس یعنی مرحوم دکتر عباس مهاجرانی، یادکرد. اشراف روحانیت همگی در این دایره بودند.

دایره دوم متعلق به آخوندهای سیاسی بود که در جمع آن‌ها، بعد از علمای صدر مشروطیت و سید ابوالقاسم کاشانی، دو شخصیت بسیار نام‌آور بودند؛ یکی مرحوم حاج حسن آقا طباطبایی قمی که از نظر فکر دینی به گروه نخست نزدیک ولی در رویارویی با حکومت، از اقطاب گروه دوم بود. دو دیگر مرحوم آقای میلانی بود که در مشهد اقامت داشت و بدون آنکه علناً مواضع تندی علیه حکومت بگیرد، در پس پرده، مشجع روحانیون تندرو و مخالف دستگاه بود.

خمینی تا پیش از رویدادهای ۱۵ خرداد به علت مشرب فلسفی و عرفانی خود، در دایره نخست جایی نداشت، اما در دایره دوم خیلی محبوب بود. با این همه ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ او را در کنار حاج حسن آقا طباطبایی قمی و بهاءالدین محلاتی قرار داد. منتها هنگامی که جانش به خطر افتاد و پیدا بود اگر قصد جانش را هم نکنند، زندانی طولانی در انتظارش خواهد بود، امیدش برای رهایی به برجستگان دایره نخست بود.

به عبارت دیگر، این مرحوم شریعتمداری بود که با آمدن به تهران و شهرری و گرفتن امضای آقایان گلپایگانی و مرعشی نجفی در تائید مرجعیت خمینی، موفق شد او را نجات دهد. جالب اینکه در آن زمان، آقای میلانی حاضر به تائید خمینی نشد. دستگاه اطلاعاتی کشور در این دایره، بیشترین مأموران و جاسوسان را داشت. فرمان خمینی به مهندس غرضی و برادر مهندس صباغیان در رفتن به ساواک و ضبط و انتقال کلیه اسناد مربوط به روحانیت در فردای انقلاب، ناشی از نگرانی او از برملا شدن رابطه شماری از شاگردان و دوستانش با ساواک و حکومت بود. البته همان اندکی که بیرون افتاد، هم کافی بود تا آشکار کند دو تن از سرشناس‌ترین مردان انقلاب متعهد و ملتزم به همکاری با ساواک بودند. از کوچک‌ترها نام‌های بسیاری بودند که با وجود روابط پنهانشان، رسوا نشدند.

علیرضا نوری‌زاده
علیرضا نوری‌زاده

به جز آقایان قمی، خمینی، میلانی، صادق روحانی، دستغیب، طالقانی، منتظری و محلاتی که از برجستگان این دایره بودند، در رده دوم مشکینی، شیخ غفاری، موسوی اردبیلی، مرد هزارچهره سعیدی، جمعی از بقایای فداییان اسلام یا هوادارانشان، سید جلال طاهری، سید دستغیب، ناطق‌نوری، شیخ علی‌اصغر مروارید، حاج شیخ محی‌الدین انواری، عبدالرحیم ربانی شیرازی، شیخ احمد مولایی، فلسفی واعظ و… قرار می‌گرفتند.

این توضیح ضروری است که شماری از روحانیون متمایل و بعضی مرتبط با این دایره بودند، اما در عین حال با دایره اول و گاه دستگاه دولت نیز سروسری داشتند. سرشناس‌ترین این‌ها سیدمحمد بهشتی، حاج شیخ مرتضی مطهری، شیخ محمد مفتح، محمدجواد باهنر، واعظ طبسی، مهدوی کنی، لاهوتی، هاشمی‌نژاد، مجدالدین محلاتی و از منبری‌های سرشناس مرحوم سیدعبدالرضا حجازی‌ ــ که با تائید خمینی و به دست ری‌شهری اعدام شد ــ از این شمار بودند.

سرانجام می‌رسیم به دایره روحانیون موافق و مؤید نظام که تعداد نامدارانشان کم بود، اما ۵۰ میلیون تومان بودجه محرمانه نخست‌وزیری، بودجه ویژه در شرکت نفت و مستمری‌های ماهیانه کُددار ساواک، صرف راضی نگه‌داشتن آن‌ها می‌شد.

اینجا توضیح دومی هم لازم است. اینکه در میان روحانیون گروه نخست بودند کسانی که بدون تظاهر یا موضع‌‌گیری مستقیم، قلباً حکومت را تائید می‌کردند و به علت روابطی که با بعضی دولتمردان وقت داشتند، اغلب روحانیون به اصطلاح مخالف یا دست‌کم متحفظ، خواسته‌ها و شکایاتشان را از طریق این افراد به اطلاع شاه می‌رساندند. مروری بر یادداشت‌های اسدالله علم این مورد را به‌خوبی آشکار می‌کند. من ترجیح می‌دهم به اسم این روحانیون به‌ویژه آن‌ها که هنوز زنده‌اند و آن‌ها که با دستگاه در ارتباط مستقیم یا در جمع مویدان نظام بودند، اشاره‌ای نداشته باشم.

 

۲ ــ آخوندهای بعد از انقلاب

بعد از انقلاب، همراهان خمینی، شاگردان، دوستان و همدلانش به‌سرعت در جایگاه‌های حساس قدرت قرار گرفتند. در آن روزها و ماه‌های نخست، حداقل با شماری آخوند سرشناس روبرو بودیم که اگر هم عموم آن‌ها را نمی‌شناختند، حداقل خواص آ‌ن‌ها را می‌شناختند. در واقع ناشناس‌ترین این‌ها شیخ اکبر هاشمی نوقی بهرمانی ملقب به رفسنجانی بود که عملاً در زمانی کوتاه، بعد از منتظری به شخصیت سوم انقلاب تبدیل شد.

با خروج روحانیون سرشناس از دایره، بعضی با ترور (بهشتی، مطهری، مفتح، باهنر، دستغیب، اشرفی اصفهانی، ربانی شیرازی، قاضی و…) یا مرگ (طالقانی) یا قتل به دست رژیم (لاهوتی) یا کنار گذاشته شدن (مجتهد شبستری، گلزاده غفوری، علی آقا حجتی کرمانی و…)، جمع دیگری از آخوندها که در میانشان هم مریدان و سرسپردگان اقطاب دایره نخست حضور داشتند (جنتی، یزدی، مصباح یزدی، غیوری، احسان‌بخش از این دسته بودند) و هم چهره‌های مفلوک و درمانده و بعضاً تندرو و انقلابی از نوع هادی غفاری و محمدی ری‌شهری و علی فلاحیان، به جمع اصحاب «آقا» پیوستند. خیلی‌ها نمی‌توانستند مهر و لطف غریب خمینی به شیخ صادق خلخالی را توجیه کنند، اما بعدها آشکار شد که «رهبر انقلاب اسلامی» در دوران مدرسی، از خلخالی برای برهم زدن مجالس بزرگان حوزه از جمله آیت‌الله بروجردی، ارباب، شریعتمداری و… استفاده می‌کرد.

در ۱۰ سال ولایت خمینی، شرط اول مرجع ماندن ولو اسما، ورود به قلعه قدرت و سرسپردگی مطلق به او بود. البته خمینی تا حدودی حرمت مراجع را نگاه می‌داشت. تنها در مورد آیت‌الله سید کاظم شریعتمداری هیچ حدودی را رعایت نکرد. حتی در مورد منتظری که به قول بعضی‌ها، «دلش را شکست»، حدودی را منظور داشت. در واقع چون خمینی مجتهد بود و مقلدانی داشت، بعد هم در مقام رهبر انقلاب بالاترین جایگاه مذهبی و سیاسی کشور را از آن خود کرد، هیچ‌گاه خود را کمتر از دیگر مراجع فرض نمی‌کرد. هم پول و قدرت و نظام (نیروهای مسلح به قول او) در اختیارش بود و هم اعتبار داخلی داشت و هم اهمیت و اعتبار بین‌المللی؛ بنابراین ضمن اینکه رأی مخالف را ساکت می‌کرد، ترسی از آخوندهای دیگر نداشت که حالا از کوچک و بزرگشان یا با او بیعت می‌کردند یا ولایتش را از سر ترس می‌پذیرفتند یا اگر از این دو نبودند، خانه‌نشین می‌شدند.

اما بعد از او، کسی در جایگاهش نشست که هیچ‌کدام از صفات آخوندی را نداشت. فقیه و مجتهد نبود، متورع و زاهد یا متظاهر به زهد و ورع نبود و رادیکالیسم او از نوع شریعتی‌گونه و مدرن بود. از روحانیت سنتی هم بیزار و سخره‌گر روحانیت انقلابی بود و بیشترین دوستان و هم‌نشینانش غیرروحانی بودند. برخلاف اغلب آخوندها، به مظاهر زندگی توجه بسیار داشت. مثلاً علی‌رغم تنگدستی، خوش قبا و عبا و عمامه بود. ساعت مچی می‌بست، حلقه ازدواج از جنس پلاتین در دست داشت، پیپ می‌کشید و عاشق توتون کاپیتان بلک و آمفورا بود. رابطه‌اش با رادیو و تلویزیون و غنا طبیعی، هم فراتر از توجه افراد معمولی به این رسانه‌ها بود.

به عرفان و تصوف دل‌بسته بود و با دراویش از جمله گنابادی‌ها، رابطه نزدیکی داشت. چون سال‌هایی از دوران تبعیدش را در شهرهای سنی‌نشین گذرانده بود، اصلاً تعصب نداشت و با پیروان دیگر مذاهب و ادیان بسیار دوستانه برخورد می‌کرد. به هم‌نشینی با اهل ادب و موسیقی و گعده‌های غیرآخوندی سخت دل‌بسته بود و یک ساعت هم‌نشینی با عماد خراسانی و استاد عبادی و شازده قهرمان و امیرالشعراء امیری فیروزکوهی را برتر از هزار ساعت نشستن با آیات عظام و حجج‌اسلام می‌دانست. حال چنین فردی را مجسم کنید که با یک قیام و قعود مجلس خبرگان به کارگردانی شیخ علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی، صاحب بیت رهبری، لقب «آیت‌الله‌العظمی»، نیابت امام زمان، فرماندهی کل قوا، ولایت مطلقه و سلطان بر و بحر می‌شود. خود را لحظه‌ای به جای او بگذارید. آیا رفتار و گفتار شما جز این می‌شد که در رفتار و گفتار سید علی آقا مشاهده کردیم؟

برخلاف خمینی که نیاز به تثبیت خود نداشت و دیگران را به چیزی نمی‌گرفت، خامنه‌ای هنگام تأسیس دفترش، نخست دو رفیق امنیتی‌ خود را، یعنی محمدی گلپایگانی و اصغر حجازی (که هر دو از معاونان ری‌شهری بودند)، همه‌کاره دفتر کرد. حالا خیالش راحت بود که در امور امنیتی، کسی سرش را کلاه نخواهد گذاشت، اما از این مهم‌تر تعامل با علما بود. اینکه او را نیز به‌عنوان مرجع و قائد و رهبر بپذیرند.

در دو سه سال نخست رهبری خامنه‌ای، این رفسنجانی بود که با روابط آشکار و پنهان با مراجع و روش ماکیاولیستی و البته زبان‌چرب و نرم، توانست شماری از مدعیان خامنه‌ای را کنار زند یا به تمکین وادارد. آن چند تنی هم که از خودی‌ها بودند و به علت آشنایی کامل با خامنه‌ای به‌هیچ‌روی ریاست او را بر مذهب نمی‌پذیرفتند، نظیر موسوی اردبیلی، یا حق‌وحساب کلان گرفتند و عقب نشستند یا همچون آذری قمی، به عقب رانده شدند. خامنه‌ای به‌مرور ضمن دادن امتیاز به موتلفه و راست‌های رژیم، با تائید رفسنجانی، چپ‌ها را هم کنار زد و تورش را در حوزه پهن کرد تا گربه‌ماهی‌ها را شکار کند. از آنجا که مرجعیتش جا نیفتاده بود، آمدند و مراجع هفتگانه را راه انداختند تا او نیز از سفره مرجعیت سهمی داشته باشد.

آقای وحید خراسانی با جمع‌کردن رساله‌اش عقب کشید، اما هم او، وقتی دامادش صادق لاریجانی به ریاست قوه قضاییه رسید، باب مراوده با سید علی را گشود که به قول خودش «صلاحیت مدرسی الفیه هم نداشت چه برسد مرجعیت». میرزا جواد تبریزی و بهجت فومنی هم روی خوش‌نشان ندادند، اما فاضل لنکرانی و ناصر ابوالمکارم شیرازی و صافی گلپایگانی آستان بوسیدند و قدر دیدند و بر صدر نشستند و حساب‌هایشان هشت‌رقمی شد.

کار منتظری را به نیز به‌مرور ساختند تا ۱۳ رجب بعد از پیروزی خاتمی که دندانش را شکستند و در حصر خانگی‌‌اش گذاشتند. با رحلت تبریزی و بهجت از یک‌سو و درگذشت سید محمد شیرازی که ۱۵ سال در حصر خانگی بود و فرزندش مرتضی را فلاحیان به آتش کشید، خامنه‌ای احساس کرد دیگر نیازی به‌واسطه ندارد تا مرجعیت را به تمکین وا‌دارد. ضمن اینکه واسطه‌ امین یعنی شیخ علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی هم حالا لقب آیت‌الله گرفته بود و خود را هم‌عرض او می‌دانست. در چنین احوالی بود که درها به روی درجه سومی‌های حوزه باز شد و از سوی دیگر بنجل‌های پرونده صاحب عمامه حکومت به قم اعزام شدند تا به نام نامی سید علی، سکه زنند و خطبه بخوانند.

 

۳ ــ آخوندهای امروز

رویدادهای پس از تحولات اخیر‌ ــ قتل خامنه‌ای و شماری از روحانیون مثل خطیب‌ ــ فرصتی تاریخی پیش آورد تا روحانیت شیعه در ایران و البته نجف اعتبار و جایگاهشان را مشخص کند. در سال‌های پیش از انقلاب، روحانیون مخالف که با اعتراض‌ها و اعلامیه‌هایشان علیه بی‌عدالتی و ظلم و احجاف به ملت مظلوم اشک می‌ریختند، حداقل نزد خواص جایگاه و اعتبار ویژه‌ای داشتند. چشم مراجع عموماً به دست مردم بود و بازاریان با پرداخت خمس و سهم امام، چرخ حوزه را به گردش درمی‌آوردند.

خمینی دست به ترکیب این نظم نزد، اما جانشین او، هزینه دادن کوچک‌ترین اطلاعیه در حمایت از مردم را برای اهل حوزه، چنان بالا برد که کمتر کسی جرات داشت (منهای آقای منتظری و سه چهار تنی در مرتبه‌ای فرودست‌تر از او) کلامی علیه «مقام معظم» بر زبان آورد.

این امر البته به جایگاه مرجعیت لطمه زد، اما مراجع هم دیگر نگران وجهه و مقلدان و مریدانشان نبودند. اگر درگذشته باید قناعت‌وار تظاهر می‌کردند یا ذکر قدوس بر زبان داشتند تا فلان حاج آقا ۱۰۰ هزار تومان وجوهات تسلیم داماد یا آقازاده‌شان کند (معمولاً در بیت مراجع دامادها یا آقازاده‌ها مسئول دریافت وجوهات بودند)، حالا حواله‌های میلیاردی از دفتر «نایب امام زمان» به دستشان می‌رسید (نگاه کنید به مکارم شکرفروش شیرازی، شبیری زنجانی، نوری همدانی، مومن و…)

در نجف هم هیچ‌یک از مراجع حتی واژه‌ای در محکوم کردن جنایات خامنه‌ای بر زبان نیاوردند. حتی سید صادق شیرازی نیز که جای اخوی نشست، نه نفوذ او را دارد و نه اعتبار و شجاعتش را. حوادث بعد از خرداد و جنگ ۱۲ روزه و سپس کشتار ۴۰ هزار سرو راست‌قامت خانه پدری می‌توانست نظم سازشکار حوزه را زیرورو کند. کافی بود سرشناسان حوزه، حداقل آن‌ها که تا خرخره آلوده وجوهات مرحمتی «مقام رهبری» نشده‌اند، به سرکوب و کشتار و شکنجه و تجاوز در زندان‌های رژیم اعتراض کنند و با مردم همدلی نشان دهند.

بعد از تظاهرات میلیونی حداقل در ۱۵۰ شهر و کشتار مستقیم مردم، جمعی نامه‌ای به آقای سیستانی نوشتند و از او خواستند برای نجات فرزندان دربند و زیر شکنجه وطنش، صدای اعتراضش را بلند کند. هفته‌ها گذشت و پاسخی نیامد که البته سبط اکبر حاج آقا، محمدرضا، سری از «آقا مجی» سوا دارد. کوتاه زمانی بعد هم در شهادت «قائد امت» و قاتل ملت سوگنامه منتشر کرد و کشمیری، داماد سیستانی، میزبان عزاداران کشته شدن خامنه‌ای در مرکز اسلامی او در لندن شد.

امروز در حوزه‌ها، جز نفس‌های به‌ناله‌آمیخته دو سه تن، غیر از کلام ستایش‌آلود و مداحی‌های ارباب عمائم بزرگ و کوچک، صدایی به گوش نمی‌رسد. بسیاری از روحانیون شرافتمند یا همچون مجتهد شبستری عبا و عمامه کنار گذاشته‌اند یا چون محقق داماد با تدریس و تحقیق، حسابشان را از حوزویان جدا کرده‌اند. خامنه‌ای اگر در یک کار موفق عمل کرده باشد، همین به هم ریختن بساط و برکندن اساس مرجعیت است. غیر از آن سه چهار تنی که نامشان آمد، الباقی چنان در تجارت و اموال و وجوهات ارسالی از دفتر آقا آلوده و در سال‌های اخیر در ولایت جنایت، ذوب‌شده‌اند که حرفشان دیگر پشیزی اعتبار ندارد.

حالا عصر صادرکنندگان فتوای قتل آزادی‌خواهان است. آخوندهای فاسد دربار سلطانی سید علی و حالا آقا مجی «نیمه‌جان»، هرگز این‌همه هدف نفرت جامعه نبوده‌اند.

یک روحانی اهل سنت چون مولوی عبدالحمید هرروز محکوم می‌کند و اعتبار بیشتری می‌یابد و مکارم و جنتی و صدیقی و احمد خاتمی و اعرافی و اژه‌ای و موحدی کرمانی ‌فاسد بدحجابی را باعث فزونی زلزله می‌دانند. کسی هم از آن‌ها نمی‌پرسد آیا گناه تجاوز به زندانیان و قتل بی‌گناهان سنگین‌تر از بیرون ماندن طره گیسو نیست؟ آیا در مذهب ساختگی شما، کشتن ۴۰ هزار جوان و نوجوان و کودک جرم نیست؟ از این منظر، خوشحالم که این دکان شیادی و فریب و خرافات روبه ورشکستگی کامل می‌رود. این همان رنسانسی است که روشنفکران و آزاداندیشان خانه پدری از صدر مشروطیت، آرزوی تحققش را داشتند.

علیرضا نوری‌زاده

برگرفته از ایندیپندنت فارسی

پست‌های مرتبط

بیشترین خوشبختی‌ها برای بیشترین مردم

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر