دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، در سیل توییتهای خود اغلب ادعا میکند که اگرچه قصدش را نداشته، اما موفق شده در ایران «تغییر رژیم» ایجاد کند. او میگوید در این رژیم جدیدی که خلق کرده، افراد معقول و ناشناسی را یافته است که میتواند با آنها به توافقی برای پایان دادن به جنگ و «عظمت بخشیدن دوباره به ایران» (همانطور که در آمریکا انجام داد) دست یابد. او گاهی تا آنجا پیش میرود که تلویحاً میگوید توافق حاصلشده و فقط چند روتوش نهایی باقیمانده است.
به نظر من باید ادعاهای او را جدی گرفت؛ چرا که این ادعاها سرنخی از ذهنیت یکی از بازیگران کلیدی در جنگی به دست میدهد که کمتر کسی خواهان ادامه آن است؛ اما ترامپ با ادعای اینکه تغییر رژیم از پیش رخ داده، آن دسته از افرادی را در تهران تشویق میکند که این حرف را به مثابه یک «بیمهنامه» تلقی کرده و به آنها اجازه میدهد هر کاری که میخواهند انجام دهند. در حالی که تنها چیزی که آنها را به اندازه کافی میترساند تا توافقی برای پایان جنگ را بپذیرند، ترس از «تغییر رژیم» است؛ به عبارت دیگر، سخنان ترامپ بر آتش غرور و خودبزرگبینی میدمد که پیش از این آتشِ جنگها و درگیریهای بسیاری را در منطقه شعلهور کرده است.
با این حال، ترامپ زمانی که میگوید اوضاع در تهران نسبت به دوران پیش از آغاز بمبارانها و ترور رهبران سیاسی و نظامی آمریکا و شریک اسرائیلیاش تغییر کرده، کاملاً هم بیراه نمیگوید. طبق اکثر گزارشها، «ترورهای هدفمند» رهبران تهران، ۱۶۸ چهره ارشد رژیمی را که تحت سلطه طایفهای چند صد نفره است، «حذف» کرده است.
یک جابجایی بزرگ صورت گرفته و دهها چهره جوانتر از نردبان قدرت بالا رفتهاند. به شرط بقای رژیم، ممکن است شاهد تغییری نسلی باشیم که خون تازهای به رژیم «زامبیگونهای» تزریق کند که رهبری آن بر عهده علی خامنهای فقید بود. بسیاری از کسانی که در حال بالا رفتن از نردبان قدرت هستند، هنوز تأییدیه کتبی معمول را از سوی «رهبر معظم» دریافت نکردهاند؛ چرا که مجتبی خامنهای، مردی که قرار بود تجسم این مقام باشد، ممکن است اصلاً در قید حیات نباشد.
تهدید به تغییر رژیم همواره مانند «شمشیر داموکلس» بالای سر عمامهبهسرها در تهران آویزان بود. هر زمان که این شمشیر از نیام کشیده شد، ملایان عقبنشینی کردند؛ همانطور که روحالله خمینی در سال ۱۹۸۸ و جانشینش علی خامنهای در سالهای ۲۰۰۳ و ۲۰۱۵ انجام دادند. اکنون که ترامپ این شمشیر را «غلاف» کرده است، نسل جدیدی از «جهادگرایان» مشتاق که در حال صعود به قدرت هستند، معتقدند باید اعتباری به عنوان رادیکالهای سازشناپذیر برای خود دستوپا کنند؛ کسانی که به قول یکی از مرشدهایشان، سعید جلیلی، مصمم هستند بینی «شیطان بزرگ» را به خاک بمالند.
طبق بهترین تخمینها، پایگاه مردمی هسته سخت رژیم، حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد از جمعیت ۹۲ میلیونی ایران را تشکیل میدهد. بخشی از این پایگاه شامل افرادی است که در تداوم این سیستم نفع مادی دارند. این منافع میتواند شامل سهمی در شبکه مافیایی باشد که بیش از ۴۰ درصد اقتصاد را کنترل میکند. بسیاری از رهبران سیاسی و نظامی حذفشده، میلیونرهایی بودند که اغلب سرمایهگذاریهای کلانی در اروپا، کانادا و امارات داشتند. برای مثال، سرلشکر حسین سلامی به عنوان فرمانده سپاه، عضو هیئتمدیره ۳۲ شرکت بود و دریابان علی شمخانی، یکی از پنج مرد ثروتمند ایران به شمار میرفت.
با این حال، بخش عمدهای از حامیان رژیم که نفع مادی در بقای آن دارند، در دسته خانوادههایی قرار میگیرند که «صورت خود را با سیلی سرخ نگه میدارند» و از امتیازات کوچکی مانند دسترسی به کالاهای کمیاب، پاداشهای نقدی و سهمیههای دانشگاهی و استخدامی بهرهمند میشوند.

البته داشتن نفع مادی در بقای رژیم، مانع از تعهد ایدئولوژیک به گفتمان آن نیست؛ همانطور که به معنای مخالفت سیستماتیک با مذاکره و حتی عادیسازی روابط با «شیطان بزرگ» هم نیست. برای نمونه، مرحوم علیاکبر هاشمی رفسنجانی، هم ثروتمند بود و هم طرفدار معامله با آمریکا. جناحی که هنوز او را منبع الهام خود میداند نیز از مردان ثروتمندی تشکیلشده که معتقدند بقای طولانیمدت رژیم مستلزم عادیسازی روابط با ایالاتمتحده است. تصادفی نیست که حدود ۱۵۰۰ مقام ارشد نظامی و سیاسی کشور، اعضای خانوادهای دارند که در آمریکا و کانادا زندگی و کار میکنند.
یک تصور غلط درباره جمهوری اسلامی این است که این رژیم همیشه با هرگونه گفتگو با آمریکا مخالف بوده است. واقعیت دقیقاً برعکس است. آمریکا ماهها پیش از بازگشت خمینی به ایران برای قبضه قدرت، با او تماس مستقیم برقرار کرد. فرستادگان ویژه پرزیدنت جیمی کارتر، یعنی رمزی کلارک و جورج بال، با دستیاران ارشد آیتالله در پاریس گفتگو کردند. سفارت آمریکا در ایران نیز از طریق دبیر سیاسی خود، جورج لامبراکیس، تماسهای منظمی با نزدیکان خمینی مانند محمد بهشتی و مرتضی مطهری داشت.
اولین نخستوزیر روحالله خمینی، مهدی بازرگان، اولین دیدارش با یک مقام ارشد خارجی را با زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی کارتر انجام داد. سپس دو طرف گفتگوهای طولانیتری به رهبری وارن کریستوفر (معاون وزیر خارجه آمریکا) و بهزاد نبوی (معاون نخستوزیر جمهوری اسلامی ایران) داشتند. به شکلی، ایران با تمام روسای جمهور آمریکا از زمان جیمی کارتر تاکنون مذاکره کرده است.
شاید تعجب کنید که تمام جناحهای داخل رژیم میخواستند و هنوز هم میخواهند که یک «معامله شیرین» با شیطان بزرگ داشته باشند. تنها مشکل اینجاست که هر جناحی این امتیاز را منحصراً برای خود میخواهد و هر توافقی را که توسط جناح رقیب انجام شود، خراب میکند. آنچه از رژیم تهران باقیمانده، امروز بیش از هر زمان دیگری دچار تفرقه جناحی است و نبود یک «رهبر معظم» فعال برای مهار اوضاع، عناصر تندروتر را تشویق میکند تا بدون توجه به منافع بلندمدت رژیم، به بازیهای افراطی خود ادامه دهند.
پرزیدنت ترامپ با تظاهر به اینکه شرکای ناشناسی در تهران دارد و تصمیم گرفته رژیم را با حضور آنها در مسند قدرت حفظ کند، معاملهگران بالقوه را تضعیف و عناصر رادیکال را به پافشاری بر موضع ستیزهجویانه ترغیب میکند. ترامپ اقدامات متعددی برای جسور کردن «تیم رویاییِ خیالیاش» در تهران انجام داده است. او با مذاکرات غیرمستقیم موافقت کرد، در حالی که همانطور که اشاره شد، دو طرف بارها مذاکره مستقیم داشتهاند.
سپس ترامپ پذیرفت که جی.دی ونس را که تهران او را «ضد جنگ» میداند، جایگزین زوج استیو ویتکاف و جرد کوشنر به عنوان مذاکرهکنندگان اصلی کند. انتخاب پاکستان به عنوان محل جدید مذاکرات نیز برای خوشایند ایرانیها بود. ترامپ همچنین قطر را تحتفشار قرار داد تا حدود ۶ میلیارد دلار از داراییهای مسدود شده ایران را که از کره جنوبی منتقلشده بود، آزاد کند؛ و هنگامیکه تهران درخواست کرد لبنان نیز در آتشبس گنجانده شود، ترامپ پذیرفت؛ حتی اگر این کار به معنای قربانی کردن شریک سابقش بنجامین نتانیاهو بود.
به نظر میرسد ترامپ درک نکرده است که بدون توجه به امتیازاتی که میدهد، تهران – که درگیر مبارزه بر سر قدرت است – قادر به انجام معاملهای برای پایان دادن به جنگ نخواهد بود. افرادی مانند محمدباقر قالیباف (رئیس مجلس) و عباس عراقچی (وزیر خارجه) ممکن است وعدههای زیادی بدهند، اما توان عملی کردن آنها را ندارند. یک توافق تنها زمانی حاصل میشود که به نظر نرسد کفه ترازوی قدرت را به نفع یکی از جناحها در تهران سنگین میکند؛ و این چالشی جدید برای نویسنده کتاب پرفروش «هنر معامله» است.