14.5 C
تهران
چهارشنبه, ۲۶. فروردین , ۱۴۰۵

در جدال با خاموشی (۱)

روشنفکر علیه روشنفکران
  • «ما باید از چیزهائی سخن بگوئیم که همه می‌دانند ولی هر کسی را شهامت گفتنِ آن نیست.»
  • در هجوم تبلیغات حزب توده، جریان اصیلِ روشنفکری ایران [محمدعلی فروغی و دیگران] مُنزوی و فراموش گردید.
  • در درخشان‌ترین دورۀ تاریخ معاصر ایران (پادشاهی محمدرضا شاه)، ما، مات شده‌ایم.

اشاره:

متن زیر بخشی از گفت‌وگوی نگارنده با دکتر محمّد عاصمی سردبیر فصلنامۀ کاوه است که ۳۰ سال پیش در شمارۀ ۸۲، فروردین ۱۳۷۵/مارس ۱۹۹۶ آن فصلنامه منتشرشده بود. در سال‌های سُلطۀ ایدئولوژی‌های فریبا موضوعاتِ مطروحه در این گفت‌وگو نوعی جدال با خاموشی و تنزّه طلبی بود که می‌توانست بسیار «مسئله‌ساز» باشد چنانکه ملاقات نگارنده با برخی مقامات اسرائیلی و خصوصاً نامه به سناتور لیندسی گراهام (در سال ۲۰۱۰) مبنی بر «حملۀ هدفمندِ نظامی به بیتِ رهبری و ستادهای سرکوب رژیم» مخالفت‌های بسیاری را برانگیخته بود.

تحوّلات سال‌های اخیر و خصوصاً «انقلاب شیروخورشید» طلیعۀ دورانِ دیگری است که می‌توان آن را «دورانِ بازگشت به فرهنگ و هویّت ملّی» نامید.

بازنشر این گفت‌وگو ادای دَینی ست به دکتر محمّد عاصمی که در سال‌های خاموشی و فراموشی با انتشار فصلنامۀ کاوه و برگزاری کلاس‌ها و کنفرانس‌های فرهنگی در مونیخ آلمان حدود ۵۰ سال در ترویج فرهنگ و ادب فارسی کوشیده بود و به قول ابوالفضل بیهقی «مردی تمام بود».

***

 

کاوه: در یک نگاه عمومی به تاریخ ایران، می‌بینیم که جامعۀ ما دوره‌های کوتاهی از رونق شهرها و پیشرفت علم و فلسفه را طی کرده و در دوره‌های بسیار درازی هم در رکود و انحطاط بسر برده است. شما این مسئله را چگونه توضیح می‌دهید؟

 

میرفطروس: چنانکه گفته‌اند: «تاریخ ایران، تاریخ ایل‌هاست نه تاریخ آل‌ها». روند تکاملی جامعۀ ایران ـ بارها ـ به خاطر حملات ایل‌های بیابان‌گرد و عشایر چادرنشین از هم گسسته است. مهم‌ترین نتیجۀ این حملات، تضعیف مناسبات شهر و شهرنشینی و تقویت موقعیت ایل‌ها و قبایل مهاجر در ایران بود؛ به عبارت دیگر: ایران در طول تاریخ خود ـ برخلاف اروپا ـ زیر فشار هجوم‌های ایلات چادرنشین، کمتر روی ثبات و آرامش به خود دیده و آن هنگام که چنین ثبات و آرامشی در جامعه وجود داشت (مثلاً در عصر سامان یا سامانیان و آل‌بویه) ما شاهد رشد شهرها و رونق تجارت و صنعت و تاریخ و فلسفه و ادبیات بوده‌ایم.

پس از استقرار سیاسی یک ایل و سپری شدن دوران آشفتگی و هرج‌ومرج و پیدایش یک آرامش نسبی در جامعه، هجوم قوم دیگری این آرامش لرزان را به هم می‌ریخت و بار دیگر، ظلم و ستم و آشفتگی و ناامنی و قتل و غارت بر جامعه حاکم می‌شد. مثلاً: پس از حمله محمود و اشرف افغان به اصفهان و سقوط حکومت ۲۴۰ ساله صفوی‌ها: «دست به تاراج گشودند و سامان ۲۴۰ سالۀ خلق اصفهان را برهم زدند».

حکومت ایل‌ها تا اواخر قرن نوزدهم شکل مسلط حکومت در ایران بود، به همین جهت تا آغاز قرن بیستم که اروپا مراحل نوینی از تمدن و پیشرفت را تجربه می‌کرد، جامعۀ ایران از علم و پیشرفت و تجدّد و دموکراسی خبری نداشت.

 

کاوه: با این‌همه حکومت‌های ایلی، ما ـ به‌عنوان ایرانی ـ چگونه توانستیم در طول تاریخ باقی بمانیم؟ از طرف دیگر: ما با تمدّن -به معنای مدرن کلمه -از چه زمانی آشنا شدیم؟

 

ع.م: در تمامت این قرن‌ها، نقش سیاستمداران و دیوانیان ایرانی در دستگاه حکومت ترکان، نقشی اساسی بود و در واقع سیاست‌نامه‌ها و نصیحـه الملوک‌ها راه و رسم کشورداری را به مهاجمان بیابان‌گرد آموخت و در این مسیر طولانی، ایرانیان، تنها با تاریخ و زبان (فارسی) توانستند هویّت ملّی خودشان را حفظ کنند. در واقع تاریخ و زبان، دو قلعۀ تسخیرناپذیر و پناهگاه مردم ما در حملات و هجوم‌های اقوام مختلف بود.

از اوایل قرن ۱۹ میلادی با مداخلات توسعه‌طلبانۀ روسیه و انگلیس و فرانسه و خصوصاً پس از شکست ایران از روسیه و معاهده‌های ننگین گلستان و ترکمان- چای و ضرورت تجهیز به سلاح‌های مدرن و آشنائی با دنیای غرب، نسیم آگاهی و تمدّن جدید در ایران احساس شد و سیستم ایلی ـ استبدادیِ قاجارها تَرَک برداشت و انقلاب مشروطیّت باعث انکشاف نیروهای نوین اجتماعی شد.

نکتۀ بسیار مهم در بررسی انقلاب مشروطیّت اینست که نشریات سیاسی و اجتماعی، شعارهای مردمی، خواست‌های سیاسی و اتحادیه‌های صنفی در این دوران ـ بیشتر ـ دارای خصلتی غیراسلامی بودند. با این حال به خاطر سلطۀ مناسبات ایلی ـ فئودالی و تفکیک نشدن اقتصاد شهری از اقتصاد روستائی، فقدان سرمایه‌داری صنعتی و ادغام منافع «فئودال»‌ها و بورژوازی تجاری و ضعف نیروهای نوین اجتماعی (طبقۀ متوسط و پیشه‌وران شهری و کارگران)، در یک ائتلاف سیاسی بین اشراف درباری، بورژوازی تجاری دلّال و روحانیّت حاکم (یعنی با مصالحه بین مشروطه خواهان و مشروعه خواهان) انقلاب مشروطیت نتوانست یا نمی‌توانست به هدف‌های اساسی خود در ایجاد تجدّد و امنیّت ملّی، حاکمیّت قانون، آزادی و دموکراسی توفیق یابد، بنابراین عجیب نیست که نخستین رؤسای دولت‌های مشروطه، فئودال و از شاهزادگان مستبدِ قاجار بودند!

 

کاوه: انقلاب مشروطیّت و نقش مهم روشنفکران یا «منوّرالفکر»‌های آن دوران در طرح شعارهای ملّی، لائیک و تجدّدخواهانه، این سئوال را مطرح می‌کند که: چرا در انقلاب ۵۷، این شعارها و خواست‌های اساسی در برنامۀ اکثر روشنفکران و سازمان‌های سیاسی ما غایب بود؟ به عبارت دیگر: اگر انقلاب مشروطیت را یک مرحلۀ مهم و اساسی در تاریخ معاصر ایران بگیریم، حضور و نقش روشنفکران ایران در مرحله‌های بعدی (یعنی در دوران رضاشاه، مصدّق، محمد رضاشاه تا انقلاب ۵۷) چگونه بود؟ اصلاً چرا هرقدر که ما از انقلاب مشروطه به انقلاب ۵۷ جلو می‌آئیم، عرصۀ سیاست ایران را از روشنفکران آگاه و خصوصاً از رجُل سیاسی برجسته، خالی‌تر می‌بینیم؟

 

ع.م: بعد از انقلاب مشروطیت – و خصوصاً از دوران رضاشاه تا انقلاب ۵۷ – ما شاهد پیدایش سه دسته روشنفکر بودیم:

دسته اول: روشنفکرانی که با تکیه‌بر تاریخ و فرهنگ ایران، اصلاحات فرهنگی و سیاست‌های آموزشی و تربیتی و تحولات آرام اجتماعی ـ به سبک اروپا ـ را مدنظر داشتند. این دسته از روشنفکران که در واقع فرزندان بلافصل روشنفکران عصر مشروطه (مانند: آخوندزاده، میرزا آقاخان کرمانی و میرزا ملکم خان) بودند، ضمن حمایت آشکار از اصلاحات رضاشاه جهت نوسازی، ایجاد امنیت ملّی و استقرار نهادهای مدنی در جامعه، در واقع هستۀ فکری ناسیونالیسم دوران رضاشاه را تشکیل می‌دادند. روشنفکرانی مانند: محمد علی فروغی (ذکاء الملک)، مشیرالدوله پیرنیا، محمود افشار، ابراهیم پورداوود، عباس اقبال، سعید نفیسی، احمد کسروی، عارف قزوینی، علی دشتی، ملک الشعراء بهار… و هستۀ نویسندگان نشریۀ ایرانشهر و کاوه (در برلین آلمان) یعنی: کاظم‌زاده ایرانشهر، رضازاده شفق و سید حسن تقی زاده…

دسته دوّم: روشنفکرانی که تحت تأثیر انقلاب شوروی، خواستار تغییرات انقلابی و سوسیالیستی در ایران بودند. این دسته از روشنفکران که در واقع فرزندان فکری کمونیست‌های عصر مشروطه (مانند حیدر عمواوغلی، احسان الله خان و سلطان‌زاده) بودند، بدون توجه به محدودیت‌های تاریخی و ظرفیت‌های فرهنگی مردم و بدون آگاهی از ضرورت‌ها و اولویت‌های اساسی جامعه ایران، با تشکیل گروه «۵۳ نفر» و بعد، حزب توده ایران به مخالفت با رضاشاه و اصلاحات اجتماعی او پرداختند. حزب توده که در آغاز، محفلی از فئودال زاده‌های تحصیل‌کرده اروپا بود ـ ضمن آرزوی تحقّق ساختمان سوسیالیستی (به سبک شوروی) در ایران، تحت تعالیم و توصیه‌های استالین، مبارزات سیاسی را ابتداء از زاویه مبارزه با امپریالیسم جهانی (به سرکردگی انگلیس و بعد آمریکا) آغاز کرد. انترناسیونالیسم حزب توده (که در خدمت مصالح و منافع دولت شوروی بود) در واقع بر ضد ناسیونالیسم دورۀ رضاشاه بود و اگر چه بر اساس تحلیل‌های اولیه کمینترن، رضاشاه به‌عنوان «نماینده بورژوازی پیشرو ایران» بشمار می‌آمد، امّا به‌زودی مبارزه با حکومت رضاشاه و مخالفت با رژیم بورژوایی او، سرشت و سرنوشت سیاسی روشنفکران چپ ایران را تعیین کرد. حزب توده ـ که از انسجام ایدئولوژیک و حمایت مالی و تدارکاتی دولت شوروی (و خصوصاً استالین) برخوردار بود و با همین امکانات، در جامعه ایران «افکار عمومی» می‌ساخت، به‌تدریج به جریان مسلّط روشنفکری ایران تبدیل شد و از این تاریخ، جریان اصیلِ روشنفکری ایران [یعنی محمدعلی فروغی و دیگران] در هجوم تبلیغات حزب توده مُنزوی و فراموش گردید.

دسته سوم: با واقعۀ سیاهکل (۱۹ بهمن ۴۹) دوران جدیدی در تاریخ روشنفکری ایران به وجود آمد که نه غنای فرهنگی روشنفکران عصر مشروطیت را داشت و نه دارای شعور و آگاهی روشنفکران دوران رضاشاه بود. «مبارزۀ مسلحانه: هم استراتژی، هم تاکتیک» در واقع تیر خلاصی بود بر پیکر نیمه‌جان اندیشه و تعقّل سیاسی در ایران… انهدام‌گرائی، شهادت‌طلبی، فقر پرستی، تحقیر کتاب و فرهنگ و هنر، مطلق کردن استبداد سیاسی رژیم و نفی امکان هرگونه مبارزه صنفی و دموکراتیک، بن‌بست سیاسی ایران را عمیق‌تر ساخت… دیگر، همه بجای اندیشیدن، «نقل‌قول» می‌کردند. سلاحِ فرهنگ به چاه ویلِ فرهنگِ سلاح سقوط کرد و فولکلور مذهبیِ خون و شهادت، دلیل بر حقانیّت مبارزه و جایگزین خِرَد سیاسی گردید و «شهید، قلب تاریخ» شد… تأکید بر عدالت‌خواهی و فلسفۀ شهادت باعث همدلی روشنفکران مارکسیست و شیعی (مجاهدین و هواداران شریعتی) گردید، شعار «فدائی ـ مجاهد پیوندتان مبارک!» در واقع، بیانگر نوعی وحدت سیاسی ـ استراتژیک روشنفکران مذهبی و مارکسیست بود، استراتژی واحدی که در آن از آزادی و دموکراسی و حقوق بشر سخنی نبود و جنبه‌های مثبت فرهنگ و تمدن غرب نیز ـ یکجا ـ نفی و انکار می‌شد. در این دوران، مترقی بودن افراد و گروه‌ها، ابتداء از زاویۀ مخالفت با شاه و امپریالیسم ارزیابی می‌شد بی‌آنکه به ماهیّت ارتجاعی عقاید آنان توجۀ اساسی گردد. اینکه «اکثریت» بزرگ‌ترین سازمان سیاسی چپ ایران بهنگام انقلاب (یعنی سازمان چریک‌های فدائی خلق) با اولین کیش تئوریک حزب توده، مات گردید و سران و رهبران آن به دامان کیانوری افتادند و ـ بعد ـ هر دوی این سازمان مارکسیستی، مجذوب شعارهای ضد امپریالیستی امام خمینی شدند، نتیجۀ همین همدلی و وحدت سیاسی ـ استراتژیک بود. لذا:

علی میرفطروس
علی میرفطروس

-عاشقان، سرشکسته گذشتند

شرمسارِ آوازهای بی‌هنگام خویش.

 

کاوه: به گفتۀ مخالفان اختناق و استبداد سیاسی شاه، عامل اساسی در گرایش «نسل سوم» به مبارزۀ مسلّحانه بود …

 

ع.م: در آن زمان، عموم روشنفکران ما به‌وسیلۀ انواع ایدئولوژی‌های انقلابی (از مارکسیسم روسی، چینی و کوبائی گرفته تا تشیع سرخ علوی) مسخ و افسون‌شده بودند، به همین جهت در کنار اختناق سیاسی، تحولات عظیم اقتصادی-اجتماعی و فرهنگی را نمی‌دیدند، تحلیل‌های رایج چنان بود که اختناق سیاسی را مغایر توسعۀ اجتماعی می‌دانستند. با چنین دیدگاهی، روشنفکران ایران در قبل از انقلاب ۵۷، خود را از دیدن تحولات جاری در جامعه [و از جمله آزادی زنان ایران] بی‌نیاز می‌دیدند و با نوعی رادیکالیسم کور، موجب تشدید و گسترش اختناق سیاسی گردیدند. در واقع این سخن درست افلاطون که: «ای فرزانگان! اگر شما از حکومت دوری‌کنید گروهی ناپاک آن را اشغال خواهند کرد» به‌وسیلۀ روشنفکران ما ناشنیده ماند. آنان با تشکیل نوعی «جبهۀ امتناع» و با اعتقاد به این باور نادرست که: «روشنفکران با حکومت نیستند، بر حکومت هستند» هم جامعه و هم رژیم شاه را از داشتنِ روشنفکران آگاه و هدایت‌گر محروم کردند.

 

کاوه: به گفتۀ همان مخالفان: خود شاه، روشنفکران آگاه و متعهّد را برنمی‌تابید و حضور آن‌ها را خوش نداشت؟

 

ع.م: ببینید! رابطۀ بین دولت‌ها و روشنفکران، جادۀ یک‌طرفه‌ای نیست. دولت‌ها و روشنفکران از هم تأثیر می‌گیرند و بر هم تأثیر می‌گذارند ماحَصَلِ این کنش‌ها و واکنش‌ها، فضای سیاسی یک جامعه را می‌سازد…از این گذشته، ما دارای ۱۹۰۰ کیلومتر مرز مشترک با شوروی‌ها بودیم که همیشه چشم به منافع ملّی ما داشتند و بعد، حزب توده که با یک شبکۀ سراسری به‌عنوان عامل شوروی‌ها در ایران عمل می‌کرد. خودِ همین مسئله، همیشه فضای سیاسی ایران را پُر از سوءظن و توطئه کرده بود و باعث کنش‌ها و واکنش‌های متقابل رژیم و نیرو – های سیاسی جامعه شده بود [در این باره کافی است که سوءقصدهای متعدّد به شاه را به خاطر آوریم]. علاوه بر این، در آن زمان «جبهۀ امتناع روشنفکران»، رژیم شاه را فاقد مشروعیّت سیاسی می‌دانست و لذا هرگونه همکاری و همسوئی با آن را کفر می‌دانست. البته بودند روشنفکرانی که با هوشیاری، شجاعت و واقع‌بینی به نفوذ در دستگاه دولتی و اصلاح رژیم از درون معتقد بودند، مانند: دکتر عنایت‌الله رضا، پرویز نیکخواه، دکتر مهدی بهار (نویسندۀ «میراث‌خوار استعمار»)، داریوش همایون، چنگیز پهلوان و خصوصاً فرزانه‌ای مانند فیروز شیروانلو (از رهبران برجسته کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور). شیروانلو پس از جریان سوءقصد به شاه در کاخ مرمر و طی آگاهی و شناخت نزدیک از تحولات اجتماعی و توسعۀ صنعتی ایران، با ترجمه و انتشار کتاب ارزشمند ضرورت هنر درروند تکامل اجتماعی (اثر ارنست فیشر) و تشکیل فرهنگ -سرای نیاوران و با حضور فعال در سازمان‌دهی و گسترش «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» فضای نوینی در عرصۀ فرهنگی و انتشاراتی ایران به وجود آورد که تأثیرات مثبتِ آن بر هیچ نویسنده و متفکری پوشیده نیست…

 

کاوه: در این تقسیم‌بندی، روشنفکران «جبهۀ ملّی» را فراموش کرده‌اید…

 

ع.م: جبهۀ ملّی بنا بر سرشت جبهه‌ای خود، طیف‌های فکری و طبقاتی مختلف و حتّی متناقضی را نمایندگی می‌کرد. بخشی از این جبهه، توسعۀ اجتماعی و سیستم پارلمانی به سبک کشورهای اروپائی را در نظر داشت و بخشی هم اقشار بازاری و گرایش‌های اسلامی را نمایندگی می‌کرد. گروهی هم پائی در جبهۀ ملّی و دلی با رژیم سلطنتی و دربار داشتند. این ترکیب متفاوت و متناقض با پیشرفت جنبش اجتماعی و رادیکال شدّت خواست‌ها و شعارها، به‌تدریج دچار تشتّت، اختلاف و چنددستگی گردید. در واقع، قیام ملّی ۳۰ تیر ۱۳۳۱ در آستانۀ ۲۸ مرداد ۳۲، دیگر از نفس افتاده بود زیرا: نه جبهۀ ملّی آن جبهۀ ملّی سابق بود، نه مصدّق آن عزم و اراده و نفوذ سیاسی سابق را داشت، نه کارگران و توده‌های خروشان ۳۰ تیر در کنار مصدّق بودند و نه حزب توده (که با یک شبکۀ نظامی قدرتمند شعار سرنگونی سلطنت و استقرار «جمهوری دموکراتیک» از نوع اروپای شرقی را می‌داد)…بهر حال، در سال‌های ۴۹-۵۶ صدای روشنفکران و رهبران جبهۀ ملّی چندان بگوش نمی‌رسید. اصلاً «نسل سوّم» نه از مصدّق و جبهۀ ملّی و نه از رویداد ۲۸ مرداد ۳۲ هیچ‌گونه خاطره‌ای نداشت. در واقع، بعد از ۲۸ مرداد ۳۲، با تبلیغات حزب توده و جبهۀ ملّی، رژیم شاه دچار نوعی بحران مشروعیّت گردید که با وجود گام‌های مثبت شاه در توسعۀ اقتصادی ـ صنعتی و رفاه اجتماعی، تا پایان سال ۵۷ ادامه داشت. بهر حال، شخصیّت‌های جبهۀ ملّی در این سال‌ها در حال سکوت و انتظار بودند و برخی‌ها در جریان نهضت آزادی (مهندس مهدی بازرگان) فعالیّت می‌کردند و سرانجام هم دیدیم که اکثر رهبران این جبهه با امام خمینی و دولت موقّت بازرگان، «بیعت» کردند…

 

کاوه: وجه مشخّصۀ جنبش روشنفکری ایران در این سال‌ها، از نظر سیاسی، چه بود؟

 

ع.م: جنبش روشنفکری ایران تا همین چند سال پیش، خصلتی مارکسیستی و ضددموکراسی داشت. در واقع، فلسفه‌بافی‌ها، شعارها و برنامه‌های کلّی (که اساساً رونوشتی از برنامه انقلاب شوروی و چین و کوبا بود) جای تفکر و ارائه یک پروژه اجتماعی مبتنی بر شرایط واقعی و منافع ملّی ما را گرفته بود. تأکید سازمان‌های چپ بر عدالت اجتماعی جائی برای مفاهیمی چون دموکراسی، آزادی و حقوق بشر باقی نمی‌گذاشت، در نظر چپ ایران ملیّت، میهن‌دوستی، آزادی، دموکراسی و حقوق بشر، مفاهیمی بورژوائی و لیبرالی و لذا مذموم و «بویناک» بودند، همچنان که هواداران خمینی هم شعار می‌دادند: «دموکراتیک و ملّی، هر دو فریب خلق‌اند!»

 

کاوه: تحولات سال‌های اخیر، فکر می‌کنم بر روشنفکران ما تأثیر اساسی گذاشته است…

 

ع.م: بله! این‌یک واقعیّت خوشحال‌کننده‌ای است. امروزه گروه‌های متعدّد و انجمن‌های مستقلی در اروپا و آمریکا وجود دارند که موضوع فعالیت آن‌ها ترویج هنر و فرهنگ ایران و اشاعه دموکراسی و روحیه تفاهم و مدارا می‌باشد… با این حال وقتی می‌بینیم که چند تنی از روشنفکران معروف ایران از بایکوت کردن نویسندۀ فرزانه‌ای مانند دکتر مصطفی رحیمی حرف می‌زنند (به جرم اینکه او در کتاب «تراژدی قدرت در شاهنامه»، قدرت‌طلبی و توتالیتاریسم لنینیستی را محکوم کرده است) و یا در همین پاریس ـ در کانونی از نویسندگان تبعیدی ـ وقتی «نویسنده»ای، فرهیختگان و فرزانگان فرهنگ ما (یعنی: خانلری، یارشاطر، ذبیح الله صفا، زرّین کوب و مسکوب) را به باد تهمت و دشنام می‌گیرد، می‌توان بسیار متأسف و ناامید بود. چندی پیش، نویسنده ارجمند خانم ناهید موسوی در مطلب دردآلودی نوشت: «درد جامعۀ روشنفکری ما را نمی‌توان با صدای بلند اعلام کرد، چون همانند تُفِ سربالا خواهد بود، امّا انکارش جنایت است…»

 

کاوه نظر شما درباره روشنفکران ایران، کمی بدبینانه، مأیوس‌کننده و حتّی متهم کننده و به‌اصطلاح «کفرآمیز» است…

 

ع.م: شاید! اما همۀ حقایق بزرگ ـ در آغاز ـ کفرآمیز شمرده می‌شدند. از این گذشته، من نه‌تنها دیگران را بلکه خودم را، نسل خودم را هم قضاوت کرده‌ام. متأسفانه، مسئله این بود که بسیاری از روشنفکران ما جوهر تحولات اجتماعی و صنعتی آن زمان را درک نمی‌کردند. بسیاری از روشنفکران ما با ذهنیّتی مذهبی و با فرهنگی دهاتی سرشت و شهری نما، توسعۀ صنعتی و تحولات اجتماعی را «غرب‌زدگی» و «درهم ریختن مرزهای اجدادی» می‌دانستند (نمونه‌اش: جلال آل احمد)، و بسیاری هم توسعۀ صنعتی و تجدّدگرائی رژیم شاه را «طوفان‌های بنیادکن اعتقادی و اخلاقی» می‌دانستند و لذا «برای نیرومند شدن در برابر هجوم ارزش‌های عقلی و مادی و فردی غرب» خود را با حماسۀ کربلا و روایات اسلامی «واکسینه» می‌کردند (نمونه‌اش: دکتر علی شریعتی). بعضی روشنفکران «لائیک» هم انقلاب حضرت محمّد را «بزرگ‌ترین انقلاب تاریخ بشر» و پیام محمّد را «پیام یک انقلابی کامل عیار زمینی» می‌دانستند و لذا «بازگشت به سرچشمه» و «برابری و مساوات اسلامی» را توصیه می‌کردند (نمونه‌اش: دکتر علی‌اصغر حاج سیدجوادی). چپِ ایران هم که از اساس، اختناق سیاسی را مغایرِ توسعۀ صنعتی و اجتماعی می‌دانست و لذا این تحولات را یا نمی‌دید و یا به هیچ می‌گرفت؛ در حالی که توسعۀ صنعتی و تحولات آرام اجتماعی می‌توانست بر محدودیت‌های سیاسی تأثیر بگذارد و رژیم را از حالت «بسته» به نظامی «باز» و دموکراتیک تبدیل کند و یا مبارزات آرام سیاسی روشنفکران می‌توانست به تعادل یا تفاهم بین رژیم و مردم کمک کند و از سوق دادن جامعه به یک انقلاب وهم‌آلود جلوگیری کند (نمونه‌اش: کُرۀ جنوبی و فضای باز سیاسی اواخر رژیم شاه).

بر بستر این بی‌بضاعتی فکری و بی نوائی های فلسفی، در درخشان‌ترین دورۀ تاریخ معاصر ایران (یعنی پادشاهی محمدرضا شاه پهلوی)، ما، مات شده‌ایم. این را همه می‌دانند امّا از اظهار آن شرمنده و ناتوان‌اند. به قول تولستوی: «ما باید از چیزهایی سخن بگوئیم که همه می‌دانند ولی هر کسی را شهامت گفتن آن نیست.»

 

ادامه دارد

پست‌های مرتبط

بیشترین خوشبختی‌ها برای بیشترین مردم

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر