مبانی یا شعارها به اندازه منافع، بر سیاستهای کشورهای بزرگ حاکم نیست؛ در حالی که شخصیت رهبران و جاهطلبیهای سیاسی آنها گاهی اثرات آشکاری بر این سیاستها میگذارد.
در وضعیت کنونی ایالاتمتحده، محاسبات اصلی دولت با شیوه خاص دونالد ترامپ درهم میآمیزد که بر عملگرایی، معاملهگری و جستوجوی دستاوردهای کیفی استوار است که نام او را با خود دارد.
در زمانی که واشینگتن با چالشهای راهبردی بیسابقه اقتصادی و فناوری روبهرو است؛ از رقابت با چین گرفته تا مسابقه هوش مصنوعی و فناوریهای پیشرفته، خاورمیانه دیگر جایگاه پیشین خود را ندارد؛ بلکه به پروندهای تبدیلشده که دولت آمریکا تلاش میکند آن را با کمترین هزینه ممکن مدیریت کند.
از این منظر میتوان به خوانش یادداشت تفاهم میان واشینگتن و تهران پرداخت؛ این سند نه یک توافق نهایی، بلکه چارچوبی کلی برای مذاکرات یا «اعلام نیت» است که مسیرهای احتمالی دو طرف را مشخص میکند. با این حال، اهمیت آن تنها در جزئیاتش نیست، بلکه در دلالتهایش نهفته است: واشینگتن و تهران اکنون ترجیح میدهند اختلافات خود را مدیریت کنند تا اینکه هزینه رویارویی مستقیم را بپردازند؛ بهویژه در شرایطی که جمهوری اسلامی توانسته نظام سیاسی خود و شبکه نفوذ منطقهایاش را حفظ کند. بیتردید منطقه ما از جمله مناطقی خواهد بود که بیشترین تأثیر را از این یادداشت خواهد پذیرفت، چه این روند به یک توافق جامع منتهی شود و چه در سطح یک چارچوب مذاکراتی باقی بماند. پیامدها تنها به روابط آمریکا و ایران محدود نخواهد بود، بلکه آینده حضور ایالاتمتحده در خاورمیانه و نوع حضور واشینگتن در بحرانهای این منطقه را نیز در بر خواهد گرفت.
تمرکز آمریکا بر حل پروندههایی که مستقیماً با منافعش در ارتباط است، این فرضیه را تقویت میکند که اولویتهای راهبردی واشینگتن به خارج از منطقه منتقلشده و این کشور در تلاش است حضور خود را در خاورمیانه کاهش دهد؛ امری که ممکن است خاورمیانه را در برابر درگیری اسرائیل و ایران آسیبپذیرتر کند. این تحول هم در داخل آمریکا و هم نزد متحدان منطقهای آن با مخالفتهایی روبهروست، زیرا بهنوعی عقبنشینی از «تعهدات ریشهدار راهبردی» تلقی میشود.
بازهای جناح راست در حزب جمهوریخواه که به اسرائیل نزدیکترند، نسبت به این یادداشت تردید دارند؛ موضوعی که میتواند آن را به یکی از محورهای مناقشه سیاسی در انتخابات میاندورهای آینده و حتی رقابتهای ریاستجمهوری تبدیل کند.
اسرائیل نیز نارضایتی خود را از روند مذاکرات و محدود بودن اطلاعش از جزئیات آن پنهان نکرده است؛ بهویژه اینکه هرگونه توافق با تهران را یک امتیاز راهبردی میداند که امنیت و جایگاه منطقهایاش را تهدید میکند. با وجود اینکه این مسئله به فروپاشی اتحاد آمریکا و اسرائیل منجر نخواهد شد، اما نشاندهنده کاهش توان تلآویو در تحمیل دیدگاه کامل خود درباره پرونده ایران بر تصمیمگیرنده آمریکایی است و ممکن است روابط دو طرف را وارد یکی از حساسترین مراحل خود سازد.
در سطح منطقهای، واقعگرایی سیاسی ایجاب میکند رویکردی برگرفته از وضعیت جدید آغاز شود که بر انتظار نتایج مذاکرات استوار نیست، بلکه بر مواجهه با آنها بهعنوان نشانهای از جهانی که در آن اتکای به تضمینهای خارجی کاهشیافته و جای خود را به تقویت عناصر قدرت داخلی داده، مبتنی است. این امر مستلزم تقویت انسجام عربی در سطح سیاسی و اقتصادی و ادامه پرهیز از ورود به هرگونه درگیری احتمالی آمریکا–اسرائیل–ایران و نیز ایجاد یک نظام دفاعی مشترک کارآمدتر برای مقابله با تهدیدهای نوظهور است.
همچنین این وضعیت مستلزم بازنگری در مفهوم امنیت منطقهای است؛ بهگونهای که بر فرض مداخله قدرتهای بزرگ استوار نباشد، بلکه با توسعه شراکتهای متوازن با اروپا و دیگر قدرتهای بینالمللی همراه شود، همراه با این پیشفرض که منافع قدرتهای بزرگ ممکن است تغییر کند.
لبنان همچنان ضعیفترین حلقه در این معادله باقی میماند. این یادداشت تفاهم نشان میدهد که به ایران و متحدانش نوعی «تنفس سیاسی» داده که میتواند به بازتولید موازنههای قدرتی منجر شود که دههها بر این کشور حاکم بوده است.
این یادداشت تفاهم همچنین ممکن است به تقویت نفوذ «دوگانه شیعی»، بهویژه حزبالله، بر تصمیمگیری سیاسی بیانجامد؛ در حالی که از شدت مطالبات برای انحصار سلاح در دست دولت و بازگرداندن حاکمیت کامل آن کاسته میشود و لبنان را به مرحلهای بازمیگرداند که در آن، حلوفصلها بر ایجاد کشور مبتنی بر نهادها غلبه داشتند.
این امر بر روند مذاکرات با اسرائیل نیز اثر خواهد گذاشت و سطح آن را از جستوجوی راهحلهای نهایی برای بسنده کردن به تثبیت آتشبس بلندمدت، کاهش میدهد؛ در حالی که همچنان ابهام درباره سرنوشت سرزمینهایی که اسرائیل در درگیریهای اخیر اشغال کرده، پابرجاست؛ اما دعوت دونالد ترامپ از سوریه برای مداخله در لبنان و مهار حزبالله، معمایی است که نیاز به رمزگشایی دارد.
خطر واقعی در خود این یادداشت نیست، بلکه در تحولات عمیقتری است که در محاسبات قدرتهای بزرگ منعکس میشود. تقلیل صحنه به «ایستادگی جمهوری اسلامی» ممکن است حقیقت مهمتر یعنی بروز تحول در سیاست آمریکا را پنهان سازد. این یادداشت نهتنها بیانگر اوجگیری واقعگرایی سیاسی است، بلکه کاهش حضور ملاحظات اخلاقی را نیز نشان میدهد؛ ملاحظاتی که غرب همواره برای توجیه سیاست خارجی خود به آنها تکیه میکرد.
این یادداشت و توافق احتمالی ناشی از آن، نشاندهنده شرطبندی آمریکا بر تغییر بنیادین در رفتار نظام جمهوری اسلامی و سیاستهای منطقهای توسعهطلبانه آن است؛ قماری که میتواند اعطای مشوقها و سرمایهگذاریهایی به ارزش ۳۰۰ میلیارد دلار را توجیه کند. اگر این شرطبندی درست باشد، منطقه با تحولی راهبردی روبهرو خواهد شد که معادلات موجود را دگرگون میکند؛ اما اگر شکست بخورد، هر توافقی صرفاً بازتولید سیاستهایی است که ناکارآمدیشان ثابتشده و مقدمهای برای دورهای جدیدی از درگیریهای آینده خواهد بود.
سام منسی
منبع: روزنامه الشرق الاوسط