سه شنبه, ۲۳. تیر , ۱۴۰۵

تشییع‌جنازه خامنه‌ای و میلیون‌ها عزادار ساخته هوش مصنوعی

تشییع‌جنازه خامنه‌ای

علی خامنه‌ای سی‌وهفت سال بر ایران حکومت کرد و امپراتوری خود را بر توده‌ای از اجساد بنا نهاد. حملهٔ هوایی مشترک آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶ به زندگی او پایان داد، اما ماشین خون‌آلودی که فرماندهی‌اش را بر عهده داشت، حتی لحظه‌ای از حرکت بازنایستاد.

خامنه‌ای در تابستان ۱۳۶۷ بر رأس حکومت ایران قرار داشت؛ زمانی که «هیئت‌های مرگ» طی چند هفته هزاران زندانی سیاسی را اعدام کردند. دگراندیشان، دانشجویان و نوجوانان، پس از محاکمه‌هایی که تنها چند دقیقه طول می‌کشید، به چوبهٔ دار سپرده شدند. گورهای دسته‌جمعی، آثار این جنایت را در خود پنهان کردند. حکومت هرگز بابت آن عذرخواهی نکرده است و هرگز نیز نخواهد کرد.

کشتار ۱۳۶۷ به‌تنهایی می‌بایست پایان زندگی سیاسی او را با ننگ رقم می‌زد. زندانیانی که پیش‌تر به حبس محکوم‌شده بودند ــ و برخی حتی روزهای پایانی محکومیت خود را می‌گذراندند ــ دوباره در برابر هیئت‌های چهارنفره قرار گرفتند و تنها چند پرسش دربارهٔ وفاداری‌شان به حکومت از آنان پرسیده شد. پاسخ «نادرست» به معنای حرکت مستقیم به‌سوی چوبهٔ دار بود. اجساد در گورهای دسته‌جمعی بی‌نام‌ونشان دفن شدند؛ گورهایی که حکومت، پس از گذشت دهه‌ها، همچنان از اعلام محل یا حتی پذیرش وجود بسیاری از آن‌ها خودداری می‌کند. خانواده‌ها هرگز از محل دفن فرزندانشان آگاه نشدند و برخی هنوز هم در جستجوی آنان هستند.

اکنون به آبان ۱۳۹۸ برویم؛ زمانی که مردم ایران در اعتراض به افزایش بهای سوخت به خیابان‌ها آمدند. دستور خامنه‌ای به فرماندهانش صریح بود: اعتراضات را در هم بشکنید. نیروهای امنیتی حدود ۱۵۰۰ غیرنظامی، از جمله کودکان را در خیابان‌ها به گلوله بستند و حکومت برای پنهان کردن این کشتار از دید جهان، اینترنت سراسری کشور را قطع کرد.

چند ماه بعد، در دی‌ماه ۱۳۹۸، سپاه پاسداران دو موشک به یک هواپیمای مسافربری غیرنظامی شلیک کرد؛ تنها چند دقیقه پس از برخاستن آن از فرودگاه. یک‌صد و هفتادوشش انسان ــ خانواده‌ها، دانشجویان و زوج‌های جوان ــ در یک‌لحظه نابود شدند. حکومت سه روز تمام حقیقت را انکار کرد تا آنکه اطلاعات ماهواره‌ای افشاشده، آن را ناچار به اعتراف ساخت.

در شهریور ۱۴۰۱ خشونت حکومت به نقطهٔ انفجار رسید. مهسا امینی، دختر بیست‌ودوساله، به جرم نمایان بودن بخشی از مویش، در بازداشت جان خود را از دست داد. مرگ او بزرگ‌ترین خیزشی را که جمهوری اسلامی تاکنون با آن روبه‌رو شده بود، شعله‌ور کرد. پاسخ حکومت از بالاترین سطوح، گلوله بود.

اعتراضات سال ۱۴۰۱ ظرف چند هفته به بیش از یک‌صد شهر گسترش یافت. دختران دانش‌آموز تصاویر خامنه‌ای را در کلاس‌های درس پایین کشیدند و زنان در خیابان روسری‌های خود را به آتش کشیدند. پاسخ حکومت، بازداشت‌های گسترده، شکنجه در بازداشتگاه‌ها و اعدام‌های علنی بود؛ اعدام‌هایی که آشکارا با هدف مرعوب کردن معترضان انجام می‌شد. نهادهای ناظر بر حقوق بشر گزارش داده‌اند که سپاه پاسداران در جریان این سرکوب‌های پیاپی هزاران معترض را کشته است؛ آماری که حکومت با تمام توان در پی پنهان کردن آن بوده است.

 

این‌ها صرفاً فهرستی از اتهام‌ها نیست؛ بلکه دفتر ثبت یک کارنامه است.

این ماشین بر پایهٔ اخاذی و تأمین مالی تروریسم کار می‌کند. خامنه‌ای حماس را تأمین مالی می‌کرد، حزب‌الله را مسلح می‌ساخت، از حوثی‌ها حمایت می‌کرد و حکومت بشار اسد ــ دیکتاتوری که علیه مردم خود از سلاح شیمیایی استفاده کرد و بقایش به منابع مالی تهران وابسته بود ــ را سر پا نگه می‌داشت. میلیاردها دلار از کشوری خارج می‌شد که مردم عادی آن با تورم سنگین و کمبودهای گسترده دست‌وپنجه نرم می‌کردند؛ منابعی که به‌جای رفاه شهروندان، صرف گروه‌های نیابتی برای گسترش نفوذ حکومت در سراسر منطقه می‌شد.

خامنه‌ای این شبکه را به ارث نبرد؛ آن را خود، آجر به آجر و اعدام به اعدام، بنا کرد. سپاه پاسدارانی که او فرماندهی می‌کرد، نه همچون یک ارتش ملی، بلکه همچون یک شرکت عظیم اداره‌کنندهٔ خشونت منطقه‌ای عمل می‌کرد؛ سازمانی که بخش‌های مختلف آن مأمور تسلیحات، آموزش و تأمین مالی شبه‌نظامیان در چندین کشور بودند. هر دلاری که به زرادخانهٔ موشکی حزب‌الله یا برنامهٔ پهپادی حوثی‌ها اختصاص می‌یافت، از خزانه‌ای برداشت می‌شد که زیر فشار تحریم‌ها و سوء مدیریت تهی شده بود، درحالی‌که مردم ایران شاهد سقوط ارزش پول ملی خود بودند. محاسبه ساده و بی‌رحمانه است: حکومت همان پولی را که حاضر نبود برای مردم خود هزینه کند، صرف نیروهای نیابتی کرد.

ایران در همین ماه مراسم تشییع دولتی شش‌روزه‌ای برای خامنه‌ای برگزار کرد؛ مراسمی کاملاً برنامه‌ریزی‌شده که تهران، قم، نجف، کربلا و مشهد را در برمی‌گرفت و تمام امکانات حکومتی برای آن بسیج شده بود. برآوردها حاکی از آن است که شمار واقعی شرکت‌کنندگان کمتر از یک‌صد هزار نفر بوده و این رقم با حضور حدود سی هزار نیروی امنیتی و همچنین نیروهای نیابتی خارجی که برای پر کردن قاب دوربین‌ها به محل آورده شده بودند، افزایش‌یافته است.

در کنار این صحنه‌آرایی میدانی، کارزار گسترده‌ای از فریب دیجیتال نیز به راه افتاد. حامیان حکومت ویدئوهای تولیدشده با هوش مصنوعی از مصلای بزرگ تهران و تصاویری از برج آزادی منتشر کردند که دارای خطاهای آشکار معماری بود؛ از جمله گنبدی به رنگ بژ به‌جای رنگ آبی و درختانی که اساساً وجود خارجی نداشتند. در مقابل، برخی گروه‌های مخالف نیز تصاویر جعلی خود را منتشر کردند؛ از جمله تصویری که به دروغ نشان می‌داد توماج صالحی، خوانندهٔ معترض، به خامنه‌ای ادای احترام کرده است. ابزارهای تشخیص هوش مصنوعی این تصویر را به دلیل وجود نوشته‌های نامفهوم و مخدوش روی میکروفن‌ها جعلی تشخیص دادند. سامانه‌هایی مانند SynthID نیز با شناسایی نشانه‌های نامرئی دیجیتال، تأیید کردند که این تصاویر به‌طور کامل توسط هوش مصنوعی تولیدشده‌اند و بازتاب رویدادهای واقعی نبوده‌اند.

بااین‌حال، رسانه‌های غربی مانند نیویورک‌تایمز، بی‌بی‌سی و سی‌ان‌ان، به گفتهٔ نویسنده، روایت حکومت را بی‌چون‌وچرا پذیرفتند و با تیترهایی دربارهٔ حضور میلیون‌ها عزادار در خیابان‌ها به استقبال آن رفتند. نویسنده این رویکرد را نشانهٔ نوعی وسواس ایدئولوژیک در بخشی از جریان فرهنگی چپ غرب می‌داند. از دید او، این جریان برای کاستن از احساس گناه تاریخی خود ــ که غرب را صرفاً از دریچهٔ سرمایه‌داری و امپریالیسم می‌بیند ــ جمهوری اسلامی را به نماد مقاومت تبدیل می‌کند.

به باور نویسنده، حفظ این تصویر ایدئولوژیک مستلزم آن است که مردم ایران ابتدایی و واپس‌مانده تصویر شوند. ازاین‌رو، جامعهٔ پویا، تحصیل‌کرده و عمیقاً سکولار ایران نادیده گرفته می‌شود و جای آن را تصویری کلیشه‌ای از انبوه مردمی سیاه‌پوش می‌گیرد که بر سر و سینه می‌زنند. از نگاه نویسنده، تأیید آمارهای حکومتی دربارهٔ شرکت‌کنندگان در مراسم، نوعی تطهیر اخلاقی وارونه است که بر پایهٔ تصویری ساده‌شده و تحقیرآمیز از مردم ایران شکل می‌گیرد.

اما یک مراسم تشییع، همه‌پرسی نیست. شمار حاضران، معادل برائت از مسئولیت نیست. همان حکومتی که تابوت‌های پوشیده از پرچم را به نمایش می‌گذارد، همان حکومتی است که برای پنهان کردن یک کشتار اینترنت را قطع کرد و زنی را به خاطر مویش تا سرحد مرگ کتک زد. اندوهِ مقابل دوربین و وحشتِ اتاق بازجویی، هر دو محصول یک ماشین‌اند.

مرگ خامنه‌ای این کارنامه را نمی‌بندد؛ بلکه تنها این پرسش آشفته را پیش می‌کشد که چه کسی وارث آن خواهد شد. پسرش، مجتبی خامنه‌ای که سال‌ها از او به‌عنوان جانشین احتمالی یاد می‌شد، جان‌باخته است و بدین ترتیب، طرح جانشینی خانوادگی ازهم‌پاشیده است؛ اما سپاه پاسداران همچنان پابرجاست. بسیج همچنان مسلح است و شبکهٔ نیروهای نیابتی هنوز از خزانهٔ تهران تغذیه می‌کند.

جلاد مرده است، اما دستگاهی که او را ممکن ساخت ــ هیئت‌های مرگ، قطع اینترنت، یگان‌های موشکی و چوبه‌های دار ــ همچنان بدون او به حیات خود ادامه می‌دهد و در انتظار فرمانده بعدی است.

تاریخ هشدار روشنی می‌دهد: حکومت‌هایی که بر پایهٔ ترس بناشده‌اند، معمولاً با مرگ رهبرشان فرونمی‌پاشند. دستگاه استالین پس از مرگ استالین نیز به کار خود ادامه داد؛ همان‌گونه که ساختار قدرت خاندان اسد از پدر به پسر منتقل شد. سازوکار سرکوب برای ادامهٔ حیات خود به یک رهبر کاریزماتیک نیاز ندارد؛ تنها به اینرسی و ترس نیاز دارد و حکومت ایران از هر دو به‌اندازهٔ کافی برخوردار است.

آنچه پس‌ازاین رخ می‌دهد، از خود مراسم تشییع مهم‌تر است. اینکه آیا جناحی تازه در درون سپاه پاسداران قدرت را یکپارچه خواهد کرد، یا فشار اقتصادی سال‌های جنگ سرانجام وفاداری نیروهای امنیتی را ــ که چهار دهه ماشه را به‌سوی هم‌وطنان خود کشیده‌اند ــ در هم خواهد شکست، همان پرسش‌هایی است که تعیین می‌کند آیا این دفتر بسته خواهد شد یا تنها امضای تازه‌ای در پایان آن افزوده می‌شود.

این، به باور نویسنده، اصل ماجراست؛ نه یک مراسم تشییع، بلکه داستان کارتل قدرتی که در آستانهٔ انتقال و بازآرایی قرارگرفته است.

آمیل ایمانی

پست‌های مرتبط

بیشترین خوشبختی‌ها برای بیشترین مردم

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر