پس از گذشت بیش از یک سال از آغاز تازهترین مرحله جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، که با بمباران گستردهای به مدت ۱۲ روز آغاز شد، بهتدریج نوعی اجماع میان تحلیلگران و کارشناسان شکلگرفته است مبنی بر اینکه دونالد ترامپ ــ که خود را فرمانده کل نیروهای مسلح در این رویارویی معرفی میکند ــ قادر به پیروزی در این جنگ نیست.
از نشانههایی که حاکی از آن است خود ترامپ نیز شاید به همین نتیجه رسیده باشد، تلاشهای اخیر او برای نزدیک کردن دیدگاههایش با متحد پیشینش، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل است.
نتانیاهو به واشنگتن رفت تا ترامپ را متقاعد کند آتش جنگ را همچنان شعلهور نگه دارد، هرچند با شدت و دامنهای کمتر. برای جذابتر کردن این پیشنهاد نیز حتی با احیای شورای صلح غزه، که ابتکار ترامپ بود و در آستانه فروپاشی قرار داشت، موافقت کرد و همچنین پرونده استقرار نیروهای بینالمللی حافظ صلح در آن جهنم شعلهور را دوباره گشود.
نشانه دیگری که احتمال میدهد ترامپ به فکر عقبنشینی و دست کشیدن از جنگ افتاده باشد، حذف عبارت «تغییر رژیم» از واژگان همیشگی اوست؛ واژگانی که معمولاً سرشار از ناسزا و حملات لفظی است.
او اکنون تنها از دو هدف مشخص سخن میگوید: بازگشایی تنگه هرمز و متوقف کردن برنامه هستهای ایران. هدف نخست، هرچند همانند بسیاری از توافقهای پیشین با جمهوری اسلامی بر پایهای استوار و قابلاعتماد استوار نبود، اما در چارچوب یادداشت تفاهم ۱۴ مادهای امضاشده در اسلامآباد، دستیافتنی به نظر میرسید.
با این حال، برخی عناصر باقیمانده در ساختار جمهوری اسلامی، که تداوم بحران را به سود خود میدانند، این توافق را با تیراندازی به یکی از حدود صد کشتیای که بر اساس مفاد آن از تنگه عبور کرده بودند، تخریب کردند. هدف آنان چیزی جز نمایش ظاهری قدرت از سوی گروهی تحقیرشده نبود؛ اما همین اقدام برای تحریک ترامپ کافی بود تا او دستور دور تازهای از بمبارانهای کور و فاقد هدف مشخص را صادر کند.
تهران کنترل ادعایی خود بر تنگه هرمز را به مسئلهای حیثیتی تبدیل کرده، هرچند بحث دریافت عوارض عبور از آن را به آیندهای نامعلوم موکول کرده است. اگر اوضاع به حالت عادی بازگردد، ایران ــ فارغ از اینکه چه نظامی بر آن حاکم باشد ــ نخواهد توانست با بستن تنگه هرمز در برابر تمام جهان بایستد و خود را به کشوری مطرود در منطقه تبدیل کند؛ چه رسد به اینکه بخواهد از عبور کشتیها عوارض دریافت کند.
هدف دوم ترامپ، متوقف کردن برنامه هستهای ایران است. در این زمینه، اسرائیل نیز با او همنظر به نظر میرسد. یسرائیل کاتس، وزیر دفاع اسرائیل، میگوید «امپراتوری متکبر پارس» عملاً سقوط کرده و تنها کاری که باقیمانده، جلوگیری از دستیابی آن به بمب هستهای است.

در همین حال، آنچه «جناح اصلاحطلب» در نظام تهران خوانده میشود و به «پسران نیویورک» شهرت دارد، بار دیگر ایده احیای توافق هستهای دوران اوباما را مطرح کرده است؛ همان توافقی که ترامپ در نخستین روز ریاستجمهوری خود آن را پاره کرد. محمدجواد ظریف، وزیر خارجه پیشین ایران و مذاکرهکننده آن توافق، در مقالهای در مجله Foreign Affairs پیشنهاد داده است که این توافق مرده، فرصت و حیاتی دوباره پیدا کند. او برای جذابتر کردن این پیشنهاد، تصویب قانونی در مجلس شورای اسلامی را نیز مطرح کرده که بر پایه فتوای آیتالله علی خامنهای، ساخت بمب هستهای را حرام اعلام کند. در اینجا باید یادآوری کرد که باراک اوباما تصمیم خود را بر پایه همان فتوایی بناکرده بود که نه خودش و نه هیچ فرد دیگری هرگز آن را ندید.
آیا ترامپ این طعمه را خواهد بلعید؟ امیدوارم چنین نکند. فتوای یک روحانی را میتوان با فتوای روحانی دیگری لغو کرد و قانونی که از مجلسی با مشروعیت محل تردید صادرشده باشد، میتواند به دست مجلس بعدی ــ که مشروعیت آن نیز محل تردید است ــ لغو شود.
نظامی که آیتالله خمینی بنیان گذاشت، حتی اگر تنگه هرمز را نبندد یا به بمب هستهای دست نیابد، همچنان برای مردم ایران، منطقه و فراتر از آن خطرناک خواهد بود؛ بنابراین، حتی اگر ترامپ درباره این دو موضوع به توافقهایی صوری دست پیدا کند، نخواهد توانست ادعا کند در جنگی پیروز شده که اساساً تمایلی به ورود به آن نداشت.
این جنگ که بیش از یک سال ادامه یافته، نشان داده است که دستیابی به پیروزی نظامی سریع و قاطع امکانپذیر نیست و حتی اگر همچنین پیروزیای حاصل شود، نتایجی پایدار به همراه نخواهد داشت. تجربه افغانستان و عراق گواه این واقعیت است. در حقیقت، طی حدود هشتاد سال گذشته، تنها جنگی که ایالاتمتحده در آن به پیروزی پایدار دستیافت، جنگ گرانادا بود.
با وجود همه اینها، همچنان معتقدم ترامپ میتواند در این جنگ پیروز شود، مشروط بر آنکه اهداف روشنی برای آن تعیین کند. حداقل هدف میتواند تغییر رفتار نظام جمهوری اسلامی باشد؛ هدفی که گفتن آن آسانتر از تحقق بخشیدن به آن است، اما ناممکن نیست.
هدف نهایی شاید تغییر نظام باشد؛ هدفی که به شکلی متناقضنما، امروز بیش از هر زمان دیگری از زمان تأسیس جمهوری اسلامی، یعنی ۴۷ سال پیش، امکان تحقق دارد.
آنگونه که میتوان از اوضاع برداشت کرد، امروز در داخل ایران نوعی اجماع در حال شکلگیری است که این نظام باید برود، اما نه به دست مداخله نظامی خارجی. جنگ آسیبهای سنگین و در مواردی جبرانناپذیری به اقتصاد ایران و زیرساختهای صنعتی، علمی و مدنی کشور وارد کرده است. افرادی که در مناطق مختلف ایران با آنان گفتوگو میکنیم، اگرچه آمریکا و اسرائیل را مسئول این وضعیت میدانند، اما در نهایت انگشت اتهام را به سوی آنچه «رفتار توهمآمیز و تحریکآمیز» حکومت مینامند، نشانه میروند.
در طول جنگ، دستگاه سرکوب از نظر امکانات مادی، منابع مالی و نیز اقتدار سیاسی، بهشدت تضعیفشده است. این دیدگاه نیز روزبهروز بیشتر شنیده میشود که نظامی که نتوانست از عالیترین مقامهای خود حفاظت کند، اساساً نباید وارد جنگی میشد که چنین ویرانی گستردهای به بار آورد. در این جنگ، بسیاری از مناطق ایران که طی هزار سال گذشته جنگی را تجربه نکرده بودند، آثار ویرانگر آن را از نزدیک دیدند. دستکم چهار میلیون نفر در سراسر کشور شغل خود را از دست دادهاند و بیش از یکمیلیون واحد کوچک و متوسط اقتصادی تعطیل یا ورشکسته شدهاند.
مافیای اقتصادی همچنان به حیات خود ادامه میدهد، اما دیگر مانند گذشته توان خرید وفاداریها یا خاموش کردن صدای مخالفان را ندارد. اعدامهای میدانی و علنی اخیر نیز با هدف بازگرداندن فضای رعب و وحشت انجامشده، اما تاکنون نتیجهای معکوس داشته است؛ چنانکه تظاهرات گسترده هفته گذشته در اصفهان و قزوین نشان داد.
برای دستیابی به هر یک از دو هدف یادشده، ترامپ باید به این جنگ پایان دهد؛ اما پایان دادن به جنگ به معنای عقبنشینی و پذیرش توافقی صوری و بیثمر، همانند آنچه جیمی کارتر در سال ۱۹۷۹ و باراک اوباما در سال ۲۰۱۵ انجام دادند، نیست؛ توافقی که تنها به نظامی که شایسته آن نیست، مشروعیت میبخشد. همچنین به معنای باز گذاشتن دست حکومت برای ادامه تهدید، ارعاب و زورگویی علیه شهروندان، چه در داخل ایران و چه در خارج از آن، نیز نیست.
ترامپ، بدون آنکه با عادیسازی روابط، حلقه نجاتی برای بقایای این گروه حاکم بیندازد، میتواند به مردم ایران فرصت دهد تا خود حسابشان را با استبداد حاکم تسویه کنند؛ خواه از طریق تقویت نیروهایی در درون ساختار قدرت که خواهان تغییر رفتار حکومت و حرکت به سوی وضعیتی عادیتر هستند و خواه با تقویت کسانی که مستقیماً خواهان تغییر نظاماند.
اورسن ولز روزی گفته بود: «پایان خوش در فیلمها زمانی رقم میخورد که تصمیم بگیری داستان را تمام کنی.» این سخن درباره جنگها نیز صدق میکند.