از خود سؤال میکنم؟ از کسی که زمانی بهعنوان چپ با تمام وجود با حکومت زمان شاه مبارزه میکردم. چرا نشد که منصفانه به تغییرات وسیعی که در کشور صورت میگرفت نگاهی واقعبین داشته باشم؟
چرا نتوانستم در مورد تحولات چشماندازهای امیدبخشی که میتوانست ایران را در زمره کشورهای پیشرفته جهان قرار دهد بهدرستی فکر کنم؟
امروز وقتی بگذشته خود رجوع میکنم میبینم، ما جوانانی که ادعای ساختن جامعهای سوسیالیستی که گویا بهشت موعود هست را از طریق مبارزه مسلحانه داشتیم! تنها به خاطر نبود آزادیهای سیاسی نبود که این بدترین و نادرستترین شکل مبارزه یعنی مبارزه مسلحانه را انتخاب کرده بودیم. مبارزه مسلحانه ریشه در تفکری داشت که قادر به هماهنگ شدن با ریتم تحولات جاری در کشور نبود. هراسان از فروریختن تمام باورهائی بود که او را در کنار غرب و دور شدن از فانتزی بهشت سوسیالیستی قرار میداد.
بخشی از نسل جدیدی که میخواستیم به اقتضای سن خودسری بین سرها درآوریم. بهشت موعودی بسازیم که سوسیالیسم نام داشت و قبل از ما حزب توده منادی آن بود.
حزب توده را نفی میکردیم! اما همان پوستین کهنه و شپش زده به یادگار مانده از او را که اساس آن مبارزه با شاه، مبارزه با غرب و تجدد آغازشده در کشور بود و نهایتش رسیدن به اردوگاه سوسیالیسم را بر دوش انداختیم و با خشنترین شکل به مبارزه با شاه و تمام مظاهر غربی پرداختیم! بی آنکه دلیل واقعی آن را بدانیم! مخالفت میکردیم، با تجدد و تجددخواهان! تجدد در فرهنگ سیاسی ما کلمه مذمومی بود که مترادف سقوط ارزشهایی اخلاقی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی ایران به دامن غرب شمرده میشد. غربی که نماد آن امپریالیسم امریکا بود.
متأسفانه درست مانند یک مذهبی دوآتشه آزادیهای موجود در تجدد را بیبند باری میدانستیم و رواج آن در بین جوانان ایرانی را معادل سقوط اخلاقی تلقی میکردیم. نگاهی که حجاب و عفاف امروز جمهوری اسلامی را در بطن خود داشت!
با ادعای چپ مستقل کاتولیکتر از پاپ بیآنکه بدانیم! تنها الگوی ما سوسیالیسم جهانی بود بیآنکه از کم و کیف آن با خبر باشیم. با هزاران بند در چنگال یک ایدئولوژی که اساس آن مبارزه با سرمایهداری که معادل وابستگی به امپریالیسم امریکا تلقی میشد گرفتار آمده بودیم. هر سرمایهدار را نیروی وابسته به امپریالیسم میدانستیم، مانند فاتح یزدی ترورش میکردیم که گویا خون کارگران را میمکد! هر فرد تحصیلکرده مصدر کاری مهم در دولت را لیبرال یا سکولار لقب میدادیم که در خدمت به شاه و کارگذار غرب بود و مخالف نظام سوسیالیستی! یعنی دشمن طبقاتی طبقه کارگر و دهقان. بدون آنکه کوچکترین چالشی با تفکرات آنها، عملکردشان بهعنوان مدیران برجسته و نقششان دریک دوره از شکوفای کشور داشته باشیم. آنها نمایندگان سرمایهداری بودند و ما نماینده خود خوانده طبقه کارگر.
عقبماندگی فکری طبقه کارگر را نمیدیدیم! نگاه سنتی و مذهبی آنها را که از طریق تعلق به بخش سنتی جامعه و تعلقخاطرشان به مذهب در درونشان جاری بود بدیده تحسین مینگریستیم. از این طریق بیآنکه بدانیم مبلغ تفکر فردی مانند خمینی بودیم که از زاویهای کاملاً ارتجاعی با حکومت شاه مبارزه میکرد. با همان نگاه به امریکا و اسرائیل مینگریستیم که او مینگریست. فرزندان ماجراجو و ناخلف حزب توده بودیم که نفی او میکردیم! اما درنهایت دست در دست او در جاده مبارزه با امپریالیسم ره میسپردیم.

مبارزه ما با شاه با تمام ادعاهای ما نشئات گرفته از تفکر ایدئولوژیکی بود که از حزب توده به ارث برده بودیم؛ که در کسوت احزاب برادر مبارزه با حکومتهای طرفدار غرب مهمترین وظیفه آنها بود.
هیچیک از خدمات صورت گرفته در دوران پهلوی را نمیدیدیم. دانشجویان سرخوشی که بهترین سرویس و امکانات را در اختیارمان نهاده بودند که استفاده کنیم و در ساختمان ایران آینده بکار گیریم. امانگاه تکبعدی، چپ سودازدهای چون ما مانع از تحلیل واقعیتها میشد. حکومت پهلوی را تنها دریک وجه یعنی دیکتاتوری میدیدیم. نگاه خشک ایدئولوژی مانع از دیدن تحولات مثبتی میشد که در جهت مدرنیزاسیون، نهادسازی، احقاق حقوق زنان، توسعهٔ شهری و گسترش امر سرمایهگذاریهای بنیادی در کشور صورت میگرفت.
تفکری که در انقلاب بهمن با وجود شلتاقهای به اصطلاح چپ مستقل دوآتشه و مخالف حکومت مذهبی در خدمت به خمینی قرار گرفتیم و در تداوم دست در دست پدر معنوی خود حزب توده نام دمکرات انقلابی به خمینی دادیم. چشم بر بیرون آمدن غول خونآشام جمهوری اسلامی از بطری بستیم.
اجازه دادیم که خشونت سازمانیافته اسلامی برخلاف دوران پهلوی کنترل ایدئولوژیک جامعه را با اجباری کردن حجاب و تداوم آن تا رسیدن به بدن، نوع پوشش، عشق، هنر، سانسور فرهنگی، کنترل اینترنت، دخالت در روابط عاطفی و جنسی و نظارت مذهبی بر آموزش، سانسور فرهنگی، کنترل اینترنت پیش برود. خواهان برچیده شدن ارتش و ایجاد ارتش خلقی که همان سپاه باشد بودیم. با حاکم کردن گشتهای ارشاد و دادن نقش کنترلکننده به سپاه که خواهان تسلیحش به سلاح سنگین بودیم. حکومت اسلامی از سپاه، بسیج، دادگاه انقلاب، شبکهٔ مساجد و هیئتها و نهادهای امنیتی مذهبی، ماشین سرکوب توده محوری ساخت که در تاریخ ایران کمسابقه است.
دریغا که در این ساختن که بنام توده مستضعف شکل گرفت. چپ با تکیهبر همان تئوری الیانفسکی ساخته «راه رشد غیر سرمایهداری» و رهبرانی که از طریق مبارزه ضد امپریالیستی به اردوگاه سوسیالیسم میرسند جادهصافکن خطی شد که حزب توده نام خط امام به آن داد. خطی که تا امروز با تمام جنایتهای صورت گرفته با وجود تمام سرکوبها بهصورت یک حافظه تاریخی به شکل بسته در ذهن چپ عمل میکند.
وجه ضد آمریکائی و ضد اسرائیلی جمهوری اسلامی رشتهای است که چپ را باوجوداین همه جنایتهای صورت گرفته توسط جمهوری اسلامی به جمهوری اسلامی نزدیک میکند. نگاهی که هنوز مانند دهه پنجاه عمل میکند.
امریکا را مترادف امپریالیسم، اسرائیل را دولت اشغالگر استعماری، سرمایهداری را دشمن مردم و هر نیروی ضد آمریکائی و اسرائیلی را مترقی و انقلابی میداند و از همین روست که حمله امریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی را تجاوز و هر اعتراض مردمی و جریانهای مترقی مخالف جمهوری اسلامی را فریب و تبلیغات رسانههای غربی و وطنفروشی میداند و شاهزاده رضا پهلوی را «پروژه غرب»
ازاینروست که بجای جستجو جهت یافتن راهی برای ایجاد یک ائتلاف بزرگ. هنوز با همان هویت ضد سلطنتی خود به شخص شاهزاده رضا پهلوی نگاه میکند و ایشان را با وجود مواضع بسیار مترقی و انسان دوستانه دشمن طبقاتی خود میداند. چراکه هویت خود را با ضد سلطنت بودن، ضد امپریالیست بودن تعریف میکند و هرگز هیچ نقدی جدی که تغیر دهنده این هویت باشد از خود نکرده است.
کاری دشوار که برای چپهای ارزشی غیرممکن است!
چراکه اگر بخواهد به چنین نقدی از خود دست بزند. باید به اشتباه تاریخی خود اعتراف کند! یعنی اسطورههای خود را کنار بگذارد و قبول کند که تمام تحلیلهای گذشته غلط بود. کاری که چپ قادر به انجام آن نیست. چراکه هویت او را شکل میدهد. هنوز نظریهپردازان آنها نگاهی غیرواقعی به جامعه ایران دارند. آنها هنوز در باور خود مردم را ضد سلطنت، ضد سرمایهداری و ضد لیبرالیسم میدانند. حالآنکه جامعه امروز ایران در اکثریت قریب به اتفاق حسرت گذشته خود را میخورند و خواهان برگشت بیک زندگی عادی، رفاه، آزادی و آینده مدرن و لیبرال هستند! فارغ از هر نوع ایدئولوژی چیزی که در دوران پهلوی برایشان وجود داشت.
این در مخیله چپ ایدئولوژی زده نمیگنجد. از شعار «زن، زندگی، آزادی» دفاع میکند و در همان حال زیر چتر مواضع جمهوری اسلامی در برابر امریکا سینه میزند و رهبران شناختهشده آن از فرخ نگهدار گرفته تا درویشپورها و تودهایهای سر موضع سمت اصلی مبارزه را بهطرف مبارزه با شخص شاهزاده رضا پهلوی و خطر بازگشت سلطنت منحرف میکنند.
درنتیجه چپ چه سنتی جمع شده در سازمان اکثریت، چه بقایای حزب توده و چه حزب چپ و چپهای ملبس به جمهوریخواهی که تاریخ و هویتشان را به مبارزه با شاه، تجدد، بورژوازی، غربزدگی و مبارزه با امپریالیسم گرهزدهاند در تقابل با هر نیروی خواهان دولت مدرن و متجدد قرار میگیرند وقت و توان خود را صرف تضعیف شاهزاده رضا پهلوی میکنند! آلترناتیوی که بخش زیادی از مردم به آن دلبستهاند. چپ هرگز قادر نشد، نخواهد شد، که یک انتقاد و بازنگری جدی به راهرفته خود بکند. دریغا، دریغا که از ابر یائسه امید باران نیست!
ابوالفضل محققی
برگرفته از ایران گلوبال