در خاطرات اسحاق رابین، روایت بسیار روشنی از تصورات موجود در اسرائیل و جهان عرب در آستانه جنگ ۱۹۶۷ ارائهشده است که در گفتوگویی میان او با دیوید بن گوریون، بنیانگذار اسرائیل، بازتاب یافته است. رابین، که بعدها رئیس ستاد مشترک و سپس نخستوزیر (ترور شده) پس از «توافق اسلو» بود، میگوید: «نزد بن گوریون رفتم تا حمایت و تشویق او را دریافت کنم، او به من گفت: تو ملت را به وضعیتی بسیار خطرناک بردهای. نباید به جنگ بروی. ما منزوی هستیم و تو مسئولیت را بر عهدهداری.»
با این حال، آن جنگ ظرف شش روز به بزرگترین شکست عربها موسوم به «نکسه» انجامید و اسرائیل صحرای سینا، بلندیهای جولان و کرانه باختری از جمله شهر قدس را تصرف کرد. واکنش مستقیم عربها، چه در سطح مردمی و چه در سطح رسمی، ترکیبی از احساس تحقیر و تمایل به مقابله بود. در این چارچوب، رهبران زخمخورده عرب، به ویژه جمال عبدالناصر، در اجلاس معروف به «اجلاس خارطوم»، سه «نه» مشهور را تصویب کردند: «نه به مذاکره، نه به صلح، نه به شناسایی اسرائیل.»
سیاست واقعگرایانه باعث شد این «نهها» در عمل کنار گذاشته شود و موضع رسمی از هدف «آزادسازی فلسطین» به «رفع آثار تجاوز» به معنای بازگرداندن مناطقی که عربها در ۱۹۶۷ از دست داده بودند و پذیرش ضمنی تصرفات اسرائیل در ۱۹۴۸، تغییر کند.
در نتیجه، برخی کشورهای «حلقه مجاور» اسرائیل وارد مسیر مذاکره و سازش شدند و برخی دیگر حتی بدون درگیری مستقیم یا تماس نزدیک با اسرائیل، پا را از این حد هم فراتر نهادند. جنگ اکتبر ۱۹۷۳ نیز نه به منظور آزادسازی فلسطین که برای «رفع آثار تجاوز» صورت گرفت؛ جنگی برای حرکت و تحرک سیاسی، نه برای آزادسازی کامل.
طبق نوشته دکتر ویلیام کوانت، که در دوران ریاستجمهوری ریچارد نیکسون در دولت آمریکا فعالیت میکرد، انور السادات، رئیسجمهور مصر، روز بعد از آغاز این جنگ، این پیام را به نیکسون ارسال کرد: «میدانم که تا زمانی که جنگ ادامه دارد، ما در دو سوی متضاد قرار داریم، و این امر ضروری است. اما میخواهم بدانی چرا به جنگ رفتم. من برای نابود کردن اسرائیل نرفتم، بلکه برای نابود کردن بنبست رفتم. وقتی جنگ پایان یابد، از آمریکاییها میخواهم بیایند و در یافتن راهحل سیاسی این مناقشه کمک کنند.»
این پیام زمینهساز اقدامات هنری کیسینجر و سپس پرزیدنت جیمی کارتر پس از سفر سادات به قدس شد.
در نهایت، کشورهای عربی از جنگ کلاسیک کنار کشیدند و تجربه مبارزه مسلحانه را برای مقاومت فلسطین باقی گذاشتند. سپس در اجلاس بیروت در سال ۲۰۰۳، کشورهای عربی رسماً اعلام کردند که صلح، با شعار «زمین در برابر صلح» و «خروج کامل در برابر صلح جامع»، گزینه راهبردی است. این روند نشاندهنده انتقال نگاه از نبرد مستقیم نظامی به راهبردهای دیپلماتیک و سیاسی و نیز پذیرش واقعیتهای میدانی پس از ناکامیهای نظامی در دهههای گذشته است، که تأثیر آن تا امروز در مناسبات اسرائیل و جهان عرب قابلمشاهده است.
بدین ترتیب بود که انقلاب اسلامی ایران، برگ«مسئله فلسطین» را در دست گرفت و با ایجاد گروههای مقاومت مسلحانه مبتنی بر ایدئولوژی مذهبی، حمایت مالی و تسلیحاتی از جنبشهای «حماس» و «جهاد اسلامی» در غزه و «انصارالله» (حوثیها) در صنعا را پیریزی کرد و شعار «محو» اسرائیل از نقشه و اخراج حضور نظامی آمریکا از غرب آسیا را سر داد.
عملیات «طوفان الاقصی» که جهان را شگفتزده کرد و اسرائیل را لرزاند، به دست حماس و با شعارهای یحیی السنوار و محمد ضیف، سرآغاز عملیاتی برای «جنگ آزادسازی فلسطین» به شمار میرفت.
با این حال، پاسخ اسرائیل با حمایت آمریکا در قالب جنگ نسلکشی در غزه، عملیات تخریب، کوچ اجباری و انفجار و ترور رهبران و اعضای حزبالله، ترور رهبران ایران و حملات به زیرساختها و تأسیسات هستهای این کشور با مشارکت آمریکا صورت گرفت. با اینکه ایران و شاخههای آن در غزه، لبنان، عراق و یمن بر اساس استراتژی تکمیل مقاومت که تمرکز آن بر جنگ موشکی و پهپادی است، عمل میکنند، عرصه بازی اکنون بزرگتر از «مقاومت» شده است زیرا ترامپ با بسیج بزرگترین تجمع نظامی زمینی، دریایی و هوایی در منطقه، جنگی گسترده علیه ایران با مشارکت نتانیاهو را آغاز کرد.
عرضه مذاکره تحت زیر آتش، تنها یک تاکتیک در چارچوب استراتژی جنگ است. آنچه آمریکا در هر توافقی میخواهد، در حقیقت همان چیزی است که با زور به دنبال آن بوده که عبارت است از: پایان کامل برنامه هستهای ایران که دهها میلیارد دلار برای آن هزینه شده و تحریمهای سخت آمریکا و اروپا و شورای امنیت علیه آن اعمالشده، تعیین محدوده و بُرد برنامه موشکی و توقف گسترش نفوذ منطقهای و ارائه سلاح و پول به گروههای مرتبط با سپاه پاسداران.
پذیرش این شروط برای جمهوری اسلامی بهرغم خسارات بسیار زیادی که در جنگ متحمل شده، دشوار است. اینکه موضوع که ایران هنوز موشکها و پهپادهایی دارد که میتواند کشورهای خلیج و اسرائیل و پایگاههای نظامی آمریکا را هدف قرار دهد، تغییری در عمق این بازی استراتژیک و ژئوپلیتیکی نمیدهد زیرا فصل پایانی این سناریو، از پیش نوشتهشده است.
فرار به جلو نیز سودی ندارد، زیرا جنگ آمریکا و اسرائیل، نقطه اوج تحولات عظیم منطقهای است، که حمله به حماس در غزه، حزبالله در لبنان، جنگ دوازدهروزه با ایران در تابستان گذشته، سقوط نظام اسد و از دست دادن «پل سوری» که «هلال شیعی» را شکست و همراه آن تضعیف نفوذ «ولایتفقیه»، اصلیترین این تحولات به شمار میآیند.
جنگ کلاسیک، که پرونده آن با مصوبات اجلاس خارطوم بسته شد و همزمان ناکامی مقاومت فلسطینی در جنگ مردمی برای آزادسازی فلسطین، مسیر تحولات را به دو جهت متضاد سوق داد.
راستای نخست، چشمداشت جمهوری اسلامی برای مقابله با «شیطان بزرگ» (آمریکا) و «شیطان کوچک» (اسرائیل) و تلاش برای بازسازی منطقه تحت لوای ولیفقیه.
راستای دوم، چشمداشت آمریکا و اسرائیل برای «آزادسازی» ایران از نظام کنونی، یا حداقل نابود کردن توان نظامی، تضعیف شاخهها و پایان نفوذ آن در خاورمیانه جدید.
اگرچه پیروزی کامل آمریکا، امری قطعی نیست، اما بازگرداندن منطقه به وضعیت پیش از تحولات عظیم پس از «طوفان الاقصی» و جنگ مشترک آمریکا و اسرائیل، برای تهران غیرممکن است.
این جنگ، آخرین جنگ است که دیگر جنگی بزرگ پس از آن در کار نخواهد بود حتی اگر صلح جامع حاصل نشود. نشانههای نظام امنیتی منطقهای و همراه آن، دورنمای نظم نوین جهانی در حال ظهور و آشکار شدن است.
رفیق خوری
منبع: اندیپندنت عربی