-« عربِ بادیهنشین را رها کن و او را با محرومیّتها و
بدبختیهایش واگذار و در عوض، رو به کرانههای فرات
کن و پیش از آنکه سپیده سرزَند برایم جامی شراب ریز!
شرابی ناب و زرّین که لبۀ جامش همچون طلای ناب
میدرخشد و حُبابهایش چون مرواریدهای پراکنده
گردِهم آمدهاند.»
ابونواس اهوازی[۱]
***
ابونواس در بصره با ایرانی دیگری به نام احمد بن اسحاق خارکی-اهل جزیرۀ خارک – آشنا شد. او گویا نخستین شاعری بود که در هنجارشکنی و ابراز سخنانِ بیپروا (مُجُون) بیم و هراسی نداشت چندانکه ابونواس خود را از شاگردان مکتبِ او میدانست.[۲] از زندگی و عقاید خارکی اطلاع چندانی در دست نیست.ابن معتز ابیاتی از او را بهعنوان«ابیات مشهور» ثبت کرده است.[۳]
ابونواس سپس به مکتب «ابن حُباب» شاعرِ معروف مُجُون و «خَلَف اَلْأَحْمَرِ فرغانهای» شاعر و زبانشناس ایرانیالاصل راه یافت. «ابن حُباب» ضمن کشفِ حقیقتِ وجودی ابونواس روزی به وی گفت: «زود بلندآوازه خواهی شد امّا سر به سلامت نخواهی بُرد!». «ابن حُباب» به حج و نماز و روزه اعتقادی نداشت بلکه مراکز شراب را «مراکز مقدّس» میدانست و به طنز و ریشخند میگفت:
-«به نماز بگوئید که آخرین دیدارِ ما روی پُلِ صراط خواهد بود!!» [۴]
بیتردید عقاید کفرآمیزِ «ابن حُباب» در ابونواس تأثیر داشت ولی آشنائی با شعوبیِ برجسته – ابوعُبیده – هندسۀ فکری ابونواس را شکل روشنی داد. ابو عُبیده ادیب ایرانیتبار و سخنشناس بزرگ، نویسندۀ کتاب لُصُوص العرب و فضائل الفُرس (دزدان عرب و فضایل ایرانیان) بود. او آثار دیگری در بزرگداشت تمّدن و پادشاهان ساسانی و منش اخلاقی آنان تألیف کرده بود.[۵] گویا با تأثیرپذیری از عقاید ابوعُبیده بود که ابونواس از شیوۀ زندگی تازیان انتقاد کرده و آن را به ریشخند گرفته است:
-« زندگی کردن و خوشگذرانی را از تازیان یاد مگیر، چون زندگی آنان خشکوخالی است، سرزمینی که گیاه آن؛ بوته و خار است و بیشترین شـکار آن، کفتـار و گرگ… مـن علاقه دارم که از مَی فروش شهر سخن برانم در حالی که شاعران کهنهپرست و نگونبخت تمایل دارند از ویرانههای خانۀ یار سخن بگویند.»[۶]
یا:

-«از آن سرای ویران و تپههای شن زار روی برتاب، و در «دخترِ تاک» تسلایی بجوی!»[۷]
-« عرب بیابانگرد کجا و ایوان کـسری کجـا، میدانهای شـهر کجـا و آغلهای چهارپایان کجا؟»[۸]
تا آنجا که میگوید:
-«اصلاً کُلّ عربها نزد خداوند به چیزی نمیارزند.»[۹]
عشقِ ممنوع!
نامِ آنکس را که دوست میداری بر زبانآور
و از کنایه و استعاره پرهیز کن؛ چرا که
در آنچه باید پنهان بماند، لذّتی نیست.»[۱۰]
ابونواس در بصره با زنان متعدّدی آشنا بود ولی هرگز- به راستی- دل درگرو زنی جز «جِنان» (بهشت) نداشت. «جِنان» کنیزکی زیبا، دلفریب و با فرهنگ بود که در تاریخ و شعرخوانی تبحّر داشت.[۱۱] به نظر میرسد که «جِنان» از بازماندگان اسیران ایرانی در حملۀ تازیان بود که اینک توسط یکی از اعضای خاندان «بنی ثقیف» خریداریشده بود تا به عنوان کنیزِ در خدمت همسرِش درآید.این خاندان قبلاً باغها و اموالِ«موالی» مقیم بصره را خریداری کرده بود.[۱۲]
توصیف ابونواس از «سرانگشتان سرخفامِ بهرنگ عناب» و «گونههای گلگونِ جِنان» (ص ۳۶) و حضورش در یک مراسم عروسی، ایرانی بودنِ «جِنان» را تقویت میکند:
«جِنان بر مجلسِ رونماییِ عروس، جلوه بخشید و با زیباییاش نگاهِ حاضران را مسحورِ خود ساخت چندانکه حاضران جِنان را با عروس اشتباه گرفتند و نگاهشان را بهجای عروس، بهسوی او گرداندند. خویشاوندانِ عروس با دیدنِ جِنان فریاد برآوردند: بر ما چه رفته است که تنها تو (ای جِنان) تجسّمِ حقیقیِ زیبایی هستی.»[۱۳]
این عشق پُرشور- امّا – در حصارِ تعصّبات اسلامی – عشیرهای گرفتارشده بود چندانکه ابونواس رخصت دیدارِ محبوب را نداشت. خبر سفر ارباب و خانوادهاش به حج و همراهیِ «جِنان» با آنان دریچهای بود تا ابونواس به دیدار معشوق بشتابد در حالی که وی به حج و دیگر فرایض دینی اعتقادی نداشت و مراکز تولید شراب را به مراکز مقدّس اسلامی ترجیح میداد.
در هنگامۀ طواف کعبه و در شلوغی گرداگرد حجرالاسود، وقتی جِنان جلو رفت تا «سنگ سیاه» را ببوسد، ابونواس نیز به بهانۀ بوسیدن سنگ بهسوی جِنان شتافت. ازدحام شدید جمعیّت و کشاکش زائران باعث شد تا هنگام لمس و بوسیدن حجرالاسود، گونههای ابونواس و جِنان به یکدیگر مماس شود. به این ترتیب، ابونواس در مقدّسترین مکان اسلامی، معشوقهاش را بوسید. او در شعری معروف ضمن اشاره به این ماجرا گفت:
-«در مسجدالحرام ما کاری کردیم که هیچ آزادهای مرتکبِ آن نمیشود.»[۱۴]
در انبوه شایعات و مخالفتها، «جِنان» به ابونواس پیغام داد:
-«مرا شُهرهٔ خاص و عام کردهای؛ از این رو، چند روزی دیدار با مرا متوقّف کن تا هیاهوی شایعات فروکش کند.»[۱۵]
شایعات و مخالفتها چندان بود که ارباب قصد کوچ از بصره به قبیلۀ خود میکند تا از زخمزبان این و آن در امان باشد. ابونواس به «جِنان» توصیه میکند:
-«آنچه مینویسی پاککن؛ و پس از پاک کردن آن را با زبانت نیز محو ساز… میبینم که روزگارِ وصال سپریشده و زمانه، بانگِ وداع سر داده است.»[۱۶]
ابونواس میخواست به قبیلۀ «بنی ثقیف» رَوَد و در همسایگیِ «جِنان» منزل کند، امّا «از بیم بدگویان» و اینکه مبادا این امر موجب رسوائی یا باعث شکنجه و آزارِ «جِنان» شود، از این کار پرهیز کرد.[۱۷]شعر زیر به انتقال«جِنان»از بصره به قبیلۀ «ثقیف» اشاره میکند:
«مدتِ اقامتشان کوتاه بود،
در میانِ شتابِ شتران و کاروانیان؛
تازیانههای اشتیاق بر گردنِ مَرکَبها فرود آمدند
و آنان را به دیار خویش بازگرداندند.»[۱۸]
چند سدۀ بعد، سعدی شیراز گوئی که از زبان ابونواس سخن میگفت:
ای کاروان آهسته رُو کآرام جانم میرود
و آن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود [۱۹]
***
شکست ابونواس در این عشق پُرشور میتوانست تأثیرات عمیقی در روح و روانِ وی داشته باشد. پس از این ماجرا، او تمام توانش را صرف شعر کرد و با مهارتی ممتاز، از همعصرانش متمایز گردید چندانکه به نمونهای از فضیلت بَدَل گشت و محبوبِ خاص و عام شد.[۲۰]در این هنگام (در۳۰ سالگی) ابونواس به بغداد رفت و با حمایت خاندان بَرمکی جایگاه والائی در دربار هارونالرشید عبّاسی یافت.
به داوری نویسنده و روشنفکر بزرگ مصری، طه حسین:
-«شاعر ما مرد کوچکی نبود. او کسی بود که مردم زمانهاش به او احترام میگذاشتند و در تمام فنون شعر و ادب، او را بزرگ میداشتند. ادبیّات او، بهترین ادبیّات و شعر او، بهترین شعر است.»[۲۱]
ابونواس در بارۀ ادبیّات معتقد بود:
– «شکمبارگی در خوردن، نشانۀ پستی است، حالآنکه عطشِ سیریناپذیر به ادبیات، نشانۀ شرافت و بزرگی است چراکه هر کس به چیزی طمع ورزد و در آن افراط کند، سرانجام عطش و اشتیاقش فرونشیند و ارضا میشود؛ مگر در مورد ادبیات که هرچه انسان بیشتر از آن بهره گیرد، اشتیاق و شیفتگی در آن فزونی مییابد.»[۲۲]
از نظر فلسفی ابونواس اعتقادی را بیان میکرد که بعدها توسط خیّام و دیگران تکرار شد:
–«هیچکس نزد ما نیامده است تا گزارش دهد که آیا فردِ درگذشته در بهشت است یا در آتش دوزخ.»[۲۳]
ابونواس نمایندۀ ممتاز تجدّدگرائی ادبی بود و با آنکه توسط شریعتمداران به «فسق و فجور و فساد اخلاقی» متهم بود، مردم همچنان به خواندن اشعارش و معاشرت با وی ادامه میدادند؛ نکتهای که روحیۀ رنسانسیِ مردم آن عصر را نشان میدهد. ابونواس به شاعرانی که با سبک و سیاقهای کهنه ستایشگر «اَطلال» و ارزشهای کهنه بودند میگفت:
-«من با آنچه تو وصف میکنی، در جنگم!»[۲۴]
این جهانیترین شاعر!
ابونواس آشکارا به همگان توصیه میکند که دنیا را بر دین ترجیح دهند و با وی به شرابخانههای شهر رَوَند:
-« تا به گاهِ سحر، شرابی کهن بنوشیم–
شرابی چنان دیرینه که چون در جام نمایان شود، میدرخشد
همچون شعلۀ آتشی در باد».[۲۵]
به جرأت میتوان گفت که ابونواس اهوازی زمینیترین و اینجهانیترین شاعر در عصر رنسانس عبّاسی و تداوم آن در عصر سامانیان است، هم از این روست که اشعار عاشقانۀ وی نه پیوند «روح» و «جان» بلکه ندای «تن» است. شراب او نه «شراب روحانی» بلکه «شراب ارغوانی» است و چنانکه در بخش آینده خواهیم دید؛ او خود را «فرزند شراب» میداند. او در تداوم اندیشههای توبه ناپذیرِ خود ابلیس را نیز ستایش میکند و در این باره، پیشوا و پیشآهنگ حسین حلّاج بشمار میرود.
ذهنیّت ابونواس از واژهها چنان غنی و سرشار است که هر واژه – بهراحتی – به استحدام شعرهایش درمیآید؛ موضوعی که موجب شگفتی و ستایش عموم زبان شناسان ادبیّات عرب شده است. بهکارگیری انبوهی از ردیفها و قافیههای دشوار در قصاید نشانۀ مهارتِ بینظیر یا کمنظیر او در زبان و ادبیّات عرب است. در شعر پارسی این ویژگیها را میتوان در اشعار صائب تبریزی مشاهده کرد؛ و شگفتا که اونواس نیز مانند صائب به خاطر فشارهای سیاسی- عقیدتی مدّتی را در مهاجرت و تبعید گذرانده بود.
آن آگاهی و إشرافِ بینظیر از زبان، شاید ناشی از دورانی بوده که ابونواس به دستور استادش برای «کارآموزی» مدتی را در قبایل عربی بسر برده و بسیاری از قصاید و غزلیّات عصر جاهلی را حفظ کرده بود.
در تعریف شعر گفتهاند:«شعر یعنی: تصویر»؛ هم از این روست که شعر به نقّاشی نزدیک است تا به موسیقی. ذهنیّت شعری ابونواس سرشار از تصاویر بدیع و گاه حیرتانگیز است. استاد شفیعی کدکنی در سخن از سبک هندی معتقد است که لذّت بردن از سبک هندی (اصفهانی) از نوعی شگفتی ناشی میشود یعنی کارکرد شعر ایجاد حیرت و شگفتی است.[۲۶]شعرهای ابونواس سرشار از این حیرت و شگفتی است. مانند:
-«با شرابی چون خورشید که در دهانِ نوشنده غروب میکند.»[۲۷]
-«سایبانی از شراب بر فراز سرِ خسرو افراشتیم که لبهاش با ستارگان آراستهشده بود.»[۲۸]
-« سپیدهدمی که از تلاقیِ آب و شعله زاده شده بود.»[۲۹]
-«زمانی همچون خوشۀ پروین گرد هم آمده بودیم… اما اکنون بسانِ دخترانِ تابوت پراکندهشدهایم!»[۳۰]
-« شادی، با لبخندی چنان فراخ که دندانهای انتهاییاش نیز پیدا بود، لبخند میزد.»[۳۱]
-«درخششِ چهرهاش چنان لطیف و شفّاف بود که تصویرِ مژگانش را در خود بازتاب میداد!»[۳۲]
صائب تبریزی نیز گفته است:
هرگز نبوده است ملاحت به این کمال
عکس تو آب آینه را شور میکند[۳۳]
و یا:
نزاکت آنقدر دارد که در وقت خرامیدن
توان از پشتِ پایش دید نقش روی قالی را[۳۴]
ادامه دارد
علی میرفطروس
[1] – اِعدِل عَنِ الطَلَلِ المُحیلِ وَ عَن هَوى نَعتِ الدِیارِ وَ وَصفِ قَدحِ الأَزنُدِ
وَدَعِ العَریبَ وَ خَلِّها مَعَ بُؤسِها لِمُحارِفٍ أَلِفَ الشَقاءَ مُزَنَّدِ
وَاِقصِد إِلى شَطِّ الفُراتِ وَ عاطِنی قَبلَ الصَباحِ وَ عاصِ کُلَّ مُفَنَّدِ
دیوان ابونواس، دار صادر، بیروت، طبع الاوّل،۲۰۰۱، ص ۱۸۹
[۲] – طبقات الشعراء، ص ۳۰۶
[۳] – طبقات الشعراء، صص ۳۰۶ -۳۰۷
[۴] – الاغانی، ابو الفرج الإصفهانی، ج ۱۸، دار إحیاء التراث العربی، بیروت،
۱۴۱۵/ ۱۹۹۴، ص ۳۲۸
[۵] – برای یک شرح تفصیلی در بارۀ ابوعُبیده نگاه کنید به مقالۀ عنایتالله فاتحی نژاد در دانشنامه بزرگ اسلامی، ۵، زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، تهران، ۱۳۷۸، صص ۷۱۱-۷۱۸
[۶] دیوان ابونواس، طبع دار صادر، ص ۳۶
[۷] – همان، ص ۱۸۱
[۸] – همان، ص ۳۷
[۹] – دیوان ابونواس، ص ۱۸۱
[۱۰] – دیوان ابونواس، ص ۲۴۲
[۱۱] – الاغانی، ج ۲۰، ص ۲۵۴؛ أخبار أبی نؤاس، ابن منظور، طبع مصر،۱۹۲۴، ص ۱۷۸؛ عُنوانُ المُرْقِصَات وَ الُمطْرِبَات، ابن سعید المغربی، نسخۀ سایت المکتبه الشامله، ص ۳۴
[۱۲] – الاغانی، ج ۲۰، ص ۲۶۲
[۱۳] – الاغانی، ج ۲۰، ص ۲۵۵؛ اخبار ابی نواس، ابن منظور، ص ۱۸۴ مقایسه کنید با حضور «جنان» در یک مراسم سوگواری: الاغانی، ج ۲۰، صص ۲۵۸ و ۲۵۹؛ اخبار ابی نواس، ابن منظور، ص ۱۹۰؛ المُرْقِصَات وَ الُمطْرِبَات، صص ۳۴ و ۳۶. اصفهانی در صفحۀ ۲۶۰ اغانی از قول صرّافی روایت میکند که ابونواس این شعر را در مراسم خاکسپاری فردی به نام «مبارک» سروده بود وقتیکه دختر «مبارک» با سری بیحجاب پیشاپیشِ تابوت گام برمیداشت؛ و همین امر ابونواس را بر آن داشت تا این ابیات را در وصف او بسراید.
[۱۴] – دیوان ابونواس، ص ۱۹۸؛ اخبار ابی نواس، ابن منظور، صص ۱۹۵ – ۱۹۶
[۱۵] – الاغانی، ج ۲۰، ص ۲۶۰ ؛ المُرْقِصَات وَ الُمطْرِبَات، ص ۳۷
[۱۶] – الاغانی، ج ۲۰، ص ۲۶۲؛ اخبار ابی نواس، ص ۱۹۳؛ المُرْقِصَات وَ الُمطْرِبَات، صص ۳۷ -۳۸
[۱۷] – الاغانی، ج ۲۰، ص ۲۶۲
[۱۸] – الاغانی، ج ۲۰، ص ۲۶۲؛ المُرْقِصَات وَ الُمطْرِبَات، ص ۳۷
[۱۹] – کلیات سعدی، به تصحیح محمدعلی فروغی، چاپخانهٔ بروخیم، تهران، ۱۳۲۰، صص ۱۴۳-۱۴۴
[۲۰] – طبقات الشعراء، صص ۲۰۱
[۲۱] – حدیث اربعه (گفتارهای روز چهارشنبه)، ج ۲، دارالمعارف، قاهره، ۱۹۷۶، ص ۴۵
[۲۲] – طبقات الشعراء، صص ۲۰۴
[۲۳] – اخبار ابی نواس، ص ۷؛ قطب السرور فی اوصاف الانبذه و الخمور، ص ۵۲
[۲۴] – دیوان ابونواس، طبع دار صادر، ص ۳۴
[۲۵] – قطب السرور فی اوصاف الانبذه والخمور، ص ۱۲۸
[۲۶] – نگاه کنید به ادبیات فارسی از روزگار جامی تا روزگار ما، صص ۳۲-۳۶؛ تاریخ در ادبیات، علی میرفطروس، صص ۱۱۵-۱۱۶
[۲۷] – یتیمه الدّهر، أبو منصور ثعالبی، ج ۲، ص ۲۶۴
[۲۸] – اخبار ابی نواس، ابنمنظور، ص ۳۳۷
[۲۹] – نهایه الارب فی فنون الادب، النویری، ج ۴، ص ۱۱۶
[۳۰] – همان، ج ۴، ص ۱۱۹
[۳۱] – همان، ج ۴، ص ۱۱۹
[۳۲] – همان، ج ۲، ص ۳۵
[۳۳] -تاریخ در ادبیات، علی میرفطروس، چاپ دوم، نشر فرهنگ، کانادا، ص ۱۱۶
[۳۴] – همان، ص ۲۳۰