26.5 C
تهران
شنبه, ۱۷. مرداد , ۱۴۰۵

چرا محبوبیت شاهزاده رضا پهلوی خشمی پنهان ایجاد کرده است؟

شاهزاده رضا پهلوی

اکنون‌که جامعه ایران در یکی از حساس‌ترین و بحرانی‌ترین مقاطع تاریخی و سیاسی خود قرار دارد، نقش مسئولانه، دلسوزانه و عمل‌گرایانه شاهزاده رضا پهلوی به‌عنوان معتبرترین رهبر دوران گذار بیش از گذشته پراهمیت‌تر و پررنگ‌تر است. در چنین شرایطی وجود شخصیتی که بتواند اعتماد عمومی را تقویت کند و زمینه همگرایی نیروهای گوناگون را فراهم آورد، بیش از هر زمان دیگری اهمیتی دوچندان یافته است؛ و این همان نیروی متحد کننده است که تا به کنون توانسته است با درایت و هوشیاری میان طیف‌های مختلف جامعه ایران و ایرانیان خارج از کشور همبستگی و همدلی به وجود آورد. رویکردی که بر شفافیت، صداقت، مسئولیت‌پذیری، خردورزی و آینده‌نگری استوار است و می‌کوشد به جای تعمیق اختلاف‌ها، میان دیدگاه‌های متفاوت پلی سازنده ایجاد کند.

چنین رویکردی می‌تواند احساس تعلق، مشارکت و ارزشمندی را در میان تک‌تک افراد جامعه تقویت کند. این جایگاه و اعتبار اجتماعی شاهزاده رضا پهلوی صرفاً محصول ادعای شخصی او نیست؛ بلکه بر پایه اعتماد و حمایتی شکل‌گرفته است که طی سال‌های گذشته اکثریت جامعه در داخل کشور و چه در میان جامعه ایرانی دیاسپورا، به او واگذار کرده‌اند. این سرمایه اجتماعی حاصل یک فرآیند تدریجی بوده است که در آن ثبات، تداوم حضور، توانایی امیدبخشی، ظرفیت ایجاد همگرایی نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرده‌اند.

در این ارتباط پرسش اساسی که مطرح می‌شود این است که ریشه این خشم و حسادت پنهان به او در چیست؟ چرا پذیرش محبوبیت و جایگاه سیاسی یک چهره سیاسی که از حمایت بخش قابل‌توجهی از جامعه برخوردار است، برای برخی از افراد و جریان‌های سیاسی این‌قدر دشوار است؟ آیا نمی‌توان ریشه این حسادت را در ناتوانی از ارائه یک بدیل قابل‌اعتماد و یا در احساس ضعف درونی خود این افراد و گروه‌ها جستجو کرد؟ آیا در چنین شرایطی، حسادت و میل به تخریب می‌تواند جایگزین کارآمدی باشد؟

از نگاه روان‌شناسی، حسادت احساسی درونی است که تقریباً همه انسان‌ها در شرایط و یا مقاطع مختلف زندگی خود آن را تجربه می‌کنند. هرچند تفاوتی بین حسادت و رشک ورزیدن وجود دارد. احساسی که اغلب از بیان آن شرم داریم و ترجیح می‌دهیم آن را انکار کنیم. این حسادت معمولاً زمانی شکل می‌گیرد که موفقیت، محبوبیت، توانایی یا جایگاه فردی دیگر، احساس ارزشمندی، هویت یا امنیت روانی ما را به چالش می‌کشد. در چنین لحظه‌ای، مسئله اصلی لزوماً شخصِ مقابل نیست؛ بلکه نحوه مواجهه‌ی ما با احساس ناکامی و تصویری است که از خودمان داریم. کسانی که هویت درونی منسجم‌تری دارند، موفقیت دیگران را کمتر تهدیدی برای خود تلقی می‌کنند؛ و در غیر این صورت موفقیت دیگری را به مثابه تهدیدی برای جایگاه و ارزش خود تجربه می‌کنند.

از آنجایی که شاهزاده رضا پهلوی به مهم‌ترین رهبر دوران گذار تبدیل‌شده است، به‌طور طبیعی از طرف مخالفان و رقیبان سیاسی موردحسادت قرار می‌گیرد. از همین رو، برخی جریان‌های سیاسی یا ایدئولوژیک سعی بر آن دارند و می‌کوشند نقش تعیین‌کننده او در دوران گذار را به چالش بکشند یا خدشه‌دار کنند. دشمنی‌ورزی‌هایی که نه سرچشمه عقلانی، بلکه بازتاب عدم توانایی و راهکارمحوری خود نیروهای تخریب‌گر است. حسادتی که ریشه در ناکامی یا ناتوانی خودحق‌پنداران ایدئولوژیک دارد.

بخش مهمی از جریان‌های ایدئولوژیک چپ و روشنفکران وابسته به آن، به جای پرداختن به نیازهای واقعی و ملموس جامعه، بیش از هر چیز به بازتولید شکاف‌های اجتماعی، دوقطبی سازی، تقابل‌های ایدئولوژیک و گاه حتی ترویج تفرقه و تجزیه‌طلبی دامن می‌زنند. در این نگاه، خواسته‌های طبیعی و انسانی مردم، مانند رفاه، امنیت، مسکن، امکان رشد و شکوفایی استعدادها و برخورداری از یک زندگی شرافتمندانه، آزادی و شادی‌زیستی، نه تنها در اولویت قرار نگرفته، بلکه بارها با برچسب‌هایی چون «قشر نادان» و «عوام‌زدگی»، «مصرف‌گرایی» یا «بی‌خردی»، جامعه را تحقیر و خود را عقل کل عرضه می‌کردند. این جریان‌ها، به جای گفتگو با جامعه، خود را صاحبان حقیقت و عقلانیت کل معرفی کردند و هر دیدگاه متفاوتی را ناشی از ناآگاهی یا فقدان شعور سیاسی دانستند. چنین نگرشی که ریشه در نوعی خودحق‌پنداری و نخبه‌گرایی ایدئولوژیک داشت، فاصله‌ای عمیق میان این گروه‌ها و بدنه جامعه ایجاد کرد. این «خودشیفتگی ایدئولوژیک گروهی» و «نخبه‌گرایی ایدئولوژیک»، در کنار عوامل متعدد اجتماعی، ساختار مذهبی و سیاست جهانی، موجب به وجود آمدن طوفان ۱۳۵۷ گردید. انقلابی که وعده آب و برق مجانی داد و در عمل به استقرار یکی از سرکوبگرترین نظام‌های سیاسی معاصر انجامید و مردم را بی‌آب و برق و بی‌خانمان کرد.

امروز، با افزایش آگاهی عمومی و تجربه عملی پیامدهای آن، آرمان‌گرایی ایدئولوژیک و وعده‌های پوشالین، جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری خواسته‌های واقعی و انسانی خود را مطالبه می‌کند. نیازهایی که نه پیچیده‌اند و نه افراطی؛ و چیزی جز مطالبات بنیادین نیستند که هر جامعه سالمی برای شهروندان خود بایستی به رسمیت بشناسد: رفاه، آزادی، شادی، امنیت، حقوق برابر و امکان کار و تولید و در یک جمله، حق برخورداری از یک زندگی معمولی شرافتمندانه. همان چیزی که روشنفکرنمایان برای خود می‌خواستند، در حالی که جامعه را به چشم‌پوشی از زندگی مادی و خواسته‌های روزمره دعوت می‌کردند و وعده عدالت اجتماعی و رهایی از زندگی مادی را توصیه می‌کردند.

افزایش روزافزون محبوبیت شاهزاده رضا پهلوی، همراه با راهکارهای شفاف، امیدبخش و سازنده‌ای که او برای ساختن آینده‌ای روشن و فراهم آوردن کیفیت زندگی بهتر ارائه می‌دهد، موجب افزایش اعتبار و اعتماد اجتماعی نسبت به او شده است. فاصله‌گیری مردم از گرایش‌های ایدئولوژیک، کمونیستی توهم‌گرا و آنچه به اصطلاح «روشنفکری» خوانده می‌شود، موجب افزایش خشم این گروه‌ها شده است. این جریان‌ها تنها از طریق دشمن‌تراشی می‌کوشند شکاف ایجاد ‌کنند و بدین‌وسیله خشم درونی خود را که ریشه در ناکامی‌شان دارد، سرپوشی‌گذاری کنند؛ خشمی که در واقع بازتاب‌دهنده آگاهی، شناخت و روشن‌بینی جامعه آسیب‌دیده و خسته است، جامعه‌ای که در آن دیگر نسخه‌های بی‌محتوای این «خودشیفته‌های ایدئولوژیکی» راه به جایی نمی‌برد.

چنانچه این حسادت را از زوایای متفاوت موردبررسی قرار دهیم، آشکار می‌شود که این خشم پنهان ریشه در ناکامی درونی و ترس از دست دادن کنترل بر شرایط دارد؛ کنترلی که در طی سال‌ها و دهه‌های گذشته کوشیده‌اند از طریق استفاده از شبکه‌های اجتماعی و پروپاگاندای نادرست، با انتشار تصویری کاذب، آن را محافظت کنند. یکی دیگر از مشخصه‌های این حسادت را می‌توان در بیان کلمات و ادعاهای ضدونقیض مشاهده کرد. برای نمونه، در بعضی از ادعاها بیان می‌شود که شاهزاده رضا پهلوی به عنوان یک رهبر دوران گذار موردپذیرش جامعه ایران نیست و هیچ‌یک از تلاش‌های او به ثمر نرسیده است. چنانچه این ادعا درست باشد، این پرسش مطرح می‌شود که چرا باید درباره شخصی که به زعم آنان هیچ خطری برای جریان‌های ایدئولوژیک رهایی‌بخش و تجزیه‌طلب ندارد و حتی برای حامیان حکومت مافیای اسلامی چهره‌ای «بی‌اهمیت» هست، این‌همه سرمایه‌گذاری و تلاش شبانه‌روزی برای تخریب او صورت می‌گیرد؟ این همان تناقض آشکاری است که در علم روانشناسی از آن به عنوان ناسازگاری یا به خطای شناختی یاد می‌شود: از یک سو ادعا می‌شود او هیچ محبوبیت و یا پایگاه اجتماعی قابل‌توجهی ندارد و از سوی دیگر، هم‌زمان پیوسته تلاش‌های گسترده‌ای می‌شود قدرت تأثیرگذاری و محبوبیت او خدشه‌دار شود و نفوذ و تأثیرگذاری او کاهش یابد.

با توجه به این تخریب غرض ورزانه، نقش و عملکرد این مکانیزم روانی روشن می‌شود: در پس آن، تلاشی برای پنهان کردن خشم و اندوهی نهفته نسبت به شرایط کنونی خودشان نهفته است. این افراد احساس شکست و ناکامی خویش را از طریق ایجاد تفرقه و فرافکنی بروز می‌دهند و به جای بازنگری در شکست‌های خود، می‌کوشند فضایی متشنج بیافرینند. در نهایت، این حسادت چیزی نیست جز ناتوانی در به رسمیت شناختن محبوبیت و موفقیت یک نگرش سیاسی مردم‌محور، واقع‌گرا و امیدبخش و تلاش برای تخریب آن.

 

دکتر محمد طباطبایی، روانشناس بالینی، روان‌درمانگر و عضو انجمن پزشکان میهن‌دوست ایران

دکتر عباس جباریان، روانشناس بالینی، روان‌درمانگر

برگرفته از کیهان لندن

پست‌های مرتبط

بیشترین خوشبختی‌ها برای بیشترین مردم

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر