از مباحثی که این روزها ذهن بسیاری را به خود درگیر میکند درگیریهای داخلی سیاستمداران آمریکایی در کنگره و حتی در داخل دولت دونالد ترامپ است. در زمانی که کشور روسیه با وجود سالها تضرر در جنگ اوکراین، هماکنون ورق جنگ را برگردانده و هر طوری شده دست بالاتر را گرفته است، ما شاهد آن هستیم که نمایندگان دموکرات آمریکایی در مجلس سنا بارها طرح محدود کردن اختیارات رئیسجمهور در جنگ ایران را به رأی گذاشتند؛ این طرح که تاکنون با موفقیت همراه نبوده، در نهایت به تصویب مجلس نمایندگان آمریکا نیز رسیده است.
چنین اقداماتی که در ظاهر رنگوبوی مستعجلِ دموکراتیک دارند، بیش از آنکه در راستای منافع مردم آمریکا باشند، در سطح جهانی موجب زیر سؤال رفتن قدرت ایالاتمتحده آمریکا میشوند. هماکنون شاهد آن هستیم که چگونه در اثر چنین فشارهایی که بر رئیسجمهور آمریکا واردشده و با توجه به تحمل حدود سی میلیارد دلار هزینه جنگ و نیز تحمیل خسارات ناشی از آن، در شرایطی که رژیم جمهوری اسلامی در آستانه فروپاشی قرار دارد، دولت آمریکا ناگزیر به پایان دادن به جنگ میشود.
مجبوریم برای ادامه این صحبت بار دیگر وارد تاریخ شویم. یرواند آبراهامیان در کتاب «ایران بین دو انقلاب» همواره روایت سفرا و فرستادگان نظامی و حتی از قول خود ایرانیان در دههی بیست خورشیدی و بعد از آن، سخنانی میآورد که نشان دهد ایرانیها استعداد دموکراسی ندارند. در جایی از قول صادق رضازاده شفق در روزنامه کیهان در سال ۱۳۴۴ مینویسد: «در مجالس ما و بهخصوص در مجلس چهارده و پانزده که من به چشم خود مشاهده میکردم، مثل این دیده میشد که بعضی تصور میکردند عضو مقننه بودن یعنی با مجریه مخالفت کردن. وکیل یعنی دشمن وزیر، مجلس یعنی محل حمله و توهین به دولت…. واقعاً صحیح گفتهاند که ایران کشور منفردین است. در این کشور هر فرد برای خودش سلطانی است» (یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمه احمد گلمحمدی و محمد ابراهیم فتاحی، تهران: نی، ۱۴۰۰: ۲۰۷)
آبراهامیان در همان صفحه نقلقولی هم از گزارش کنسول انگلیس در اصفهان در ۱۵ آوریل ۱۹۴۵ (۱۳۲۴) میآورد: «دو ایرانی هرگز نمیتوانند همکاری کنند؛ حتی اگر این همکاری برای گرفتن پول از شخص سومی باشد»
تکرار مکرر بیان اینگونه ویژگیهای ایرانیان، راست یا دروغ، از سوی آبراهامیان یکی از مشخصات اصلی این کتاب است که من پیشتر در مقاله جداگانهای به آنها پرداختهام. (ر.ک. به محمدعلی غیبی، «نقدی بر ایران بین دو انقلاب» ماهنامه وطنیولی، سال دهم، شماره ۷۰، صفحه شش، فروردین ۱۴۰۴)
اما هدف پنهان آبراهامیان از بیان همین عبارات در صفحات ۲۰۷، ۲۱۰، ۲۴۶، ۲۶۰، ۲۶۶، ۲۷۴، ۲۹۱، ۳۲۸، ۳۲۹، ۳۸۳ و ۳۹۴ برای القای این فرضیه است که «دموکراسی و لیبرالیسم نسخه مطلوبی برای ایرانیها نیست» اما آیا واقعاً چنین است؟ و آیا این سخن تنها در ایران صدق میکند یا در تمام جهان دموکراسی همواره از سوی سوءاستفاده گران و آشوبگران تهدید میشود؟
شاید ماندگارترین سخن کارل کائوتسکی، سومین پیشگام مارکسیسم پس از مارکس و انگلس، این باشد که «دموکراسی کوتاهترین، مطمئنترین و کمهزینهترین راه وصول به سوسیالیسم است.» (حسین بشیریه، تاریخ اندیشههای سیاسی در قرن بیستم، جلد ۱: اندیشههای مارکسیستی، تهران: نی، ۱۴۰۲: ص ۳۹) کائوتسکی هدف مارکسیستها را از حمایت از دموکراسی صراحتاً بیان میدارد. اینکه از دموکراسی باید استفاده کرد تا به قدرت رسید و دموکراسی را از بین برد؛ زیرا آنچه حسین بشیریه در ادامه از قول کائوتسکی میآورد، یعنی «از نظر ما سوسیالیسم بدون دموکراسی تصورناپذیر است. منظور از سوسیالیسم نهتنها سازمان اجتماعی تولید، بلکه سازماندهی دموکراتیک جامعه نیز هست. سوسیالیسم بدون دموکراسی ممکن نیست» مهملاتی بیش نیست. چون بنا به تجربه، تابهحال هیچ رژیم سوسیالیستی کوچکترین نشانی از دموکراسی جز در نام نداشته است.
دموکراسی آمریکایی همواره برترین و موفقترین نوع دموکراسی در سراسر جهان بوده است. بااینحال دموکراسی برای آنکه دوام یابد نیاز به مراقبت دارد. چون همانند تجربهی ایران در دههی ۱۳۲۰، زمانی میرسد که دموکراسی آنچنان که ذکر شد بهجای آنکه در خدمت یک کشور و یک ملت باشد در جهت منافع کشورهای دیگر کار میکند. دقیقاً همانگونه که زمانی حزب توده از امثال احسان طبری و ایرج اسکندری و حتی خلیل ملکی آشکارا از اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی حمایت میکردند. آنها دولت ساعد را به سبب آنکه در مقابل چنین خواسته نامشروعی مقاومت میکرد، بیشرمانه به «نوکری انگلیس» و «دولت ارتجاعی بودن» متهم میکردند. (ر.ک. به محمدعلی غیبی، «حزب توده و قرینهسازی ناشیانه»، روزنامه اعتماد، شماره ۵۹۶۶، شنبه ۶ بهمن ۱۴۰۳، ص ۷)
هماکنون شاهدیم همین وضعیت در برترین دموکراسی جهان هم پدید آمده است. چند روز قبل جلسه مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا با نمایندگان دموکرات کنگره به مشاجره با یک نماینده زن دموکرات انجامید و بحث بر سر جنگی ملی به مبتذلترین سخنان و اتهامات کشیده شد. (منبع)
دارون عجماوغلو و جیمز رابینسون در شاهکار خود یعنی «چرا ملتها شکست میخورند» صحبت از این میکنند که چرا دموکراسی در ایالاتمتحده آمریکا موفق بوده و در ممالکی همچون مکزیک و خیلی کشورهای دیگر آمریکای لاتین و غیر از آن موفقیتی نداشته و هر انقلابی پس از انقلاب قبلی به دیکتاتوری جدیدی انجامیده است. آنها صحبت از این میدارند که دوایت آیزنهاور فرمانده نظامی متفقین در جنگ جهانی دوم، پس از جنگ به ریاستجمهوری آمریکا میرسد اما او و سایر نظامیان آمریکایی که رئیسجمهور بودند هیچیک برخلاف ایتوربیده، سانتاآنا و دیاس برای کسب قدرت از زور استفاده نکردند و هیچیک برای حفظ قدرت و ممانعت از انتقال آن به رئیسجمهور بعدی متوسل بهزور نشدند. (دارون عجماوغلو و جیمز رابینسون، چرا ملتها شکست میخورند، ترجمه محسن میردامادی و محمدحسین نعیمیپور، تهران: روزنه، ۱۴۰۳: ص ۵۴)
از نظر این نویسندگان تفاوت میان دموکراسیها نه تفاوت افراد بلکه تفاوت قدرت و تسلط نهادهای سیاسی و اقتصادی است که سبب دوام دموکراسی میشود. (همان، ص ۶۲) آنها قدرت نهاد را برای دوام دموکراسی کافی میدانند اما دیگر صحبت از فساد نهادها نمیکنند. برای آنها شاید به خاطر تقدم زمانی تألیف این کتاب نسبت به اکنون، تجربیات رسیدن یک پوپولیست مارکسیست شیعه به مقام شهرداری نیویورک ملموس نباشد. یا برایشان قابلتصور نبوده که یک نفوذی جمهوری اسلامی بتواند مدت کوتاهی قبل از جنگ رژیم جمهوری اسلامی و آمریکا، به سردبیری بخش فارسی صدای آمریکا برسد و تمام تلاش رسانهای دولت آمریکا در انتشار روایت آن کشور را بیاثر کند.
نسخهی دموکراسی آمریکایی و آنچه مطلوب عجماوغلو و رابینسون است برای جلوگیری از نفوذ دشمن خود راهکاری ندارد و هرگونه اقدامی برای ممانعت، از سوی چپها رفتاری محافظهکارانه و دیکتاتوری و مککارتیسم تلقی و محکوم میشود. اینچنین رفتاری نهایتاً در زمان یک جنگ بزرگ است که پاشنه آشیل یک کشور شده و بحرانی داخلی در یک ابرقدرت جهانی ایجاد میکند و اقتدار آن را در جهان در مقابل اقتدار کشورهای دیگری همچون چین و روسیه و در چشم کشورهای ریزودرشت و از همه بدتر در چشم مشتی بسیجی نادان زیر سؤال میبرد.
بنیانگذاران دموکراسی در جهان، یعنی یونانیها و رومیان همواره در مقابل دشمنان خود یکدل و یکدست بودند. جمهوری روم (۵۰۹ قبل از میلاد تا ۲۷ قبل از میلاد) هرگاه کشور را در معرض خطر میدید توسط سنا، عمدتاً به کنسولها شش ماه اختیارات تامه یا اصطلاحاً «دیکتاتور» میداد. پیروزیهای درخشان کراسوس در مقابل اسپارتاکوس، پمپه در مقابل دزدان دریایی، سیسرون در مقابل کاتیلینا نتیجه همین دادن اختیارات تامه ششماهه به آنها بود و فتوحات بزرگ ژولیوس سزار در گل و بریتانیا نیز بر اثر سالها حکمرانی بود که سنا به وی در مناطق جنگیاش بخشیده بود. پیروزیهای درخشان سولا نیز به همین خاطر بود. (ر.ک. به آلبر ماله و ژول سزار، تاریخ رم، ترجمه غلامحسین زیرکزاده، تهران: دنیای کتاب، ۱۳۶۲: ص ۱۶۱ سولا، ص ۱۶۵ کراسوس، ص ۱۶۸ پمپه، ص ۱۷۲ سیسرون و ص ۱۷۹ و ۱۸۸ سزار)
این وضعیت در جمهوری روم باعث پیروزی ابرقدرت مغربزمین در جهان باستان بود و تفاوت روم با ایالاتمتحده در این بود که در میان شهروندان رومی، طبقات پایین یا همان پلبینها هم بهاندازهی پاتریسینهای اصیل میهنپرست بودند. گرچه در حوالی سال ۶۳ ق.م. پلبینها و نمایندگانشان یعنی تریبونها بر ضد نجبا و اشراف شوریدند و در میدان فروم خونها ریختند (همان، ص ۱۸۳) اما پلبینهای رومی و تریبونها هرگز منافع دشمنان خود را در اولویت قرار نمیدادند و سرداران دلیری همچون ماریوس از میان پلبینها برخاسته بودند (همان، صص ۱۶۲ و ۱۶۳)
نتایج سنگاندازیهای عدهای از میان دموکراتها و چپها و حتی انزواگرایان جمهوریخواه نهایتاً از میان رفتن قدرت آمریکا و جایگزینی آن با کشورهای دیگر است. این افراد در آمریکا با جنگ در ایران مخالفاند و آن را با عناوین تحریکآمیزی همچون حمله و تجاوز و جنایت یکی جلوه میدهند؛ اما به این توجه نمیکنند که این افراد از نظر اکثریت مردم ایران، تنها عوامفریبانی به نظر میرسند که از دیکتاتوری مذهبی و جنایات بیسابقهی رژیم جمهوری اسلامی جانبداری میکنند.
در طول تاریخ همچنین سناریویی بارها رخ دادهاست. زمانی پیش از حمله آمریکا به افغانستان عدهای این عملیات را محکوم به شکست میدانستند. آنها مدعی بودند هیچ قدرتی همانند شوروی در افغانستان حریف قومیتهای پراکندهی آن نمیشود اما تجربه عملی خلاف آن را ثابت کرد. به نوشتهی توماس بارفیلد، اکثریت قریب به اتفاق افغانها بهجای محکوم کردن ورود نیروهای بینالمللی این رویکرد را در پیش گرفتند که «صبر کنند و ببینند چه اتفاقی میافتد» آنها حضور این نیروها را راهی برای خروج کشور از نابسامانیها میدیدند و بیشتر انتقادشان از ناکافی بودن تعداد نیروها و محدود بودن استقرار آنها در کابل بود. افغانها مشتاق بودند در بازسازی کشورشان با نیروهای بینالمللی همکاری کنند و تا اواسط سال ۲۰۰۳ حدود سه میلیون پناهندهی افغان به کشور خود بازگشتند. سطح شگفتانگیزی از حمایت مردمی در داخل افغانستان از مداخلهی ایالاتمتحده وجود داشت. (توماس بارفیلد، تاریخ افغانستان، ترجمهی زهرا سلیمیان، تهران: جمهوری، ۱۴۰۳: ۳۵۶ و ۳۵۷)
هماکنون حمایت اکثریت ملت ایران از عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل بود که سبب شد در سطح بسیار گستردهای به آنها محل اختفای نظامیان و شبهنظامیان تروریست جمهوری اسلامی را افشا کنند. چون جنس رژیم جمهوری اسلامی دقیقاً از نوع طالبان است و این از روابط برادرانه و تفاهم غیرقابل وصفی که هماکنون دارند و تشابه سیاستهایشان کاملاً آشکار است. اگر پس از آغاز این جنگ هیچ موج مهاجرتی و پناهندگی از ایران به سمت ترکیه و غرب رخ نداد علتش این بود که مردم ایران انتظار داشتند این جنگ به نابودی رژیم و آغاز دوران سازندگی و توسعه ایران منجر شود و اگر چنان میشد نیازی به مهاجرت نبود. چراکه ایرانیان یکی از میهنپرستترین ملل جهان هستند؛ اما هماکنون که تداومی در کار آمریکا و اسرائیل نمیبینند قطعاً جهان غرب باید منتظر امواج پناهندگی و آوارگی از ایران به سمت غرب باشند.
بااینحال هنوز هم وقت برای اقدام وجود دارد و مردم ایران همچنان منتظر کمکهای بینالمللی هستند. گرچه خیلیها ناامید شدهاند اما لااقل آنچه سبب امیدشان میشود رضایت بنیامین نتانیاهو از رفتار دونالد ترامپ است. چون اگر ترامپ قصد براندازی نداشت نتانیاهو نارضایتی خود را آشکار مینمود. حمایت از قدرت مردم ایران آنچنان که شاهزاده رضا پهلوی هم بارها اشارهکردهاند نهتنها ایران بلکه کل منطقه و جهان را امن و دور از آشوب و بیثباتی خواهد کرد؛ اما ادامهی رژیم جمهوری اسلامی هم در همان مقیاس، کل منطقه و جهان را بیثبات خواهد کرد. رژیمی که در دو شب بیش از چهل هزار نفر از ملت خود را بهراحتی قتلعام میکند قابلتصور است که با دیگر ملتها همچون ملت اسرائیل و اعراب و کل جهان چه خواهد کرد. با توجه به نوع موشکهایی که بردشان تا آمریکا هم میرسد و بنا به گزارش آژانس بینالمللی انرژی اتمی، سلاحهای هستهای که ظاهراً هماکنون به دست آوردهاند کوتاهمدتی طول نخواهد کشید که هیچ ملتی در جهان امنیتی از سوی این رژیم آشوبگر تروریست افراطی نخواهد داشت.
محمدعلی غیبی
برگرفته از کیهان لندن