26.5 C
تهران
پنجشنبه, ۱۴. خرداد , ۱۴۰۵

ما برای آزادی مردمی می‌جنگیم که ۴۷ سال است از آن محروم شده‌اند

شاهدخت نور پهلوی

شاهدخت نور پهلوی در نشست سالانه «انجمن آزادی اسلو» که ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ (۲ ژوئن ۲۰۲۶) با حضور شماری از سیاستمداران و فعالان مدنی و حقوق بشر در پایتخت نروژ برگزار شد، با اشاره به خیزش ملی در ایران و قتل‌عام مردم توسط حکومت گفت: «ما برای تاج‌وتخت مبارزه نمی‌کنیم. ما برای آزادی مردمی می‌جنگیم که ۴۷ سال از آن محروم بوده‌اند

 

متن سخنرانی شاهدخت نور پهلوی به این شرح است:

 

هر صبح، پیش از آنکه از جا برخیزم، دستم به سمت تلفنم می‌رود؛ نه از روی عادت، بلکه از روی هراس. از دیدن پست‌هایی که خبر از جان‌های بی‌گناه بیشتری می‌دهند که توسط رژیم در کشورم، ایران، گرفته‌شده‌اند، می‌ترسم. از این می‌ترسم که بشنوم جامعه جهانی بار دیگر برای آن قاتلان، راه نجاتی بازکرده است.

نفسم بند می‌آید وقتی دوباره پیام‌های کسانی را که در داخل ایران هستند مرور می‌کنم؛ پیام‌هایی که با این جمله آغاز می‌شوند: «شاید این آخرین پیام من باشد.» و با خود می‌اندیشم: آیا زنده مانده‌اند؟ یا جان آن‌ها نیز گرفته‌شدهگرفته‌شده است؟

پیش از ادامه، می‌خواهم به چیزی که شاید برخی از شما در ذهن دارید اشاره‌کنم. نام خانوادگی من اغلب باعث برداشت‌های خاصی می‌شود، بنابراین کاملاً روشن می‌گویم: هدف پدرم و هدف ما به‌عنوان یک خانواده، تنها یک‌چیز است؛ گذار به انتخابات آزاد و عادلانه‌ای که در آن ایرانیان خود درباره آینده‌شان تصمیم بگیرند.

ما برای تاج‌وتخت نمی‌جنگیم؛ ما برای آزادی مردمی می‌جنگیم که ۴۷ سال است از آن محروم شده‌اند.

من هرگز پا به کشورم نگذاشته‌ام. هرگز در خیابان‌هایش قدم نزده‌ام، خاکش را لمس نکرده‌ام، یا طلوع خورشید را بر فراز کوه‌های سرزمینی که خانواده‌ام هنوز آن را خانه می‌نامند، ندیده‌ام. این هرگز انتخاب من نبود. تبعید یکی از مجازات‌های بسیاری است که این رژیم نه‌تنها بر خانواده من، بلکه بر میلیون‌ها ایرانی پراکنده در سراسر جهان تحمیل کرده است.

من با روایت‌های مادربزرگم درباره ایران بزرگ شدم. او از کشوری سخن می‌گفت که خیابان‌هایش سرشار از رنگ بود؛ زنده با موسیقی، هنر، گفتگو، بلندپروازی و فرصت. ایرانی که ستون صلح، رفاه و ثبات در منطقه بود و متحدی برای جهان غرب محسوب می‌شد. سال‌ها این داستان‌ها برایم مانند افسانه‌هایی دور به نظر می‌رسیدند؛ گویی تکه‌هایی از تمدنی گمشده بودند.

اما با ظهور شبکه‌های اجتماعی، پیام‌ها شروع به رسیدن کردند؛ ابتدا صدها و سپس هزاران پیام. برای نخستین بار، ارتباطی مستقیم میان من و مردم برقرار شد. آن‌ها هر روز از من می‌خواهند صدایشان باشم. به همین دلیل امروز اینجا هستم؛ زیرا خود را موظف می‌دانم زمانی که مردم ایران خاموش شده‌اند، سخن بگویم.

تابستان گذشته در مونیخ، در نشست «همکاری ملی برای ایران» در کنار پدرم ایستاده بودم. نمایندگان همه جریان‌های سیاسی، ادیان و مناطق مختلف گرد هم آمدند تا گسترده‌ترین ائتلاف نیروهای مخالف جمهوری اسلامی را تشکیل دهند؛ ائتلافی که نه بر پایه سیاست، بلکه بر عشق به ایران و باور به حاکمیت مردم آن بناشده است.

در طول آن روز، مادران و پدرانی که فرزندان‌شان به دست جمهوری اسلامی کشته شدند، نزد پدرم آمدند. به چشمان او نگاه می‌کردند، او را در آغوش می‌گرفتند و بر شانه‌اش می‌گریستند.

تا پایان شب، کت او از اشک‌های آنان خیس شده بود. بارها به آن کت فکر کرده‌ام. این است معنای ۴۷ سال به دوش کشیدن درد یک ملت. مأموریت او همیشه ساختن ایرانی دموکراتیک و سکولار بوده است؛ ایرانی که قدرت در آن متعلق به همان مردمی باشد که اشک‌هایشان آن کت را خیس کرد؛ زیرا آنچه خود را «جمهوری اسلامی ایران» می‌نامد، یک «دولت» نیست. دولت‌ها حکومت می‌کنند؛ به مردم خود خدمت می‌کنند و از آن‌ها محافظت می‌کنند. جمهوری اسلامی یک نیروی اشغالگر است که از خاک ایران، منابع ایران و جان ایرانیان برای تحکیم قدرت خود و صدور ایدئولوژی‌اش بهره‌برداری می‌کند.

کدام دولت آب پاک یک ملت را در یکی از غنی‌ترین کشورهای جهان به گل‌ولای تبدیل می‌کند؟

کدام دولت در طول دو نسل، نرخ برابری ارز را از ۷۰ ریال به یک و نیم میلیون ریال در برابر یک دلار می‌رساند؟

کدام دولت نیمی از جمعیت کشور را زیرخط فقر رها می‌کند، در حالی که از غزه تا یمن به گروه‌های شبه‌نظامی بودجه می‌دهد؟

کدام دولت ارتش و تشکیلات نظامی می‌سازد نه برای حفاظت از مردم، بلکه برای سرکوب آن‌ها؟

همه شما نام مهسا امینی را می‌دانید. می‌دانید که چهار سال پیش به خاطر نمایان بودن بخشی از موهایش تا حد مرگ مورد ضرب‌وجرح قرار گرفت. می‌دانید که قتل او میلیون‌ها نفر را به خیابان‌ها کشاند. می‌دانید که جهان برای لحظه‌ای نام او را همراه با ایرانیان بر زبان آورد؛ اما سپس جهان به راه خود ادامه داد!

آیا می‌دانید پس از آنچه اتفاقی افتاد؟ اعتراضات هرگز متوقف نشدند؛ بلکه گسترش یافتند. ایرانیان هر آنچه رژیم بر سرشان آورد تحمل کردند و همچنان به راه خود ادامه دادند.

کیفیت زندگی آن‌قدر سقوط کرده که دیگر زندگی، زندگی به نظر نمی‌رسد. در دی‌ماه، پدرم بار دیگر آن‌ها را فراخواند؛ مردمی صلح‌جو و بی‌سلاح؛ و میلیون‌ها نفر به خیابان‌ها آمدند؛ دریایی از نور که آماده بود بر تاریکی غلبه کند.

در همان زمان رژیم با قطع اینترنت پاسخ داد. آن‌ها بیش از ۴۰ هزار ایرانی را، یکی‌یکی، بی‌هدف و بدون استثناء، در تاریکی، در خیابان‌ها، روی بالکن‌ها و حتی در خانه‌هایشان کشتند. مجروحان را در بیمارستان‌ها اعدام کردند. پزشکانی که جرأت کمک به آن‌ها را داشتند، تحت تعقیب قراردادند.

ملینا اسدی تنها سه سال داشت که در آغوش پدرش در کرمانشاه کشته شد. سه‌ساله بود! کسانی که در روزهای ۸ و ۹ ژانویه برای آخرین بار از خانه‌هایشان خارج شدند، با مرگ خود این حقیقت را روشن کردند که جمهوری اسلامی هیچ نمایندگی، مشروعیت یا حقی برای سخن گفتن به نام ایران ندارد.

آن‌ها برای آینده‌ای جان دادند که هرگز نخواهند دید. آن‌ها برای آزادی جان دادند.

با وجود دانستن همه این‌ها، نروژـ کشوری که جایزه صلح نوبل را اهدا می‌کندـ معاون وزیر خارجه خود را به تهران فرستاد تا در هفتاد و پنجمین روز قطع سراسری اینترنت، روبروی قاتلان آن مردم بنشیند. نه برای ارائه اولتیماتوم، نه برای پاسخگو کردن آنان، بلکه برای مشروعیت بخشیدن!

وقتی در حالی که قربانیان در تاریکی خاموش شده‌اند، با قاتلان دست می‌دهید، تنها آن قربانیان را رها نمی‌کنید؛ بلکه در نابودی آن‌ها سهیم می‌شوید.

در کنفرانس خبری پدرم در برلین، والدین داغداری در برابر ۱۵۰ خبرنگار بین‌المللی ایستادند؛ شکسته اما شجاع، نماینده فرزندان کشته‌شده‌ی خود؛ اما حتی یک خبرنگار از آن‌ها سؤالی نپرسید. آن‌ها ایرانی را که درست در برابرشان ایستاده بود، نادیده گرفتند.

بسیاری جنگ علیه جمهوری اسلامی را محکوم می‌کنند، اما درباره جنگی که این حکومت علیه مردم خودش به راه انداخته چه می‌گویند؟ بسیاری به منابع محرمانه رژیم استناد می‌کنند و به اعضای آن تریبون می‌دهند، اما قربانیانش را نادیده می‌گیرند.

آنچه گزارش می‌شود، همان روایتی است که رژیم می‌خواهد بازگو شود. وقتی دسترسی به منبع، تبدیل به ارز رایج می‌شود، حقیقت بهای آن خواهد بود. این‌گونه است که انسان‌ها محو می‌شوند؛ نه فقط با خشونت، بلکه با بی‌تفاوتی.

می‌خواهم درباره صالحه اکبری برایتان بگویم. او ۳۸ ساله بود؛ پرستار، همسر و مادر. در جریان خیزش ژانویه، او و همسرش خانه خود را به روی معترضان مجروحی گشودند که از رفتن به بیمارستان‌ها وحشت داشتند.

او در آشپزخانه خانه‌اش زخم‌ها را درمان می‌کرد. دانشجویان را در آپارتمانش پنهان می‌کرد. یک شب نیروهای رژیم به خانه‌اش یورش بردند. او را در برابر چشمان فرزندش هدف گلوله قراردادند و کشتند؛ اما حتی پس از مرگش نیز این بی‌رحمی ادامه یافت. نیروهای رژیم به پیکر او تعرض جنسی کردند و تصاویر آن را برای همسرش فرستادند؛ شکنجه‌ای روانی برای شکستن آخرین بقایای روح او.

پس از آن، دخترشان مدام می‌پرسید چرا کفش‌های مادرش هنوز کنار در است. این جزئیات هرگز از ذهنم پاک نشده‌اند؛ دخترک کوچکی که هنوز منتظر است.

من اینجا نیستم که از شما بخواهم به این وقایع اهمیت بدهید؛ اهمیت دادن منفعلانه است.

من اینجا هستم تا از شما بخواهم انتخاب کنید! بی‌طرف ماندن معنا ندارد. یا در کنار ۹۲ میلیون ایرانی که برای آزادی می‌جنگند ایستاده‌اید، یا دست‌های خون‌آلود کسانی را می‌فشارید که آن‌ها را می‌کشند.

بسیاری نگران‌اند که بعد از این چه خواهد شد؛ اما مسیر انقلاب روشن است. به درخواست مردم، پدرم و ائتلافِ رو به گسترشِ او برای دوران گذار آماده‌اند.

«پروژه شکوفایی ایران» نقشه راهی شفاف و در دسترس عموم برای بازسازی ایران است. ما کار خود را انجام داده‌ایم. آینده ایران صرفاً یک امید نیست؛ یک برنامه دارد. آیین کهن زرتشتی می‌آموزد که جهان بر پایه نبرد درونی میان نور و تاریکی استوار است و هر عمل شجاعانه، هرچند کوچک، شعله‌ای در برابر تاریکی روشن می‌کند.

هر بار که نام آن‌ها را بر زبان می‌آورید، شعله‌ای روشن می‌کنید. هر بار که اجازه نمی‌دهید جهان روی خود را برگرداند، شعله‌ای روشن می‌کنید.

این رژیم می‌تواند اینترنت را قطع کند. می‌تواند به سوی جمعیت شلیک کند. می‌تواند پیکر کشته‌شدگان را ناپدید کند؛ اما نمی‌تواند ۹۲ میلیون شعله را خاموش کند؛ و نمی‌تواند صدای مردم حاضر در این محل را ساکت کند. من تمام عمرم را بیرون از ایران گذرانده‌ام؛ جدا از خواهران و برادرانم در داخل کشور، به‌ خاطر انقلابی که هرگز انتخابش نکردیم؛ اما اجازه نخواهم داد مردم ما از وجدان جهانی جدا شوند. هر صبح که دستم به سمت آن تلفن می‌رود، شجاعت ایرانیان را به یاد می‌آورم.

همین امشب، جایی در ایران، دخترکی هنوز کنار در ایستاده و منتظر مادری است که هرگز بازنخواهد گشت. مادران هنوز کیسه‌های پیکر فرزندان خود را در آغوش می‌گیرند. نوجوانان هنوز در انتظار اجرای حکم اعدام خود هستند. ده‌ها میلیون انسان هنوز در تاریکی نشسته‌اند و از خود می‌پرسند آیا کسی در بیرون از این مرزها اصلاً به یاد دارد که آن‌ها وجود دارند؟ پرسش این است: آیا شما در کنار آن‌ها خواهید ایستاد؟

زنده‌باد ایران. زنده‌باد مردم ایران.

 

برگرفته از کیهان لندن

پست‌های مرتبط

بیشترین خوشبختی‌ها برای بیشترین مردم

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر