پرسش قابل دفاعی که میتواند برای پیوستگان به جنبشی که شاهزاده رضا پهلوی رهبر نمادین آن است پیش آید آن است که:
«بهراستی آنچه اکنون «انقلاب شیروخورشید» نامگرفته، از لحاظ گفتمانی، در جستجوی چیست؟ آیا این چیستی را باید صرفاً در وجود شاهزاده رضا پهلوی جستجو کرد، یا آن را در «مجموعه»ای وسیعتر دید که از انقلاب مشروطه تا امروز، به صورتی زیگزاگی اما مداوم، همواره در جامعهء ایران وجود داشته و در بخش عمدهای از آن خاندان پهلوی حاملان تاریخی آن بودهاند؟»
پاسخی که از جانب هریک از ما به این پرسش دادهشده و موردتوافق عام قرار گیرد میتواند در آیندهء اپوزیسیون سکولار دموکرات ایران نقشی تعیینکننده داشته باشد. اگر پاسخ ما آن باشد که «تمام معنا و توان این جنبش صرفاً در وجود یک فرد خلاصه میشود»، آنگاه باید بپذیریم که اگر خدایناکرده روزی شاهزاده رضا پهلوی در صحنهء مبارزه حضور نداشته و یا به هر دلیلی تصمیم بگیرد از فعالیتهای کنونی کنارهگیری کند، کل این جنبش نیز دچار فروپاشی خواهد شد.
اما اگر این جنبش متکی بر «مجموعهای نظری، تاریخی و نهادی» باشد که از انقلاب مشروطه تا امروز، در مسیر پرفرازونشیب تاریخ ایران شکلگرفته، آنگاه میتوان امیدوار بود که آن مجموعه و آن مسیر، حتی در غیاب هر فرد معینی نیز تداوم یابد. در این نگاه، اهمیت شاهزاده رضا پهلوی نه صرفاً بهعنوان یک فرد، بلکه بهعنوان نماد تاریخی و عامل پیوند دهندهء بخش بزرگی از حافظهء سیاسی و مدرن ایران مطرح میشود؛ به عبارت دیگر، مسئله تنها «شخص» نیست؛ مسئله وجود یک «سنت سیاسی» است که در مفاهیمی چون سکولاریسم، حکومت قانون، تمامیت ارضی، توسعهگرائی، تجدد و حق انتخاب ملت ریشه دارد.
در جلسه عمومی مهستان سکولار دموکراتها در یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، یکی از همراهان مهستان، از استانبول، پرسشی را مطرح کرد که بازتاب نگرانی بسیاری از هواداران شاهزاده و سکولار دموکراسی بود. او پرسید: «اگر در حادثه برلین آسیبی متوجه شاهزاده میشد، تکلیف امیدهای ما چه میشد؟»
این پرسش، صرفاً احساسی نبود؛ بلکه به یکی از بنیادیترین مسائل جامعهشناسی سیاسی مربوط میشد: «بحران جانشینی».
در همهء نظامهای سیاسی، از سلطنتی تا جمهوری، مسئلهء تداوم رهبری اهمیت حیاتی دارد. ساختاری که با حذف یک فرد فروبپاشد، هراندازه هم محبوب باشد، هنوز به مرحلهء داشتن نهاد سیاسی پایدار نرسیده است. در نتیجه، مهمترین نشانهء بلوغ یک جنبش سیاسی آن است که بتواند از «فرد» عبور کرده و به «نهاد» برسد.
در نظامهای سلطنتی کلاسیک، راهحل این مشکل در قالب وجود «ولیعهد» شکلگرفته بود. فلسفهء وجود ولیعهد آن بود که خلأ قدرت ایجاد نشود و جامعه بداند که در صورت حذف سلطان، تداوم قدرت چگونه تضمین میگردد؛ اما اهمیت این موضوع محدود به سلطنت نیست. هر تشکل سیاسی مدرن، اگر بخواهد پایدار بماند، باید برای بحران جانشینی چارهای اندیشیده باشد.

این موضوع در مورد اپوزیسیون اهمیتی دو چندان پیدا میکند؛ زیرا اپوزیسیون، برخلاف حکومت، فاقد بوروکراسی، منابع حکومتی و ابزارهای تثبیت قدرت است و بیش از هر چیز بر اعتماد و انسجام تکیه دارد. از این رو، حذف ناگهانی رهبر میتواند کل ساختار را فلج کند. اپوزیسیونهای جدی جهان معمولاً از پیش این فرض را میپذیرند که رهبرانشان ممکن است هرلحظه حذفشده و یا کنارهگیری کنند. به همین دلیل، نه تنها برای جانشینی، بلکه برای تداوم رهبری، سازوکار نهادی طراحی میکنند. این سازوکار میتواند بهصورت جانشینی فردی، رهبری شورائی، یا ترکیبی از هر دو شکل بگیرد.
در اینجا است که مسئلهء «حرکت از فرد به نهاد» اهمیت پیدا میکند.
به نظر من، اکنون زمان آن رسیده است که اپوزیسیون سکولار دموکرات ایران نیز وارد مرحلهء نهادسازی شود. وجود یک شورای انتقالی، یک منشور روشن، یک ساختار اجرائی مشخص و زنجیرهای تعریفشده برای تداوم رهبری، میتواند بسیاری از نگرانیهای امروز را برطرف سازد.
اما این نهادسازی نباید به معنای قطع رابطهء ارگانیک جنبش با خاندان پهلوی تلقی شود. بخش بزرگی از نیروهای حامی این جنبش، پیوند عاطفی، تاریخی و سیاسی عمیقی با نام پهلوی دارند و نادیده گرفتن این واقعیت، نه ممکن است و نه عاقلانه. از این رو، میتوان میان «نهادسازی مدرن» و «استمرار نمادین» تلفیقی منطقی برقرار کرد.
در چنین الگویی، شورای انتقالی میتواند نهادی مدرن و تصمیم گیر باشد، اما ریاست نمادین آن همچنان با شاهزاده رضا پهلوی باقی بماند. حتی حضور خانم نور پهلوی، بهعنوان معاون شورا یا جانشین احتمالی، میتواند برای بخش بزرگی از هواداران خاندان پهلوی اطمینان خاطر و احساس استمرار تاریخی ایجاد کند، بیآنکه اصل مشروعیت سیاسی صرفاً بر مبنای نسبت خانوادگی تعریف شود.
در چنین حالتی، مشروعیت نه از «خون»، بلکه از ترکیب سه عامل حاصل میشود: پذیرش عمومی، نقش نمادین تاریخی و تأیید نهادی درون ساختار شورا.
به این ترتیب، جانشینی نیز از حالت سنتی و صرفاً موروثی خارجشده و در قالب یک ساختار مدرن و قابل نظارت تعریف میگردد.
در همین راستا، میتوان مجموعهء نظری این جریان را نوعی «مشروطهخواهی پهلوی نشان سکولار» دانست؛ جریانی که بر آزادیهای فردی، سکولاریسم، حکومت قانون، انتخابات آزاد، تکثرگرائی و حق حاکمیت ملت تأکید دارد، اما در عین حال نقش تاریخی خاندان پهلوی را نیز بهعنوان یک حامل مهم این سنت مدرن ایرانی به رسمیت میشناسد.
در این قلمرو حتی اگر واژهء «پهلویسم» بکار رود، باید مقصود از آن صرفاً اشاره بهنوعی سنت نوسازی، دولت مدرن، سکولاریسم، توسعه گرائی و حفظ وحدت ملی باشد؛ سنتی که طبعاً باید با ارزشهای دموکراتیک امروز نیز سازگار گردد.
در این الگو، شورای انتقالی وظیفه خواهد داشت که:
– دولت موقت دوران گذار را تعیین کند،
– منشور سکولار دموکراتیک دوران انتقال را تدوین نماید،
– و شرایط رسیدن ملت ایران به انتخابات آزاد برای تعیین نظام آینده را فراهم آورد.
بدین ترتیب، هم استمرار نمادین حفظ میشود، هم نهادسازی صورت میگیرد و هم اپوزیسیون از وضعیت شکنندهء وابستگی مطلق به یک فرد خارج میگردد.
اگر قرار باشد مبارزه برای استقرار یک نظام سکولار دموکرات در ایران تداوم یابد، چاره آن است که از هماکنون، به همت خود شاهزاده رضا پهلوی، گذار از «رهبری فردی» به «رهبری نهادی» آغاز شود؛ گذاری که در آن، هم پیام حفظ گردد و هم پیامآور، دیگر تنها ضامن بقای آن پیام نباشد.
اسماعیل نوری علا