39.9 C
تهران
چهارشنبه, ۸. تیر , ۱۴۰۱

یاد مانده‌ها از برباد رفته‌ها‎ ‎

تاریخ که شرح و تحلیل رویدادهاست در واقع از ‏سرگذشت کسان، با هر درجه اهمیت، ساخته ‏می‌شود. توده‌های بی‌نشان با سرگذشت ‏جمعی‌شان در تاریخ حضور دارند، سرنوشتهای ‏شخصی بازیگران کوچک‌تر یا بزرگ‌تر، یاد و اشاره‌ای ‏درخور سهمشان می‌یابد. اهمیت فراوان ‏یادداشتهای روزانه و خاطرات دست درکاران از ‏اینجاست؛ سندهائی بلافاصله و دست اول که ‏پژوندگان را راهنمائی خواهد کرد.‏

از دوران پادشاهی پهلوی که بی‌تردید از مهم‌ترین ‏دورانهای تاریخ ایران است یادداشتهای روزانه و ‏خاطرات چندانی در دست نیست و از اینرو هر اثر ‏تازه‌ای را در این گونه (ژانر) ادبی می‌باید مغتنم ‏شمرد. دکتر محمد حسین موسوی، نماینده ‏مجلس و سناتور پیشین و یکی از مردان سیاسی ‏فعال پادشاهی محمد رضا شاه، در “یاد‌مانده از ‏برباد رفته‌ها” * در نگاهی که به زندگی اجتماعی و ‏سیاسی خود انداخته گوشه‌هائی از رویدادها و ‏اوضاع و احوال آن زمان را باز می‌کند. او یکی از ‏نخستین نمایندگان نسل دوم طبقه متوسط نوین ‏ایران است که به “هیئت حاکمه” راه یافت. نسل ‏اول، طبقه متوسط کوچک جنبش مشروطه بود که ‏بیشتر از طریق روزنامه‌نگاری و دیوانسالاری به ‏مقامات سیاسی رسید و نمایندگانش را تا ‏نیمه‌های پادشاهی محمد رضا شاه می‌شد در ‏مقامات سیاسی یا در صفوف نیروهای مخالف دید. ‏نسل دوم، طبقه متوسط بسیار گسترش یافته رضا ‏شاهی بود که راه خود را به سیاست علاوه بر ‏دیوانسالاری، از دانشگاه، وکالت دادگستری و ‏روزنامه‌نگاری و نیز دنیای کسب و کار، همه ‏زمینه‌های کار طبقه متوسط،، می‌گشود و تا اواخر ‏پادشاهی محمد رضا شاه کشید. نسل سوم این ‏طبقه متوسط که ساخته دوران رشد اجتماعی و ‏اقتصادی انفجار آمیز محمد رضا شاهی است هنوز ‏بخش عمده لایه‌های روشنفکری و سیاسی و ‏کسب و کار ایران را (بسیاری در بیرون) تشکیل ‏می‌دهد.‏

دکتر موسوی مانند انبوهی از سیاستگران آن زمان ‏از وکالت دادگستری (پس از سالهائی خدمت در در ‏دادگستری) آغاز کرد و از ۱۳۳۶/۱٩۵٧ سال ‏پایه‌گذاری حزب مردم در میدان سیاست بود. بخش ‏نخستین خاطراتش تا آن زمان برشی از زندگی ‏اجتماعی ایران دهه‌های نخستین دوران پهلوی، از ‏سردار سپهی، بدست می‌دهد، از جامعه ‏واپسمانده دست به دهانی که رضا خان / رضا شاه ‏به زور از قرون وسطا بدر می‌آورد و گویا رشته ‏دموکراسی‌اش به دست او بریده شد. تفصیلی که ‏در نقل رویدادهای زندگی نویسنده بکار رفته ‏خواننده را به سفر لازمی به آن روزگاران فراموش ‏شده می‌برد. یکی از خدمات این کتاب، گزاردن قدر ‏دادگستری نوین ایران است. نویسنده با تجربه ‏دست اولش دستگاهی را به خوانندگان ‏می‌شناساند که اگرچه قدرت کافی و استقلال ‏نداشت ولی در زیر فشارهای گوناگون و تحمل ‏محرومیتها اساسا پاکیزه مانده بود و می‌کوشید ‏موقعیت والا و نام نیکش را نگهدارد.‏

نظام حزبی دوره محمد رضا شاه، آن احزاب دولتی ‏که از اسباب عمده حمله به رژیم پادشاهی بودند، ‏بی‌اعتبار‌تر از آن شده است که خوانندگان توجه ‏چندانی به زندگی حزبی آن زمان بکنند. ولی دکتر ‏موسوی نشان می‌دهد که اگر هویدا به دست ‏شاه، جهان را بر آن حزب تنگ نکرده بود دگرگشت ‏به یک نظام دو حزبی با معنی امکان‌پذیر می‌شد. او ‏مبارزات حزبی میان حزب حاکم، ایران نوین، و حزب ‏مخالف وفادار، مردم را دنبال می‌کند و تصویری که ‏نمایان می‌شود موقعیت غیر ممکن مخالف، هر ‏اندازه هم وفادار، در یک فرهنگ سیاسی است که ‏به تدریج و به دست همه رهبران برجسته خود، ‏مخالفت و دگر‌اندیشی در آن با جرم سیاسی (در ‏زمان رضا شاه) با خیانت (در نظر مصدق) با ‏خرابکاری (به تعبیر محمد رضا شاه) و محاربه با خدا ‏‏(فتوای خمینی) یکی شده است. اگر هویدا به آن ‏آسانی توانست حزب مردم و نظام دو حزبی رسمی ‏را به بن بست بکشاند از پی بردنش به منطق نظام ‏سیاسی برخاسته از آن فرهنگ بر می‌آمد. این ‏فرهنگی است که هنوز بیست و شش سال پس از ‏شکست همگانی در انقلاب اسلامی، دست از ‏طبقه سیاسی ایران، بیشتر در بازماندگان همان ‏نسل دوم، بر نمی‌دارد. پیشرفته‌ترین و متمدن‌ترین ‏عناصر این طبقه سیاسی حاضر نیستند در مخالفان ‏خود کمترین مزیتی ببینند؛ و آنها را یا نادیده ‏می‌گیرند، یا می‌کوشند با تحریف و نسبت دروغ از ‏میدان بدر کنند؛ و یا اگر دیگ آزاد‌منشی شان به ‏جوش آید از آنها می‌خواهند که برای کمک به ‏پیشبرد دمکراسی در ایران دست از عقایدشان ‏بردارند و با آنها همراه شوند.‏

شیوه و فلسفه حکومتی شاه بر ضد احزاب عمل ‏می‌کرد و او تا پایان ندانست که می‌خواهد چه ‏بکند. مانند بسیار جاهای دیگر، او چیزهای ‏متناقضی را با هم می‌خواست و هنگامی که کارها ‏خراب می‌شد بر دیگران خشم می‌گرفت و مسائل ‏را رها می‌کرد. ولی مسائل او و کشور را رها ‏نمی‌کردند. هم می‌خواست در ایران نیز مانند ‏کشورهای پیشرفته‌ای که سرمشق آنان را در نظر ‏داشت حزب باشد، هم برای کار انتخابات وجود ‏احزاب را سودمند می‌دید و هم از پدید آمدن هر ‏مرکز قدرتی می‌ترسید. او به یک دست می‌ساخت ‏و به دست دیگر ویران می‌کرد، و این روش دو دلانه ‏در حزب مردم، و بعدا رستاخیز بخوبی نمایان شد.‏

افسوس و سرخوردگی نویسنده که صمیمانه در ‏پیشبرد حزب مردم می‌کوشید به خوبی قابل فهم ‏است ولی هویدا را بیش اندازه محکوم می‌کند. ‏حزب مردم تنها با دگرگونی ژرف در نظام سیاسی ‏می‌توانست به زندگی ادامه دهد و این هویدا نبود ‏که نظام سیاسی را همان‌گونه می‌خواست و ‏همان‌گونه‌تر می‌خواست. هویدا در سیاست حزبی ‏خود نیز انگشتش بر رگ شاه بود و همان را می‌کرد ‏که او می‌پسندید، و بسیاری اوقات پیش از آنکه ‏دستوری داده شود. اگر او کامیاب‌ترین سیاست ‏پیشه دوران محمد رضا شاه شد از همین بود که ‏هر چه بیشتر به دلخواه فرماندهش عمل می‌کرد ‏‏(او خود این لقب را بر مجموعه القاب شاه افزود.)‏

داستان یک حزبی شدن ایران که شاه در گذشته ‏بارها آن را رد و محکوم کرده بود بخش قابل ‏ملاحظه‌ای “در یاد‌مانده‌ها” ست. نویسنده با آوردن ‏شواهد فراوان جای تردید نمی‌گذارد که هویدا، ‏ترسان از برآمدن حزب مردم به صورت یک رقیب ‏جدی، همه کوشش خود را کرد که شاه را به منحل ‏کردن احزاب دیگر در حزب ایران نوین متقاعد سازد. ‏او بی‌دشواری زیاد توانسته بود مخالفت با دولت را ‏به مخالفت با شاه در آورد. شاه بود که همه ‏تصمیم‌ها را می‌گرفت و اگر حزب مخالفی زبان به ‏انتقاد و شکایت می‌گشود در واقع رژیم شاه را ‏ضعیف می‌کرد. اما حزب مخالفی که که با ‏سیاستها و کارکرد دولت مخالفت نمی‌کرد علت و ‏جودی خود را از دست می‌داد. این حقیقتی بود که ‏شاه پس از عوض کردن پیاپی دبیر‌کل‌های حزب ‏مردم، آخرینشان با زننده‌ترین صورت، به آن رسید. ‏اما اینکه شاه همه خواست هویدا را بر نیاورد و ‏حزب ایران نوین را هم در حزب تازه‌ای، سراسر ‏ساخته خودش، منحل کرد به دلیل آن بود که از نیرو ‏گرفتن حزب ایران نوین نیز خشمگین بود. آخرین ‏کنگره آن حزب که با شرکت نمایندگانی از احزاب ‏اروپائی برگزار شد کاسه شکیبائی شاه را لبریز ‏کرد. هویدا با همه آشنائی به روحیات شاه ‏نتوانست دریابد که سیندرم‎ syndrum ‎لوئی چهارده ‏تا کجاها پیش رفته است: “دولت منم.” ‏می‌پنداشت که دولتخواهی محض و آب شدنش در ‏شاهنشاه فرمانده خدایگان جائی برای رشک بردن ‏بر او نمی‌گذارد، ولی رفتار او و دیگران در آن نظام، ‏به سالهای دراز، شاه را خورشیدی کرده بود که ‏درخشش ستاره‌ای را نیز بر نمی‌تافت. (لوئی ‏چهاردهم را خورشید شاه لقب داده بودند.)‏

همان روحیه بود که حزب رستاخیز را نیز در همان ‏نخستین مراحل شکل‌گیری به بی‌اثری و از هم ‏پاشیدگی کشانید. آن حزب، روبرو با وظیفه عملا ‏ناممکن یافتن جائی برای خودش در نظام سیاسی ‏بسته ایران، هر سال فعالیت خود را با رهبری ‏متفاوتی آغاز کرد و ظرفیتهای بزرگی که برای ‏گشودن تدریجی نظام سیاسی داشت بیهوده ماند. ‏‏”یاد‌مانده‌ها” از هم پاشیدگی سریع حزب را در دوره ‏دوم دبیر کلی دکتر جمشید آموزگار به خوبی تصویر ‏کرده است. دکتر آموزگار آشکارا حزب را جز ‏وسیله‌ای برای رسیدن به نخست وزیری نمی‌دید و ‏در نگرش دیوانسالارانه و غیر‌سیاسی او، آن ‏سازمان سیاسی ارزش دیگری نمی‌داشت ‏‏(سیاست در اینجا البته به معنائی غیر از ‏سیاستبازی آمده است.) او، چنانکه رفتارش در ‏تظاهرات بزرگ حزبی تبریز نشان داد، بر خلاف هویدا ‏که ساختار حزبی را به خدمت خود می‌گرفت، در ‏دل از حزبی که دبیر کلی‌اش را داشت بیزار و ‏بیمناک بود.‏

‎* * *‎

مهم‌ترین بخش خاطرات از نظر تاریخنگاران، ‏رویدادهای از زمستان ۱۳۵۶/۱٩٧٨ تا نخست وزیری ‏شریف امامی است که نویسنده در پاره‌ای از آنها ‏شرکت مستقیم داشته است. او پس از تظاهرات ‏قم در اعتراض به مقاله روزنامه اطلاعات که خمینی ‏را عامل بیگانه و ارتجاع سیاه و مخالف اصلاحات و ‏دارای تخلص هندی نامیده بود از سوی شاه و ‏نخست وزیر ماموریت یافت که رابط آیت الله ‏شریعتمداری و دولت باشد. در نخستین دیدار، ‏شریعتمداری که بعدها به دستور خمینی از آیت ‏اللهی افتاد، گله می‌کند که چرا ماموران بر روی ‏تظاهر کنندگان آتش گشوده‌اند و به وسائل دیگر ‏آنها را آرام نکرده‌اند و از دولت می‌خواهد که رئیس ‏شهربانی را تغییر دهند. در دیدار بعدی از روش ‏دولت درباره سهمیه زائران حج انتقاد می‌کند و ‏خواستار تعییراتی در آن می‌شود. ولی هر دو ‏درخواست او با بی‌اعتنائی دکتر آموزگار روبرو ‏می‌شود. شریعتمداری ضمن تاکید بر ضرورت ‏پادشاهی در ایران می‌گوید روحانیت مخالف ‏سلطنت نیست ولی “در این کار باید حرمت ‏روحانیت و اسلام نگه داشته شود نه اینکه برای یک ‏امر ساده مذهبی و مانندهایش اعتبار ما متزلزل ‏گردد که این کار چاه به دست خود کندن است.” ‏نخست وزیر که در پاسخ درخواست مربوط به حج ‏گفته بود “فرشچی (رئیس اوقاف) وظیفه خود را ‏می‌داند” در برابر این هشدار مهم نیز واکنشی جز ‏آن ندارد که “مفهوم این گفته را قبلا هم ‏شنیده‌ایم.” معلوم نیست اگر نمی‌خواستند با ‏مردی که می‌توانست در برابر خمینی وزنه‌ای باشد ‏کنار بیایند چرا اصلا درپی مذاکره با او می‌بودند؟

شریعتمداری همه گرفتاریها را زیر سر خمینی ‏می‌داند و دولت را از خطر او برحذر می‌دارد و نام ‏چند تن را که در آن زمان نمایندگان خمینی بودند ‏می‌دهد که به شاه رسانده شود و از دکتر موسوی ‏می‌خواهد به شاه بگوید که “اگر می‌خواهند ‏تشنجات خاتمه یابد باید تکلیف خود را با این عده ‏روشن کنند.” پیام به نخست وزیر داده می‌شود ‏ولی چند روز بعد شریعتمداری می‌پرسد آن صورت ‏چه شد؟ دکتر موسوی باز به نخست وزیر می‌گوید ‏و بازهم خبری نمی‌شود. شریعتمداری دو تن از ‏کسان خود را نزد ارتشبد شفقت استاندار آذربایجان ‏که جانشین سپهبد آزموده مسئول تظاهرات تبریز ‏شده بود می‌فرستد که “غفلت دستگاه دولتی کار ‏را به جائی رسانده است که مریدان من هم دارند ‏کم‌کم از من دور می‌شوند و به گروه خمینی ‏می‌پیوندند و باید هر چه زودتر دست بکار شد.” ‏شفقت بعدها (در گفتگو با راوی) به درستی این ‏پیغام شهادت می‌دهد. سر انجام وقتی در حکومت ‏شریف امامی، دکتر موسوی برای آخرین بار شاه را ‏می‌بیند و پیغامهای شریعتمداری را بازگو می‌کند به ‏نوشته او شاه “با قیافه‌ای حیرت‌زده نگاهی به من ‏انداخت و گفت این ماجرا کی بود؟” ظاهرا نخست ‏وزیر هیچیک از سخنان شریعتمداری را قابل رساندن ‏به شاه ندیده بوده است.‏

این سخنان با اهمیت‌تر، و اتهام سهل‌انگاری ‏سنگین‌تر، از آن است که به خاموشی برگزار شود و ‏روشنگری در آن از سوی نخست وزیر وقت خدمتی ‏به تاریخ خواهد بود. آیا حقیتا در آن ماه‌های آغاز ‏آشوب که خمینی داشت دامنه نفوذ خود را به زیان ‏پایگان مذهبی اساسا محافظه‌کار، گسترش ‏می‌داد، دستگاه دولت نمی‌فهمید که می‌باید میان ‏نیروهای مذهبی شکاف اندازد و با برآوردن ‏خواستهائی به آن درجه معقول، دست ‏شریعتمداری را نیرومند کند؟ آیا امتیاز دادن در ‏موضوع حج یا عوض کردن رئیس شهربانی که ‏واکنش بیش از اندازه نشان داده بود و سرانجام هم ‏از ترس جانش او را در همان دولت عوض کردند ‏نشانه ضعف بشمار می‌رفت، یا در یک استراتژی ‏خردمندانه جلوگیری از افراطیان می‌گنجید؟ رساندن ‏درخواستهای شریعتمداری به شاه آیا مانند موارد ‏دیگری که نخست وزیر به دکتر موسوی گفته بود ‏جرئت نمی‌کند، آنهمه خطرناک می‌بود؟ نویسنده ‏خود را ملامت می‌کند که چرا خودش پافشاری نکرد ‏و مستقیما نزد شاه نرفت ولی مسئولیت کسی که ‏می‌خواست تنها رابط با شاه باشد بیشتر است.‏

آسیب بزرگ‌تر در واکنش شریعتمداری به ‏بی‌اعتنائی نخست وزیر، در تبریز که مرکز قدرت ‏سیاسی او بود وارد آمد. به باور نویسنده، ‏شریعتمداری برای آنکه در مسابقه از خمینی عقب ‏نیفتد و «برای هشدار دادن به دولت غافل» در آن ‏شهر دست بکار شد و تظاهرات ۲۹ بهمن ‏‏١۳۵۶/۱٩٧٨ به اشاره و حمایت او به عنوان چهلم ‏کشتگان قم راه افتاد ولی از دستش بدر رفت. دکتر ‏موسوی که در گذشته نمایندگی تبریز را پس از ‏مبارزه انتخاباتی سختی داشته است چند روز پس ‏از آشوب در تبریز به ابتکار خود به آن شهر می‌رود و ‏در تماس با مقامات و متنفذین به این نتیجه ‏می‌رسد که زمینه تظاهرات را نارضائی سخت مردم ‏از استاندار ناشایسته، تحریکات عناصر مذهبی و ‏چپگرا و غفلت فاحش ماموران نظامی و امنیتی ‏فراهم کرده بوده است. روز ۲۹ بهمن مردم برای ‏مراسم چهلم به مسجد می‌روند ولی در مسجد ‏بسته بوده است و از آنجا آشوب بالا می‌گیرد و ‏گروهی کشته و زخمی می‌شوند. نکته پر معنی آن ‏است که بلا فاصله گروه‌های موتور سوار مجهز به ‏چوبدست‌های تراشیده و مواد آتشزا به محلهای از ‏پیش‌شناسائی شده در سرتاسر شهر می‌ریزند و ‏بطور منظم آنها را در ظرف نیم ساعت به آتش ‏می‌سپارند. آنها همچنین به تظاهر کنندگان در هر ‏جا سنگ برای پرتاب کردن به ماموران انتظامی ‏می‌رساندند. در روزها و هفته‌های پیش از ۲۹ بهمن ‏افرادی که به زبان عربی یا زبانهای غیر محلی تکلم ‏می‌کردند در هتل‌ها و مسافر‌خانه‌ها جا گرفته بودند ‏و ماموران امنیتی کمترین توجهی به ورود آن افراد و ‏مواد مشکوک به شهر نکرده بودند.‏

بی‌اعتنائی به آنچه در تبریز می‌گذشت تا آنجا بود ‏که “در روز ۲٨ بهمن در ستاد مرکزی حزب رستاخیز ‏با حضور مسئولان حزبی، ماموران وزارت کشور از ‏جمله استاندار تهران، مامورین اطلاعاتی، امنیتی و ‏انتظامی برای بررسی حوادث احتمالی روز ۲۹ ‏بهمن که اربعین (چهلم” حادثه ١۹ دیماه (روز ‏شورش قم) می شد تشکیل شد. در این جلسه ‏اطلاعات رسیده از استانها و شهرستانها کلا ‏بررسی شد و به مقتضای گزارشهائی که رسیده ‏بود درباره آنها تصمیم‌های احتیاطی اتخاذ گردید. ‏ولی شهری که درباره آن هیچ گونه تصمیم ‏احتیاطی گرفته نشد تبریز بود زیرا که هیچ گزارشی ‏در این مورد از مامورین محلی این شهر نرسیده ‏بود.” باید افزود که در ۲۹ بهمن درخود قم نیز چهلم ‏‏١۹ دی را گرفتند ولی به تدبیر استاندار استان ‏مرکزی (علی دفتریان) هیچ حادثه‌ای در آن شهر که ‏احتمالش از همه جا بیشتر بود روی نداد.‏

رفتار نخست وزیر همچنان مایه دلازاری نویسنده ‏است: “انتظار می‌رفت که پس از بازگشت من … ‏حداقل … نخست وزیر و دبیر کل حزب، از من درباره ‏آنچه دیده و شنیده بودم سئوال و کسب اطلاعی ‏کند ولی او در چنان شرایط حساس و نگران کننده ‏حتی از قائم مقام خود که در روز واقعه هم به او (به ‏من) متوسل شده و در واقع پناه برده بود اصلا ‏نپرسید که که در تبریز چه دیدی و چه شنیدی و ‏نظر تو برای آینده چیست؟ نخست وزیر نه تنها ‏چنین نکرد، بلکه از لطف او استاندار، محکم سر ‏جای خود نشست، ماموران اطلاعاتی و امنیتی ‏مواخذه نشدند و آب از آب تکان نخورد … تا آنکه از ‏طرف شاه ارتشبد شفقت … برای تحقیق درباره ‏علل حوادث به تبریز رفت. او … استاندار را مقصر ‏دانست. استاندار برخلاف میل نخست وزیر احضار ‏شد و خود شفقت به استانداری آذربایجان منصوب ‏گردید.” شفقت چنان تبریز را آرام کرد که تا اواخر ‏دوران پادشاهی اتفاق مهمی در آن شهر نیفتاد.‏

یک تجربه دیگر نویسنده با دکتر آموزگار به تظاهرات ‏بزرگ حزب رستاخیز در تبریز بر می‌گردد که حقیقتا ‏مایه شگفتی است. شاه که پس از ۲٩ بهمن گفته ‏بود “عجب! مردم تبریز؟ باور نمی‌کنم!” به آموزگار ‏دستور می‌دهد که “حزب باید یک اجتماع بزرگ چند ‏صد هزار نفری تشکیل دهد و تنفر مردم را از این ‏خرابکاری و وفاداریشان را به رژیم اعلام کنند.” ‏آموزگار به دکتر موسوی ماموریت می‌دهد که یکی ‏از سه قائم مقام او در حزب و سناتور آذربایجان ‏است. او نیز با تاکید اینکه بسیج مردم تنها وظیفه ‏دبیران حزب است و از اعضای دولت کسی حق ‏مداخله ندارد تظاهراتی سیصد هزار نفری را سازمان ‏می‌دهد که من خود شاهد آن بودم و احتمالا تا آن ‏روز چنان انبوه بزرگی از جمعیت در ایران دیده نشده ‏بود. پس از تظاهرات جلسه‌ای در حضور هیئت دولت ‏با شرکت رجال شهر تشکیل شد که نه در دفتر ‏حزب بلکه در استانداری بود و به میتینگ حزب رنگ ‏دولتی می‌داد. “در این نشست نه از برنامه‌ای برای ‏ترمیم سخنرانی‌ها سخن رفت، نه وعده‌ای برای ‏خسارت دیدگان داده شد و نه حتی کلامی در ‏دلجوئی از کسانی که خویشانشان در شورش ‏برنامه‌ریزی شده ۲۹ بهمن کشته شده بودند به ‏زبان آمد …. بهر حال اگر چه تظاهرات با عظمت بود ‏ولی از بی‌فکری دولتیان، آن تظاهرات بیحاصل و ‏حتی مضر هم بود زیرا در واقع نمایشی بود که باید ‏گفت آمدند و نشستند و برخاستند… مصلحت … ‏ایجاب می‌کرد که … همگان بدانند که آن اجتماع ‏بزرگ یک اجتماع و تظاهر حزبی و مردمی است … ‏و نقطه تمرکز صحبتها روی مشارکت مردم دور بزند ‏‏… حق این بود که دبیر کل و همراهان بعد از ‏تظاهرات از محل حزب دیدن کنند … از زحمات ‏دبیران و اعضای حزب تشکر شود … خسارت آنها ‏اقلا از بابت اتومبیلهای آتش‌زده آنها جبران شود. ‏ولی جناب آموزگار همه اینها را در نطق خود [که ‏رنگ ادبی آن می‌چربید] نادیده گرفت … ” دبیر کل ‏حزب حتا حاضر نشد از ساختمان نیمه سوخته حزب ‏دیدن کند. رستاخیز در تبریز پس از آن از میان رفت.‏

فصل آخر این نمایش غم‌انگیز را رادیو تلویزیون دولتی ‏نوشت. تلویزیون ملی ایران “خبر تظاهرات تبریز را … ‏خیلی کوتاه‌تر از واقعیت، و ابعاد آن را خیلی خیلی ‏کمتر از آنچه بود نشان داد… نه… نمونه‌های ‏احساسات طبیعی مردم را منعکس کرد و نه آن ‏اجتماع بزرگ را چنانکه بود به نمایش گذاشت… به ‏کم ارزش نشان دادن آن تظاهرات قناعت نکرد بلکه ‏اجتماع مردم تبریز و شعارهای آنها را به گونه‌ای ‏نشان داد که … به بینندگان در تمام ایران تلقین کند ‏که تظاهرات به دستور دولت بوده است و شرکت ‏کنندگان از سازمانهای اداری و دولتی بوده‌اند.” ‏چنانکه نویسنده یاد‌آور می‌شود تلویزیون چند ماه ‏بعد “با قرار دادن مصنوعی سربازان در برابر دانشگاه ‏تهران و القاء این پیام جعلی که که سربازان ‏دانشجویان را می‌کشند، احساسات عمومی را ‏چنان برانگیخت که دیگر هرگز قابل کنترل نشد.”‏

‎* * *‎

داستان انقلاب اسلامی هنوز نانوشته است و از ‏این خاطرات و یاد‌مانده‌ها بسیار لازم است تا ‏منظره‌ای واقعی، اگر یک گذشته واقعی را بتوان ‏تصویر کرد، از آن بدست آید. “یاد‌مانده‌ها از برباد ‏رفته‌ها” سهم خود را در تاباندن نوری به پاره‌ای ‏گوشه‌های آن منظره کلی گزارده است و آیندگان ‏وامدار حافظه نیرومند سیاستگری خواهند بود که تا ‏توانست در میدان ماند و آنچه توانست برای میهن ‏خود کرد.‏

پست‌های مرتبط

بیشترین خوشبختی‌ها برای بیشترین مردم

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر