26.5 C
تهران
دوشنبه, ۴. مهر , ۱۴۰۱

توانائی گذار از سده ۲٠ به هزاره نو

  ‏در این نخستین روزهای سالی که آغاز سده و هزاره‌ای نیز هست انسان به دشواری می‌تواند به آینده ‏نیندیشد؛ و آینده‌بینی چیزی جز فرافکنی ‏projection‏ گذشته نیست . ما آینده را تنها در پرتو گذشته می‌توانیم ‏ببینیم ‏‎–‎‏ حتا هنگامی که داستان علمی تخیلی می‌نویسیم. سده‌أی که پشت سرنهاده‌ایم در این همزمانی ‏تاریخی، اندیشه و تخیل ما را رها نمی‌کند. تنها یک بار در هزار سال پیش چنین همزمانی روی داده ‏است ولی آن بار مردمان در سرزمین‌های مسیحی تقویمی نداشتند که حساب صد سال و هزار سال میلاد ‏مسیح را نگهدارند. در تمدنهائی که زمان، گردش ادواری دارد هزاره بی‌معنی است؛ و در جهان ‏اسلامی، فرا رسیدن سده‌های تازه هجری را با بی‌اعتنائی می‌گذرانند و هزاره دوم هجری را کمتر کسی ‏رویدادی درخور توجه دانست. آن احساس تاریخی که ایرانیان پیش از اسلام داشتند ـ زمان کرانمند ‏زردشتی و سه هزاره‌های آن؛ و فرایافت سوشیانت؛ ( رهاننده ) و سیر زمان بسوی یک مقصد معین که ‏پیروزی نیروهای نیکی بر نیروهای بدی است و توسط یهودیان به مسیحیت نیز راه یافت _ و اروپائیان از ‏رنسانس به بعد (پس از گذاشتن تقویم گریگوری که خود برگرفته از تقویم یزدگردی و جلالی ایرانیان است) ‏به جهانیان داده‌اند، ویژگی تمدن قضا قدری اسلامی نبوده است. امروز تقریبا همه دنیا هزاره نو را جشن ‏می‌گیرد. ولی این بس نیست. می‌باید توانائی گذار به سده بیست و یکم را یافت.‏

‏ تنها با تند شدن آهنگ زندگی مسلمانان، که از پیوستن هستی‌شان به غرب آمد، وگرفتن تقویم میلادی از ‏سوی تقریبا همه کشورهای اسلامی، بوده است که در این مردمان یک حس تاریخی پیدا شده است. تاریخ و ‏سده و هزاره واقعی و عملی مسلمانان، حتا اگر مانند ایرانیان و معدودی دیگر به تقویم هجری چسبیده ‏باشند، سده و هزاره میلادی است. تاریخ کشورهای مسلمان بی‌تقویم میلادی معنی نمی‌یابد. بکار بردن ‏تقویم میلادی چیزی بیش از فرنگی مآبی یا ضرورت زندگی در غرب است. نوروز ما بهترین و بامعنی‌‏ترین آغاز سال در جهان است و نام ماه‌های ما از زیباترین نام‌ها در هر زبانی است ( به عنوان نمونه با نام ‏ماه‌های قمری که به درد تقویم هم نمی‌خورد، یا سریانی مقایسه شود ) اما قرن چهاردهم شمسی یا پانزدهم ‏قمری چه دلالت تاریخی دارد؟ در یک بحث تاریخی به چه کار می‌آید؟ با این تقویم به پیش از سال ۶۲١ ‏نمی‌توان رفت و پس از آن را نیز در متن تاریخی معنی‌دار، توضیح نمی‌توان داد. دو سال پیش از ‏انقلاب‌اسلامی، تقویم شاهنشاهی را با پس و پیش کردن و ندیده گرفتن تفاوت چند سال در مبدأ ـ شاهنشاهی ‏کورش، که نام بلندآوازه‌تری از دیااکوی مادی نخستین بنیادگزار شاهنشاهی ایران ، داشت ـ اختیار، و دو ‏سده‌ای از تاریخ شاهنشاهی را قربانی تبلیغات کردند و ماهم در شور ناسیونالیستی و برخلاف قضاوت ‏بهتر خود ، این بازی روابط عمومی را ستودیم. ولی آن نیز تنها ارزش نمادین ملی داشت؛ می‌توانست ‏همچون یادآوری بکار رود ولی تقویم تاریخی نبود. ‏

‏ کسانی هستند که واپسین روز سال ١٩٩٩ را پایان سده و هزاره نمی‌دانند و ۲٠٠١ را آغاز سده ‏می‌شمارند ‏‎–‎‏ دنیا هرچه جشن بگیرد . ولی حسابهای آنان سیصد چهارصد سالی کهنه است. اروپائیان تا ‏سده شانزدهم فرایافت ‏‎ concept ‎صفر را بکارنمی‌بردند که از هندیان با واسطه کتابهای ریاضی به زبان ‏عربی و نوشته ریاضیدانان غیر عرب و بیشتر ایرانی ( یک تبریک آخر به خود ) به اروپا رسید و پیشرفت ‏ریاضیات را ممکن ساخت ؛ و بزرگترین کشف انتزاعی ‏abstract‏ انسان پس از خداست . اروپائیان هنوز ‏اعداد تازه و غیر رومی خود را اعداد عربی می‌نامند. اعداد رومی ‏‎ I V X L C D M‏ یک کابوس محاسباتی ‏بود و مردم فرزندان خود را برای فرا گرفتن چهار عمل اصلی به ایتالیا می‌فرستادند. پیش از شناختن ‏صفر هر شمارشی از یک آغاز می‌شد ؛ اما امروز ساعت ۲۴ را در محاسبات دقیق ..‏‎ ‎می‌نویسند و تا به ‏ساعت یک برسد ۶٠ دقیقه صبر می‌کنند؛ و سال ۲٠٠٠ هم برای رایانه ( کامپیوتر ) ها سال .. است‌. دلیلش ‏پیش پا افتاده است. دهگان نه با یازده که با ده، نخستین عدد دو رقمی، آغاز می‌شود؛ صدگان و هزارگان ‏نیز بهمین گونه. اگر جز این باشد چه نیازی به کاربرد صفر خواهد بود، به عینیت بخشیدن آنچه هم هست ‏و هم نیست ؟ مشکل آنها که ۲٠٠٠ را قبول ندارند این است که سیستم دهدهی را بی‌صفر که پایه این سیستم ‏است بکار می‌برند. ‏

‏ سده بیستم سده دگرگونیهای شتابنده نفسگیر بود. در هر سال این سده به اندازه پنجاه و صد سال پیش از ‏آن، روی می‌داد. در اینجا تنها به مهمترین رویداد سیاسی قرن، فروپاشی کمونیسم و امپراتوری شوروی، ‏پرداخته می‌شود که پایان فرخنده‌ای بر تاریخ سیاسی شرم‌آور و مصیبت بار سده بیستم شد. اگر ما امروز ‏سده گذشته خود را محکوم نمی‌کنیم بخشی به این دلیل است که به تسلط یکی از تباهترین نظامهای سیاسی با ‏بیشترین جاذبه برای واپسمانده‌ترین مردمان از یک سو و پاره‌ای آرمان‌گراترین مردمان از سوی دیگر ( ‏چه ترکیبی خطرناک‌تر از این برای ساختن یک نظام توتالیتر؟ ) پایان داد. مارکسیسم-لنینیسم، با ریشه‌‏هایش در سده نوزدهم، یک پدیده سده بیستمی بود. تنها پیشرفتهای مادی و تکنولوژی سده بیستم می‌توانست ‏آن درجه سازماندهی و هنگ آساکردن ‏regimentation ‎‏ را میسر سازد که بی آن نه کمونیستها می‌توانستند ‏قدرت را نگهدارند نه مقلدین بدوی‌تر فاشیست و بنیادگرای اسلامی آنها . ‏

‏ آرمان انسان‌گرایانه کمونیسم ـ برابری انسان‌ها و پایان دادن به هرگونه تسلط، تا حد زوال دولت ـ مانند هر ‏آرمان دست نیافتنی دیگر، تنها با بیشترین درجه نابرابری و تسلط، و با بیشترین درجه تعصب و ‌مداری، می‌توانست خود را در برابر هجوم واقعیت‌های جامعه و زندگی نگهدارد. کمونیسم، مذهب را که ‏در آغاز این سده در عرصه‌های سیاست و فرهنگ رو به پسرفت داشت به میانه میدان آورد ؛ هم خود یک ‏مذهب ” علمی ” شد با همه آئین‌ها و مقدسات و خدایان و دیوانش، و هم مذهب را به عنوان پادزهری برای ‏آن نیروی تازه بخشید. در سده‌أی که به نظر می‌رسید خردگرائی عصر روشنرائی به پیروزی نهائی خود ‏رسیده است، یک جهان‌بینی جزمی ، یک ایمان تازه و زورمند، بر تازه‌ترین دستاوردهای خردگرائی سده ‏هژدهمی چنگ انداخت و راه را بر زیاده‌رویهای ددمنشانه این سده گشود ( جنگ بزرگ ١۸ ‏‎–‎‏ ١٩١۴ ‏در واقع در یک جهان سیاسی سده نوزدهمی روی داد و “نویدبخش” پگاه سده بیستم بود ). ‏

‏ این یک ایمان مذهبی بود که حتا آسانتر از ایمانهای دیگر می‌توانست فاسد کند و فاسد شود. آرمانگرایان در ‏یک سراشیب سیاسی و اخلاقی توقف‌ناپذیر ، با دست زدن به روش‌ها و وسائلی که هدف والا آنها را تبرئه ‏می‌کرد ـ زیرا هدف والا به روش‌ها و وسائل والا دست یافتنی نمی‌بود ـ به “آپاراتچیک” های بیرحم ، ‏‏”نومانکلاتورا”ی آزمند و قدرت‌طلبان “سینیک” تبدیل می‌شدند . پایه ایمان آنها ” علم” بود ؛ نه علم ایمانی ‏و در زنجیر متفکران اسلامی از اهل شریعت تا اهل طریقت، بلکه علم مادی سده نوزدهمی که ثابت کرده ‏بود موتور پیشرفتهای مادی همیشگی است. چنین ایمانی جای چون و چرا درباره زنان و مردانی “مسلح به ‏ایدئولوژی علمی” که شناسندگان و پویندگان “راه رشد غیر سرمایه‌داری ” می‌بودند باقی نمی‌گذاشت. راه ‏رشد آنها کارامدترین مکانیسم تسلط بر همه شئون زندگی یک جامعه بود که برای بیشترین رشد با بیشترین ‏عدالت، می‌توانست هرچه را از جمله رشد و عدالت قربانی کند؛ زیرا نخستین مانع رشد غیر سرمایه‌‏داری ، که فرد مستقل انسانی و خواست‌ها و محدودیتهای او بود، زودتر از همه بایست برطرف می‌شد ؛ و ‏هنگامی که ملاحظه فرد انسانی در میان نباشد در عرصه سیاست همه کار مجاز خواهد بود. ( مائو به یک ‏بالا انداختن شانه می‌گفت در جنگ هسته‌ای با امریکا چین سیصد میلیون تلفات خواهد داد و باز چند صد ‏میلیون چینی خواهند بود. هیتلر پیش از او کشتار جمعی یهودیان را برای جبران عدم تعادل نژادی در اروپا ‏به سبب تلفات جنگی آلمان لازم می‌شمرد. )‏

‏ قدرت بیسابقه‌ای که این ایدئولوژی علمی در عصر پیروزی علوم طبیعی به پیشتازان ـ به رهبر خردمند ‏خلق‌ها یا، در صورت دمکراتیک‌ترش، الیگارشی حزب پیشتاز طبقه پیشتاز ـ می‌داد جهان را با پدیده دولت ‏توتالیتر آشنا کرد. ایدئولوژی علمی اگر از رشد غیر سرمایه‌داری بر نمی‌آمد، فرمول بی‌نقصی برای ‏رسیدن به قدرت و نگهداری آن بود ـ پیچیده‌ترین و تکامل یافته‌ترین کاربرد سرنیزه در سیاست،که به ‏خودکامگی ابعاد و معنای تازه‌ای بخشید. این قدرتی بود که می‌توانست از هیولاها تا زباله‌های انسانی را ‏به خود بکشد و برای ماندگاریش ناگزیر بود انسان‌ها را به هیولا یا زباله تبدیل کند. بدترین جنبه کمونیسم ‏در زورگوئی و تباهی و نارسائیهای آن نبودکه در همه دیکتاتوریها به درجات گوناگون هست. در این بود ‏که بسیار بیشتر و کاملتر از دیکتاتوریهای دیگر می‌توانست ورشکستگی اخلاقی را همگانی سازد. مردم نه ‏در اعتقادات بلکه در احساس گناه، و زیستن در دروغ اشتراک می‌یافتند. دروغ چنان جائی در زندگی ‏عمومی می‌یافت که جدی گرفته شدن ایدئولوژی رسمی از سوی افراد جامعه، بزرگترین خطر برای رژیم ‏می‌بود. بی‌اعتقادی و بی‌تفاوتی مردمان تشویق می‌شد اما معتقدان صمیمی و اصولی از میان برداشته می‌‏شدند. داستایفسکی که در “دیوگرفتگان” چهره انقلابیان و “تیپ” توتالیتر نوین را پرداخته بود، در برادران ‏کارامازف این پدیده را با فرافکنی گذشته پیشگوئی کرد: انکیزیتور بزرگ، عیسی را پیش از همه بر دار ‏آتش می‌کرد. ( برای خواننده ایرانی اینهمه تازگی ندارد. ) ‏

‏ میلیاردها انسان در آنچه یک روزنامه نگارفرانسوی در دهه پنجاه “جهان سوم” اصطلاح کرد ( به تقلید از ‏‏”طبقه سوم” ‏Tiers Etat‏ جامعه فرانسوی تا انقلاب، پیش از آنکه در سده نوزدهم طبقه جای اتا را بگیرد ) ‏شکار آسان این ایدئولوژی و جامعه آرمانی در صورتهای مسخ شده آن بودند که در آغاز به عنوان مرحله ‏تکاملی پیشرفته‌ترین جامعه‌های “جهان اول ” تصور شده بود. نمونه‌ای که برای نخستین بار در روسیه ‏به اجرا گذاشته شد ده‌ها کشور را از اندونزی تا مصر و از کوبا تا تانزانیا و از کُره‌شمالی تا آلمان‌شرقی ‏محکوم به رکود، و در بینوائی غرق کرد. بجای عدالت اجتماعی، فقر اجتماعی آمد؛ و اقتصاد دولتی به ‏معنی فساد و ناکارائی و زورگوئی و بدترین رفتار با محیط زیست، در ردای سوسیالیسم پیچیده شدکه گاه ‏مرحله پیش از کمونیسم و گاه خود آن به قلم می‌رفت. ‏

‏ برای مردمانی که نیازهای حیاتی آنان، شکیبائی برایشان نمی‌گذاشت، سرمشق شوروی ـ اقتصاد ‏فرماندهی، حزب یگانه، پلیس سیاسی همه توان و همه جا حاضر، و ارتشی که باز به گفته مائو ” قدرت ‏از لوله توپ آن بدر می‌آمد” و سهم شیر اقتصاد بدان داده می‌شد ـ مطمئن‌ترین راه پیشرفت بود: مگر ‏کمونیستها از روسیه واپس‌مانده یک ابر قدرت نساخته بودند؟ ( هیچ کس به یاد نمی‌آوردکه روسیه تاجنگ ‏جهانی اول بالاترین نرخ رشد اقتصادی را در جهان داشت و از سده هژدهم یک ابر قدرت بود و بسیار ‏احتمال دارد که با چنان وسعت و جمعیت و منابع بیقیاس، یک نطام غیر کمونیستی زودتر و بهتر می‌‏توانست آن کشور را به پای بزرگترین قدرت‌های صنعتی جهان برساند و با هزینه بسیار کمتر ). کشورهای ‏واپس‌مانده ضد‌کمونیست بهمان اندازه حکومتهای چپ از هر رنگ به فرمول شوروی گرایش داشتند: ‏برقرارکردن و نگهداشتن تسلط بر هرچه بیشتر در جامعه، از میان بردن تفاوت میان خصوصی و عمومی، ‏خفه کردن هر نشانه فردیت. و از میان آنها معدودی که به چنگال بنیادگرائی اسلامی افتادند وفادارترین ‏مقلدانش شدند. ‏

‏ تا آن نمونه پاک بی‌اعتبار نشده بود امیدی به بهبود زندگی توده‌های میلیاردی در سرزمین‌های ‏شوربخت‌تر نمی‌رفت. تنها در دهه نود بود که جهان دوم و سوم بازتر شدند؛ و از آن هنگام است که بیشتر ‏این کشورها پویش دشوار دمکراسی و توسعه را آغاز کرده‌اند. نظام سیاسی دمکراتیکی که با پیشرفتهای ‏مادی امروز سازگاری بیشتری دارد، و اقتصادی که کمتر و کمتر دولتی و در خود بسته است، اندک‌اندک ‏در جامعه‌های جهان سومی جا می‌افتد ـ بهترین نمونه سیاسی و اقتصادی آن لهستان و مجارستان و چک، و ‏بزرگترین نمونه اقتصادی آن هند که از آن به عنوان ببر آینده نام می‌برند. ( ببر ، چنانکه دانسته است، به ‏کشورهای تازه صنعتی شده آسیای جنوب شرقی گفته می‌شود که در ١٩٩۸ به بحران‌های سخت افتادند و ‏مایه شادی زودگذر تحلیل گران سوسیالیست شدند؛ زودگذر از آن رو،که بحران‌ها به زودی با اصلاحات ‏ساختاری در زمینه دمکراتیک کردن و شفاف کردن فرایند اقتصادی در آن کشورها، به استثنای مالزی، ‏برطرف شد و همه آنها جهش ببرآسای خود را از سرگرفته‌اند. ) ‏

‏ پایان جنگ سرد که فروپاشی کمونیسم سبب‌ساز آن بود تکان دیگری به کشورهای جهان سوم داد که ‏سیاست‌هایشان در میان پتک و سندان رقابت جهانی امریکا و شوروی تباه می‌شد و از دگرگشت عادی خود به ‏دور می‌افتاد. دیگر نیازی به نگهداری رژیم‌های بی‌اعتبار در برابر مردمشان نمی‌بود. امروز شمار ‏اینگونه رژیمهای وابسته به انگشتان دست نمی‌رسد و بقیه رها شده‌اند تا دیر یا زود در اقتصاد جهانی جذب ‏شوند. در این مرحله تازه “الدورادو” ئی در انتظار آنها نیست. دمکراسی لیبرال، و اقنصاد بازارکه فرا ‏آمد و لازمه آن است به بی‌عدالتی و ستم پایان نخواهد داد. حتی ماندگاری آن در اوضاع و احوال دیگرگون ‏مسلم نخوهد بود، ولی این شیوه نظم دادن به جامعه انسانی ثابت کرده است که بهتر از دیگران می‌تواند ‏جهش‌های انقلابی تکنولوژی را به خدمت برآوردن نیازهای بیشترین مردمان بگیرد. سده بیستم علاوه ‏برجنگ‌های جهانی و نژادکشی و پاکشوئی‌های قومی، آن تکنولوژی را به انسان داد که در عین نگهداری ‏محیط زیست، همه چیز برای توده‌های میلیاردی فراهم آورد. اما این تکنولوژی چه در تکوین و چه ‏درکاربردش نیاز به آزادی دارد. ‏

‏* * *‏

‏ زوال شوروی به خودی خود برای جهان خجسته بود؛ چگونگی زوال آن نیز فصل تیره‌ای را که دویست ‏سال پیش از آن با انقلاب فرانسه آغاز شده بود بست. کمونیست‌ها انقلاب خود را به حق دنباله انقلاب فرانسه ‏می‌دانستند و مارکس تحلیل‌گر بزرگ آن انقلاب بود. از فرانسه پایان سده هژدهم بودکه ایدئولوژی ‏‏”علمی” ( پاسخگوی همه مسائل جامعه انسانی و حتی کیهان بزرگ ) و اراده گرائی ( توانائی یک گروه ‏سرامدان ‏elite‏ به دگرگون کردن دلبخواهی روابط اجتماعی و طبیعت بشری ) و راه‌های “میانبر” ترور و ‏کنترل همه جانبه، بر روانهای آرمانگرا و اذهان متعصب چیره شد. زشتیها و بیعدالتیهای تحمل‌ناپذیر ‏نخستین مراحل انقلاب صنعتی چندان بود که به نظرمی‌رسید جز به رادیکال‌ترین راه‌حل‌ها نمی‌توان امیدی ‏داشت: خشونت را با خشونت بیشتر پاسخ گفتن، بیعدالتی را با خونریزی جبران کردن، فقر را با نابودی ‏ثروتمندان پایان دادن.‏

‏ در کشورهای واپسمانده‌تر که پیاپی قربانی امپریالیسم صنعتی نوین می‌شدند شرمساری تسلط بیگانه بر ‏زشتیها و بیعدالتیهای تحمل‌ناپذیر جامعه فئودالی می‌افزود و گرایش به راه‌حل‌های هرچه رادیکال‌تر را ‏تندتر می‌ساخت. جهان تازه‌ای که با سده نوزدهم طلوع می‌کرد به آرمانگرائی و تعصب، هردو، دامن ‏می‌زد. انقلاب فرانسه راه را نشان داده بود؛ جامعه سُنتی را به خون کشیده بود و از آن نظم تازه‌ای ‏بیرون آورده بود. اگر این نظم تازه در معنی و در صورت نیز، پیوسته به پیش از خود همانندی می‌یافت ‏جز انحرافی جزئی بر طرحی اساسا درست شمرده نمی‌شد. و آنگاه دستاوردهای بزرگ انقلاب نیز بود: ‏اعلامیه حقوق بشر ، آموزش همگانی، پایان امتیازات فئودالی، سیستم متریک ‏‎…‎‏ هلند و انگلستان در سده ‏هفدهم نخستین جامعه‌های بورژوای شهروندی و اقتصادهای نوین بازرگانی و بزودی ، صنعتی را بی‌‏خونریزی و بر پایه‌های استوارتر ساخته بودند. اما درمیدان روابط عمومی، برد با سرمشق ( (پارادیم ) ‏انقلاب فرانسه بود. در چشم آرمانگرایان، قهوه‌ای هلند و خاکستری انگلستان در برابر سرخی فرانسه رنگ ‏می‌باخت. ‏

‏ مارکس و پس از او لنین، سُنت انقلاب فرانسه را جاگیرتر ساختند. اولی به آن سنت یک زرادخانه تئوریک ‏داد که تریاک تازه روشنفکران شد، و دومی ترور و کنترل را چنان فرمول‌بندی کرد که هر فرد و گروه ‏تشنه قدرتی را بکارآمد. بر زمینه مساعدی که صاحبان تازه و کهنه امتیازات در همه جا فراهم می‌آوردند، ‏دنباله روان سُنت انقلابی فرانسه در جامه مارکسیست لنینیستی آن ، با بهترین نیتها ـ در بیشتر موارد ـ و ‏بهمراه تبهکاران و فرصت‌طلبان بیشمار، راه دوزخ را فرش کردند. ‏

‏ صد سالی پیش، نبوغ عملی ادوارد برنشتاین، تجدیدنظر کننده و اصلاح‌گر، منتقد بزرگ مارکس و لنین، ‏و پدر سوسیال دمکراسی سده بیستم که قدرش بیشتر و بیشتر آشکار می‌شود مشکل اصلی را دریافت: ‏‏”هدف هیچ است، جنبش همه چیز است .” جداکردن هدفها از وسیله‌ها نشدنی است. روشهایند که فراآمد ‏‏(نتیجه ‏outcome‏) ها را تعیین می‌کنند . میراث ژزوئیت ها ـ “هدف وسیله را تبرئه می‌کند” ـ در سده بیستم ‏بود که نشان داد چه اندازه برای فرهنگ سیاسی شوم بوده است. ( از طرفه‌ها آنکه تجدیدنظر طلب که از ‏خطرناکترین دشنام‌ها در فرهنگ سیاسی کمونیستی بود به واژگان بنیادگرایان در تهران نیز راه یافته است.)‏

‏ انقلابیان اروپای مرکزی که در ١٩۸٩ امپراتوری بیرونی روسیه شوروی را فرو ریختند ( امپراتوری ‏درونی اندکی پس از آن آغاز به فرو ریختن کرد و تازه‌ترین پرده‌اش در چچنستان بازی می‌شود ) نه از ‏مارکس و لنین بلکه از برنشتاین الهام گرفتند: در اصالت و والائی وسائل می‌باید کوشید. واتسلاو هاول که ‏کتابش، زیستن در حقیقت، مانیفست انقلاب مخملین اروپای مرکزی است نشان داده بود که با دست زدن به ‏دروغ نمی‌توان به حقیقت رسید.‏
‏ اندیشه بزرگی که از آن انقلاب بدر آمد، چنانکه “تیموتی گوردون‌اش ” روزنامه‌نگار و تاریخ‌نگار ‏انگلیسی در ” ده سال بعد” اشاره کرده، خود انقلاب بود؛ نه “چه” بلکه “چگونه،” نه هدف بلکه وسیله.‏
اندیشه تازه، انقلاب غیر “انقلابی” بود. رهبران جنبش مردمی در کشوزهای اروپای مرکزی، از آغاز، ‏آگاهانه راه و روشی متفاوت از نمونه کلاسیک انقلاب، چنانکه از ١٧۸٩ به بعد پرورانده شد، در پیش ‏گرفتند. در آن سرزمین‌ها تا خیزش مجارستان در١٩۵۶، خشونت انقلابی جزء اساسی انقلاب شمرده می‌شد.‏
در این انقلاب تلاش بر پرهیز از آن بود. آدام میچنیک، از رهبران جنبش مردمی لهستان، می‌گفت آنها که ‏از حمله به باستیل آغاز می‌کنند با ساختن باستیل به پایان می‌رسانند. ‏‎*‎‏ ‏

‏ بدین سان سده بیستم با ردکردن سرمشق‌هائی به پایان آمد که بزرگترین پیروزیهایشان را با خود آورده بود. ‏برای ایرانیان که سرانجام به آنجا رسیده‌اندکه همراه پیشرفته‌ترین جامعه‌ها ـ هرچند با فاصله زیاد ـ به سده ‏بیست و یکم پابگذارند، به این معنی که خود را با سنجه‌های جهان امروز بسنجند و به نام هویت و اصالت ‏فرهنگی، در پستوهای تاریخ نمانند، این بزرگترین درس سده گذشته است: دمکراتیک کردن همه جنبه‌های ‏زندگی اجتماعی، از جمله انقلاب. در کنار پندارهائی که دهه‌های پایانی سده بیستم بدان پایان داد ـ عدالت ‏اجتماعی به بهای آزادی، رشد اقتصادی با سرمایه‌داری دولتی، پیشرفت همراه با سرکوبی ، عوامگرائی ‏populism‏ بجای مردمسالاری ـ انقلاب مقدس نمونه فرانسوی و روسی و ایمان به یک ایدئولوژی خطاناپذیر ‏نیز بی اعتبار شد. ایرانیان هنوز نیاز به یک خانه‌تکانی بزرگ از آن خود دارند ولی دیگران بخش بزرگتر ‏کار را برایشان انجام داده‌اند.‏

‏ می‌توان بر میراث‌های زهراگین سده بیستم انگشت نهاد و بدبینانه به آینده نگریست: جمعیت شش میلیاردی ‏که تنها در واپسمانده‌ترین کشورها رشد می‌کند. فاصله روزافزون دارا و ندار ( بیست درصد جمعیت ‏جهان شصت در صد ثروت را در اختیار دارند، سی سال پیش چهل در صد را داشتند؛ ) از میان رفتن ‏محیط زیست ( سوراخ اوزون، جنگل‌های بریده و سوخته، آبهای آلوده، دریاهای تهی شونده از ماهیان .. .) ‏اما سده‌ای که این مسائل را پدیدآورد، توانائی گشودن آنها را نیز به انسان داده است. تکنولوژی می‌تواند ‏محیط زیست را پاک و منابع رو به پایان را جانشین یا باز تولید کند؛ کنترل جمعیت از نظر فنی اصلا مشکلی ‏نیست؛ و انقلاب ارتباطات، آموزش دادن توده‌های میلیونی و رساندنشان را به دیگران با کمترین هزینه ‏میسر ساخته است. ‏

‏ استراتژی سیاسی کاربرد تکنولوژی در خدمت انسانیت، و نه تنها صاحبان قدرت و سرمایه، نیز ‏در دسترس است: قدرت بخشی به مردم. سازمان‌های مدنی و احزاب با امکانات تازه‌ای که تکنولوژی ‏ارتباطی بدانها می‌دهد بیش از همیشه از بسیج عمومی برمی‌آیند. موضوع این است که آیا سرامدان ‏سیاسی و فرهنگی، سیاستگران و روشنفکران و انتلکتوئل‌ها به قواره وظیفه‌ای که در پیش دارند ‏رسیده‌اند؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
‏*‏After Ten Years , New York Review , Nov. 18.99

پست‌های مرتبط

بیشترین خوشبختی‌ها برای بیشترین مردم

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر