سه شنبه, ۳۰. دی , ۱۴۰۴

سکوتی جهانی که در ایران فریاد می‌شود

سه میمون جمهوری اسلامی

در تاریخ سیاست، لحظاتی فرامی‌رسد که سکوت دیگر نشانه‌ی احتیاط یا بی‌طرفی نیست، بلکه خود به شکلی از کنش بدل می‌شود؛ کنشی که می‌تواند به‌اندازه‌ی تصمیم‌گیری مستقیم، پیامدهای مرگبار داشته باشد. آنچه امروز در ایران جریان دارد، از همین جنس است. سرکوب عریان، کشتار خیابانی و فرسایش هدفمند سرمایه انسانی، ایران را به صحنه‌ای تبدیل کرده که دیگر نمی‌توان آن را با واژه‌هایی چون «بحران پیچیده» یا «وضعیت در حال بررسی» توضیح داد. پرسش اصلی این است که چگونه جهانی که خود را مدافع حقوق بشر می‌داند، در برابر چنین وضعیتی این‌چنین طولانی و معنادار سکوت کرده است.

این سکوت نه تصادفی است و نه ناشی از ناآگاهی. جمهوری اسلامی بیش از چهار دهه موضوع تحلیل، گزارش و گفت‌وگوی دیپلماتیک بوده است. با این حال، در بزنگاه‌هایی که جامعه ایران هزینه را با جان خود پرداخته، واکنش غالب قدرت‌های جهانی به بیانیه‌های محتاطانه و ابراز «نگرانی» محدودشده است. این همان وضعیتی است که هانا آرنت از آن با عنوان عادی شدن شرّ یاد می‌کند؛ جایی که مسئولیت اخلاقی در لایه‌های بوروکراتیک گم می‌شود و بی‌عملی به روالی پذیرفته‌شده بدل می‌گردد. در چنین شرایطی، سکوت دیگر فقدان کنش نیست، بلکه نوعی مشارکت غیرمستقیم است.

مسئله اما فقط اخلاقی نیست، بلکه عمیقاً سیاسی است. میشل فوکو نشان می‌دهد که قدرت مدرن بیش از آنکه با زور عریان عمل کند، از طریق کنترل معنا و چارچوب‌بندی واقعیت‌ها پیش می‌رود. تصمیم‌گیری درباره اینکه کدام فاجعه «بحران فوری» تلقی شود و کدام رنج به پرونده‌ای قابل تعویق بدل گردد، خود شکلی از اعمال قدرت است. رنج ایرانیان سال‌هاست در چنین تعلیقی نگه‌داشته شده است؛ خشونتی که واقعی است اما در زبان رسمی جهان به حاشیه رانده می‌شود.

در سنت جامعه‌شناسی سیاسی، ماکس وبر سیاست را میدان تنش میان اخلاق باور و اخلاق مسئولیت می‌داند. آنچه امروز از سوی بسیاری از دولت‌ها دیده می‌شود، نسخه‌ای سرد و تقلیل یافته از اخلاق مسئولیت است؛ جایی که ثبات، منافع اقتصادی و ملاحظات ژئوپولیتیک بر جان انسان‌ها تقدم پیدا می‌کند. وبر هشدار می‌دهد که سیاستی که از هر افق ارزشی تهی شود، دیر یا زود مشروعیت خود را از دست می‌دهد. برخورد جهان با ایران، نمونه‌ای روشن از این فرسایش مشروعیت است.

در سطح منطقه‌ای نیز، مسئله صرفاً سکوت نیست. در مواردی، شاهد جلوگیری فعال از شکل‌گیری حمایت مؤثر از مردم ایران بوده‌ایم. این رفتار را باید در ترس ساختاری از سرایت اعتراض و آزادی جست‌وجو کرد. در چنین محاسبه‌ای، حفظ وضع موجود حتی به بهای جان هزاران نفر، به تصمیمی «عقلانی» تبدیل می‌شود و سیاست از اخلاق جداشده و به حسابگری صرف فروکاسته می‌گردد.

وقتی سیاست به منطق معامله تقلیل پیدا می‌کند، رنج ملت‌ها نیز به متغیری قابل‌چانه‌زنی بدل می‌شود. توافق‌های پشت پرده، تعلیق تصمیم‌ها و عقب‌نشینی‌های ناگهانی جای اصول اخلاقی را می‌گیرند. در چنین فضایی، حتی در اوج کشتار، به جای اقدام، سخن از «نیاز به زمان بیشتر» به میان می‌آید.

در این میان، روایت‌هایی که درباره نظم جهانی، نقش نخبگان مالی و انتقال بحران‌ها از غرب به شرق مطرح می‌شود، صرف‌نظر از درستی یا نادرستی جزئیاتشان، بازتاب بی‌اعتمادی عمیق ملت‌ها به شفافیت قدرت جهانی‌اند. اهمیت این روایت‌ها در اثبات یک طرح پنهان نیست، بلکه در نشان دادن منطقی است که رنج انسان‌ها را به هزینه‌ای قابل مدیریت در تنظیم نظم بین‌المللی فرو می‌کاهد.

برای بسیاری از ایرانیان، این احساس شکل‌گرفته که کشورشان به محلی برای انباشت بحران بدل شده است. جایی که خشونت می‌تواند ادامه یابد، بی‌آنکه واکنش جهانی متناسبی برانگیزد. سکوت روسیه، چین و بخش‌هایی از اروپا و تعلل طولانی در برخورد رسمی با نهادهای سرکوبگر، این پرسش را پررنگ می‌کند که آیا محاسبه‌های ژئوپولیتیک بر ارزش جان انسان‌ها غلبه یافته است.

از نگاه جورجو آگامبن، چنین وضعیتی به «استثنای دائمی» شباهت دارد؛ وضعیتی که در آن انسان‌ها به حیات عریان فروکاسته می‌شوند. جان‌هایی که می‌توان گرفت، بی‌آنکه مرگشان فوراً به مسئله‌ای اخلاقی و سیاسی تبدیل شود. تصاویری که به‌صورت پراکنده از سرکوب و کشتار منتشر می‌شود، دقیقاً در همین چارچوب قابل‌فهم است؛ خشونتی واقعی که نظام‌مند به حاشیه رانده می‌شود.

در همین بستر است که دعوت یک مقام ارشد جمهوری اسلامی به مجمع جهانی اقتصاد در داووس، معنایی فراتر از یک رویداد دیپلماتیک پیدا می‌کند. واکنش تند لیندزی گراهام به این دعوت، عمق بحران اخلاقی را آشکار کرد. مقایسه‌ی او میان این تصمیم و رفتار جهان در برابر جنایات نازی‌ها پیش از جنگ جهانی دوم، هشداری بود درباره عادی‌سازی خشونت. پیام ضمنی چنین دعوت‌هایی برای معترضان ایرانی روشن است: جهان صدای شما را می‌شنود، اما ترجیح می‌دهد به کار خود ادامه دهد.

اگر به نظریه عدالت جان راولز بازگردیم، پرسش نهایی ساده اما بی‌رحمانه است. آیا می‌توان نظمی را عادلانه نامید که اجازه می‌دهد خشونت و مرگ به‌طور نامتوازن بر یک ملت متمرکز شود، فقط به این دلیل که جغرافیا و سیاست چنین اقتضا می‌کند؟ پاسخ روشن است. هر سکوتی در برابر این وضعیت، نقض صریح انصاف و عدالت است.

از جایگاه یک ایرانی صلح‌طلب، این پرسش دیگر صرفاً سیاسی نیست، بلکه پرسشی وجودی است. جرم ما چه بوده است؟ چرا کشور، فرهنگ، ثروت و جوانان ما باید بهای معادلاتی را بپردازند که هیچ نقشی در شکل‌گیری آن نداشته‌ایم؟

این نوشته برای اثبات یک توطئه پنهان نیست، بلکه برای ثبت یک اعتراض تاریخی است. حتی اگر روایت‌ها محل مناقشه باشند، تلفات واقعی‌اند. حتی اگر تصمیم‌ها در اتاق‌های بسته گرفته شوند، خون در خیابان‌ها ریخته می‌شود؛ و شاید خطرناک‌ترین لحظه تاریخ، همان باشد که جهان به این وضعیت عادت کند.

 

سیروس کنگرلو، پژوهشگر فلسفه سیاسی و مسائل ایران، انیستیتوی دموکراسی برای پیشبرد دانش

برگرفته از کیهان لندن

 

پست‌های مرتبط

بیشترین خوشبختی‌ها برای بیشترین مردم

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر