- رضا پهلوی: «من، دانشجوی منتقد تاریخ معاصر ایران هستم.»
- روشنفکرِ ایدئولوژیک از دادههای موجود تاریخی-سیاسی فراتر نمیرود بلکه روزبهروز در گرداب باورها و فرضیههای از پیش دادهشده فروتر میرود.
- ایران، اینک بر هر آرمان و عقیده و انتخابی تقدّم دارد.
کاوه: در قبل و بعد از انقلاب ۵۷، ما چند کتاب تحقیقی دربارۀ اسلام از شما خواندهایم. در بعضی تحقیقات تاریخی راجع به انقلاب ۵۷ و ظهور خمینی، از «حملۀ دوّم اعراب به ایران» صحبت میشود و حتّی تأکید میشود که «حملۀ اعراب در چهارده قرن پیش، با دین اسلام ارتباطی ندارد»…
ع.م: بله! این تحقیقات ـ در واقع ـ بجای اشاره به «آمر»(اسلام) به «مأمور» (اعراب) توجّه دارند و نوعی کینۀ نژادی نسبت به اعراب را تبلیغ میکنند. این محقّقان توضیح نمیدهند که کدام ایمان یا ایدئولوژی به اعراب نیرو داد؟ و اساساً اعراب با الهام از چه اعتقاد و ایمانی به ایران حمله کردند؟ و آنهمه قتلعامها و خرابیها و ویرانیها و غنیمتها و برده کردنها بر اساس کدام دستور ایمانی یا توصیه قرآنی صورت گرفته است؟ از اینها گذشته، این محققان وقایع خونین در کشورهای عربی (خصوصاً الجزایر) را چگونه توضیح میدهند؟ با «حملۀ دوّم اعراب به یک کشور عربی»؟!!!
با اینگونه توجیهات تاریخی است که جامعۀ ایران ـ حداقل از انقلاب مشروطیت تا کنون ـ انواع و اقسام اسلامهای «راستین» را تجربه کرده است بیآنکه بتواند اسلام را (بهعنوان یک مسئلۀ شخصی، خصوصی و وجدانی) از عرصۀ مناسبات اجتماعی ـ سیاسی به زاویۀ مساجد و حوزههای دینی سوق دهد. از این نظر متفکران دورۀ مشروطیت یکصد سال از محققان و متفکران ما جلوتر بودند.
کاوه: آیا یکپارچه کردن انواع اسلامها، ما را از درک ویژگیها و پیامهای هریک بازنمیدارد؟ مثلاً شما فکر نمیکنید که اسلام دکتر سروش که این روزها محور بحثهای سیاسی و مبارزاتی در ایران شدهاند، با اسلام متفکران دیگر، تفاوت اساسی داشته باشد؟ حداقل آقای سروش معتقد به جدائی دین از دولت هستند…
ع.م: بنده دربارۀ انواع و اقسام اسلام راستین در کتاب «ملاحظاتی در تاریخ ایران» صحبت کردهام. در آن کتاب، بهطور تطبیقی نشان دادهام که وجوه متفاوت یا مشترک اندیشههای خمینی، شریعتی و مجاهدین ـ خصوصاً دربارۀ آزادی و دموکراسی ـ کدامها هستند. اندیشههای آقای سروش هم همان تشیّع علوی و اسلام نبوی شریعتی و مجاهدین است با این تازگی که پس از تجربه خونین حکومت اسلامی، آقای سروش ـ اینک ـ با احتیاط و شرمندگی و تأخیر، از «جدائی دین و سیاست» حرف میزنند، بااینحال باید بدانیم که این «موضعگیری» اساساً برای حفظ و نجات اسلام است نه برای استقرار آزادی و دموکراسی در ایران. متفکرانی مانند آقای سروش اگر بخواهند روزی بین ایران و اسلام و یا بین آزادی و اسلام یکی را انتخاب کنند، آنیک، فکر میکنم اسلام خواهد بود نه ایران و نه آزادی. از این گذشته، میدانیم که آقای سروش ـ بهعنوان یک فیلسوف و متفکر اسلامی ـ سالها در مهمترین ارگان فرهنگی رژیم (یعنی در شورای انقلاب فرهنگی) برای گسترش «انقلاب فرهنگی» و «پاکسازی» دانشگاهها و مدارس عالی، نقش فعّال و اساسی داشتهاند. در اینهمه سالها، فجایع هولناکی بر ملّت و میهن ما گذشته است و آقای سروش، بهعنوان یک روشنفکر متعهد، کجا بودند؟
کاوه: تفاوت آقای سروش با دیگران چیست؟
ع.م: تفاوت همانست که مرحوم شریعتی (یعنی نمایندۀ اسلام مدرن) در توضیح مخالفتهای خود با علمای حوزۀ علمیه قم گفته بود، یعنی: اختلاف بر سرِ شکل بیان و یا بقول شریعتی: «اختلاف در ظرفهای بیانی، شکل و شیوه نشر حقایق ثابت و لایتغیر اسلام است». شریعتی ـ بهدرستی ـ دریافته بود که «اگر محتوای اسلام را ـ که حقایق ثابتی است ـ در شکل و ظرفهای بیانی تازه مطرح نکنیم، ظرف و مظروف ـ هر دو ـ نابود میشوند»… از یاد نبریم که کشمکشها و اختلافات شریعتی با آخوندها نیز بسیار تند بود بااینحال او در ماهیّت این اختلاف تأکید میکرد: «اختلاف من با او [آخوند] اختلاف پسر و پدری است در داخل یک خانواده، بنابراین کماکان انتقاد و پیشنهاد میکنم، اما در برابر بیگانه [یعنی غیر اسلامیها، غیرمذهبیها، کمونیستها و کافرها] تسلیم محض آنها [مُلّاها] هستم…» با این استدلالها بود که شریعتی با رنگ کردن عقبماندهترین آراء اسلامی و تحویل آنها به جوانان مشتاق و پرشور، تأثیرات مخربی بر شعور نسل جوان ما باقی گذاشت. سید احمد خمینی دربارۀ نقش شریعتی در پیدائی انقلاب اسلامی تأکید میکرد:
-«پدرم [آیتالله خمینی] برای مردم و انقلاب اسلامی چیزی نداشته و کاری نکرده، همه از آنِ دکتر شریعتی است.»
کاوه: امّا سروش اعتبار عقل و آزادی را میپذیرند. مثلاً او در مقالهای بنام «عقل و آزادی» میگوید: «آزادی، اصل است و حتّی سابق بر عُبودیت است… ما حتّی اگر بندگی را قبول داریم برای اینست که آزادانه بندگی را برگزیدهایم. اگر کسی مجبورانه و به تحمیل، بندگی را برگزیده باشد، این بندگی نیست. بندگی، مسبوق به حُرّیت بندگی است. اگر این بندگی، مسبوق به آن حُرّیت نباشد ارزشی ندارد…»
ع.م: واقعاً این عقاید شبهفلسفی یعنی چه؟ ما، در قبل از انقلاب، آنقدر درگیر بحث «زیربنا» و «روبنا» و مشغول فلسفۀ دیالکتیکی «مرغ» و «تخممرغ» بودیم که تا چشمباز کردیم دیدیم هم «زیربنا» را از دست دادیم و هم «روبنا» را. هم «مرغ» را دزدیدند و هم «تخممرغ» را.. پاسخ به حرفهای شبهفلسفی و فریبای آقای دکتر سروش، همان ارزیابی درخشان مارکس در مورد «لوتر» است. شما بجای «لوتر» نام آقای سروش را بگذارید ببینید چه شباهت شگفتی دارند:
لوتر (آقای سروش) بر بندگی خداوند، پیروز شده، زیرا او بندگی از روی ایمان را بجای آن نشاند. او ایمان به سلطه را در هم کوبید زیرا که او سلطه ایمان را تجدید نمود. او کشیش (آخوند) را به عامی تبدیل کرد، زیرا که او عامی را به کشیش (آخوند) مبدل کرد. او انسان را از مذهبگرائی ظاهری آزاد ساخت، زیرا که او مذهبگرائی را به باطن انسان منتقل نمود. او تن را از زنجیرها رها ساخت زیرا که او دل را به زنجیر کشید.
با این افکار شبهفلسفی بود که حزب توده و بسیاری از روشنفکران «لائیک» ما ـ در قبل از انقلاب ـ برای جامعۀ در حالِ تحوّل ایران، انواع «اسلام رهائیبخش» و «تشیع انقلابی» خلق کردند. ظاهراً حالا هم داریم این دورِ باطل را تکرار میکنیم. حدود یکصد سال پیش فرزانگان انقلاب مشروطیت میگفتند: «ما با رنج بسیار، این غول خطرناک (مذهب) را در شیشه کردیم، بر آیندگان است که با هوشیاری و آگاهی نگذارند تا بار دیگر این غول (مذهب) آزاد شود»… بعد از بیش از یک قرن، واقعاً ما در کجای تاریخ هستیم؟
امروز وظیفۀ ما مبارزه با این «کشیش درونی»، با این «طبیعت کشیش گونه» است (فرقی نمیکند از نوع دینی باشد یا از نوع لنینی). تا زمانی که جدائی دین از دولت (حکومت) به وجود نیاید، نه آزادی و استقلال ملّی و نه توسعه و تجدّد اجتماعی ـ هیچیک ـ به سرانجام نخواهد رسید. جامعۀ ایران، الآن نه به «دین حکومتی» احتیاج دارد و نه به «حکومت دینی». بحث اساسی در ایران امروز، بحث «حکومت دموکراتیک دینی» یا «قبض و بسط شریعت» نیست. آنانی که در داخل و خارج کشور به این «اختلافات» دلخوش کردهاند، در واقع، ضرورتهای اساسی جامعۀ ایران دربارۀ لزوم لائیسیته، تجدّد، پیشرفت، استقرار حکومت قانون، آزادی، دموکراسی و حقوق بشر را از یاد میبرند…
کاوه: شما علّت سیر قهقرائی در تفکر سیاسی روشنفکرانِ قبل از انقلاب را در چه میبینید؟
ع.م: روشنفکری، اساساً با شک آغاز میشود. روشنفکر واقعی اساساً جوینده، کنجکاو و شجاع است. روشنفکر واقعی با شک در دادههای تاریخی-سیاسی، خواب ذهنی جامعه را آشفته میکند؛ یعنی، شک، ماهیّت و موضوع متفکر و روشنفکر واقعی است. او با بیدار کردن شک میکوشد تا پایههای یقین را استوار کند. روشنفکر واقعی در پی وجاهت ملّی نیست کارِ او، آزاد کردن حقیقت از زندان مصلحتهای سیاسی-ایدئولوژیک است، چرا که وقتی حقیقت آزاد نباشد، آزادی، حقیقت ندارد؛ بنابراین: «دروغ مصلحتآمیز به ز راستِ فتنهانگیز» اساساً با تفکر و اخلاق روشنفکر واقعی، مغایر است. در این معنا، در قبل از انقلاب ۵۷، ما اساساً متفکر و روشنفکر نداشتیم و یا همانطور که گفتم: ما بهاندازۀ بیسوادهایمان «روشنفکر» داشتیم.
کاوه: خوب! علّت این امر چه بود؟
ع.م: من، اولین و اساسیترین علت را در ایدئولوژیک شدن جامعۀ روشنفکری ایران میدانم. جامعۀ ایدئولوژیک اساساً نمیتواند متفکر و محقّق بپروراند. روشنفکر در انقیاد و تسلیم ایدئولوژیک، از خود سلب تفکر و اندیشه میکند. روشنفکر ایدئولوژیک از دادههای موجود تاریخی-سیاسی فراتر نمیرود بلکه روزبهروز در گرداب باورها و فرضیههای از پیش دادهشده فروتر میرود. جامعۀ روشنفکری ما اسیرِ دو مطلقگرائی یا دو بنیادگرائی بود: یکی بنیادگرائی اسلامی و دیگری بنیادگرائی مارکسیستی. وجه مشترک این دو بنیادگرائی، مقابله با مدرنیسم، تجددگرائی و توسعهای بود که در زمان رضاشاه و خصوصاً محمدرضا شاه در ایران رشد کرده بود. یکی، جامعه را بهسوی «ناکجاآباد» ۱۴۰۰ سال پیش میخواند، و دیگری، جامعه را بهسوی مدینه فاضله «سوسیالیسم واقعاً موجود»؛ بنابراین، همدلیها و همگامیهای این دو نحلۀ ایدئولوژیک در قبل از انقلاب ۵۷، چندان هم عجیب نبود. ببینید! در اینهمه سالها چقدر متون مارکسیستی-لنینیستی ترجمهشده و بخورد جوانان و دانشجویان ما داده شد! اما حتی یک نفر از میان متفکران و روشنفکران ما پیدا نشد که کتاب «نقد خِرَد ناب» (کانت) را ترجمه کند! چرا؟ برای اینکه کتاب کانت، خواب روحی و آسودگی ذهنی روشنفکران ما را برهم میزد.در چنان شرایط ذهنی و سیطره ایدئولوژیک وقتی کتابی مثل «غربزدگی» (آل احمد) منتشر شد، هیچکس بضاعت یا جرأت نقد و بررسی آن را نداشت (غیر از داریوش آشوری که به همین جرم (!!) از طرف روشنفکران آن زمان، بایکوت شده بود) و یا کتاب کوچکی مثل «ماهی سیاه کوچولو» نهتنها کتاب بالینی آدمهای ۸ ساله تا ۸۰ ساله شده بود، بلکه عموم روشنفکران شناختهشده و مارکسیست ما از آن، انواع و اقسام تزِ «مبارزه مسلحانه» و «رهائی ملی» را کشف کردند و «ماهی سیاه کوچولو» تبدیل به «مانیفست» روشنفکران ما شد… ما هنوز هم در اندیشهها و اخلاقیات ایلی – ایدئولوژیک بسر میبریم…
کاوه: وضع شعر و ادبیات در آن زمان چگونه بود؟
ع.م: در آن سالها همه برعلیه تحولات اجتماعی آن دوران عصیان کرده بودند بیآنکه خود -سنگی حتّی- در ساختمان آن جامعه نوین گذاشته باشند. همه از رژیم «طلبکار» بودند، بیآنکه بپرسند: «آیا خودمان به وظایف و مسئولیتهایمان عمل میکنیم»؟ واقعیت این بود که رژیم شاه دست به اصلاحات ارضی و اجتماعی مهمی زده بود که حتی دکتر محمد مصدق هم جرأت انجام آنها را نداشت، اما روحیۀ ایلی-ایدئولوژیک ما و فرهنگ دهاتی سرشت و شهری نمای روشنفکران ما، توان جذب و تحمّل مدرنیسم، توسعه و تجدّد اجتماعی را نداشت.
شعر و ادبیات ما در آن زمان بجای اینکه سازنده و راهگشا باشند، عموماً ویرانگر بودند. همه از «شب»(شاه) حرف میزدند و از «صبح»ی که با رفتن «شب» (شاه) خواهد آمد. میخواستیم «شب» (شاه) را بکُشیم اما معلوم نبود که در پشت دروازۀ شهر تهران، کدام «انوشیروان عادل» را منتظر نگهداشته بودیم. همه برعلیه تحولات اجتماعی آن زمان عصیان کرده بودند: فقر و ثروت، ظالم و مظلوم، فئودالیسم و بورژوازی، کارگر و کارفرما، انقلاب و ضدانقلاب، روز و شب به همدیگر «کیش» میدادند بیآنکه «ریشسفیدان سیاسی» ما بکوشند تا بر آن بازی هولناک، نقطۀ پایان بگذارند. چشمانداز اجتماعی روشنفکران ما، «حلبیآباد» و «جنوب شهر» بود. شعر و ادبیات ما -اساساً- از این نواحی «الهام» میگرفت بیآنکه به رشد قشر عظیم طبقۀ متوسط جدید شهری (که در واقع حامیان اصلی آزادی و دموکراسیاند) توجهی کند. همه از «بچههای اعماق» سخن میگفتیم که (بقول شاملو): «بر جنگل بی بهار میشکفند / و بر درختان بیریشه، میوه میآورند» بیآنکه بدانیم که این «بچههای اعماق» ممکن است بسیجیهای زنجیر به دست یا پاسداران سرکوبگر باشند. شعر و ادبیات ما از «جنوب شهر» برمیخاست که بقول اسماعیل خوئی با باران (انقلاب) ویران میشد:

«جنوب شهر را باران، ویران خواهد کرد
جنوب شهر را باران، ویران خواهد کرد
و من شگفتا! ـ غمگین نمیشوم
سقوط عاطفههای لطیف را در خود، باید، امشب، جشن بگیرم
که گفته است که ویران شدن تماشائی نیست؟
که گفته است که ویران شدن غمانگیز است؟
جنوب شهر ویران خواهد شد
و جای هیچ غمی نیست
جنوب شهر را آوار آب، ویران خواهد کرد
شمال شهر را ویرانی جنوب…»
روشنفکران ما -در آن زمان- حتّی با جشن هنر شیراز، جشنواره طوس، بنیاد فرهنگ ایران، تالار رودکی و فرهنگسرای نیاوران هم میانهای نداشتند، در واقع هرچه که از «بالا» میآمد، «بو» میداد و اشرافی و بورژوائی تلقّی میشد. میخواهم بگویم که دموکراسی، مقولهای است تاریخی و محصول رشد و تکامل مناسبات سرمایهداری، و به یک زیرساخت اقتصادی-اجتماعی و حقوقی مناسب نیاز دارد. دموکراسی، حاصل یکروند تاریخی است که به دنبال توسعۀ ملّی و تجدّد اجتماعی رشد میکند، نمونۀ اخیرش کُرۀ جنوبی است (باآنهمه کودتاها و اعتراضات دانشجوئی و سرکوبهای سیاسی)؛ بنابراین، در یک جامعۀ فئودالی، سخن گفتن از دموکراسی، تنها یک افسانۀ سیاسی است.
جامعۀ ایلی-ایدئولوژیک روشنفکری ما، با نفی عوامل رشد دموکراسی، یعنی با نفی زیرساختهای اقتصادی-اجتماعی و فرهنگی نظام سرمایهداری چگونه میتوانست حامل آزادی، دموکراسی و حقوق بشر باشد؟ چنانکه دیدیم، کشورهائی که کوشیدند تا این روند تاریخی را بهاصطلاح «دُور» بزنند (مثل شوروی، کوبا و کشورهای بلوک شرق) حاصلی جز ناکامی و فروپاشی ندیدند. در ۷۰ سال حکومت سوسیالیستی در شوروی ما شاهد حتّی یک تولستوی، داستایوسکی، چخوف یا پاسترناک نبودیم. با چنان ایدئولوژی و اعتقادی، اکثریت قریب بهاتفاق روشنفکران و رهبران سیاسی ما در آن دوران، عکسبرگردان امام خمینی -یا در شکل خوشبینانه و «پیشرو»- شبیه کیم ایل سونگ، کاسترو یا انورخوجه بودند.
رَوَند مدرنیسم، توسعه و تجدّد ملّی از زمان رضاشاه در ایران آغاز شد و در زمان محمّدرضا شاه اوج بیسابقهای یافته بود. این توسعۀ صنعتی و تحولات اجتماعی، باعث رشد چشمگیر طبقۀ متوسط و مدرن شهری شده بود و لذا بر اختناق سیاسی رژیم هم تأثیر گذاشته بود، بهطوریکه در سالهای ۵۶-۵۷، زمینه برای استقرار آزادی و دموکراسی در جامعه فراهم بود، اما روشنفکران و رهبران سیاسی ما در آن زمان به چیزی جز «سرنگونی» و «انقلاب» نمیاندیشیدند.
به قول فرزانهای: «زندگی، کوتاه است ولی حقیقت، دورتر میرود و بیشتر عمر میکند. بگذار تا حقیقت را بگویم».
ادبیات سیاسی ۵۰-۶۰ ساله اخیر ما، سرشار از فحش و دشنام و ناسزا به رضاشاه و محمّدرضا شاه است. از این گذشته، وقتی «صاحب عِلّه» (یعنی آقای رضا پهلوی) فروتنانه میگوید که: «من، دانشجوی منتقد تاریخ معاصر ایران هستم» و یا دولتمردانی -مثل آقای داریوش همایون- با صراحت و شجاعت و صمیمیت از اشتباهات رژیم گذشته حرف میزنند، دیگر چه ضرورتی به تکرار مکرّرات است؟ «جانا! سخن از زبان ما می گوئی»؛ بهعبارتدیگر: یک نظام سیاسی، همه، ساخته رهبرانش نیست، بلکه مخالفانش نیز در آن سهمی دارند… این واقعیّتها ما را باید بیشازپیش متواضع و فروتن کند. اینکه بعضی از رهبران سیاسی و روشنفکران ما هنوز در «کربلای ۲۸ مرداد» سینه میزنند، ظاهراً نه از تاریخ گذشتۀ میهنمان چیزی آموختهاند و نه از تاریخ سیاسی ملّتهای آزادشدۀ جهان. یکی از رهبران حزب سوسیالیست شیلی در زمان آلنده که پس از سالها تبعید، به شیلی بازگشته) میگوید: «حزب من در حوادثی که منجر به کودتای نظامی پینوشه شد و ما از آن آسیب فراوان دیدیم، از بازیگران اصلی بود و از این بابت، پوزشی به ملّت خود بدهکاریم»… ایکاش رهبران سیاسی و روشنفکران ما، کمی از روشنفکران و رهبران شیلی یا اسپانیا یاد بگیرند!
کاوه: بهعنوان آخرین سؤال: آنچه که شما درباره همبستگی ملّی گفتهاید، بههرحال این سؤال را مطرح میکند که از نظر سیاسی، شما خودتان در کجا هستید؟ یعنی میخواهم بدانم که چه نظام یا رژیمی را برای آینده ایران مطلوب میدانید؟
ع.م: واقعیّت اینست که من -الآن- بیش از نوع رژیم آینده ایران، نگران اژدهای هزار سری هستم که بنام جمهوری اسلامی، تمام هستی تاریخی، مادی و معنوی جامعه ما را میبلعد و نابود میکند؛ بنابراین من چندان در بند «شکل» حکومت نیستم. آنچه که برای من اهمیت دارد، برنامههای توسعۀ اجتماعی، اقتصادی و سیاسی این یا آن حکومت برای یک جامعۀ در حال زوال است.*
علی میرفطروس
_____________________
*برگزیدهای از یک گفتوگوی بلند با فصلنامۀ کاوه، چاپ مونیخ آلمان، شمارۀ ۸۲، فروردین ۱۳۷۵/مارس ۱۹۹۶ و شمارۀ ۸۳، زمستان ۱۳۷۵