یکشنبه, ۱۴. دی , ۱۴۰۴

شعار «جاوید شاه»؛ رفراندومی پیش از سرنگونی!

شاهزاده رضا پهلوی

تحولاتی که طی روز‌های گذشته در خیابان‌های ایران مشاهده می‌شود، صرفاً ادامه آنچه درگذشته «اعتراضات» یا «نارضایتی عمومی» نامیده می‌شد نیست، بلکه ورود جامعه به مرحله‌ای تازه است که از آگاهی سیاسی و اجتماعی جمعی حکایت دارد. جامعه‌ای که بیش از چهار دهه تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، انواع وعده‌ها، شعارها، پروژه‌های ایدئولوژیک و آزمون‌های شکست‌خورده همراه با خفقان و سرکوب را تجربه کرده، امروز به نقطه‌ای رسیده که دیگر صِرف نفی وضعیت موجود برایش کافی نیست. آنچه در کف خیابان‌ها شنیده می‌شود، بیانگر عبور از مرحله مطالبات صنفی و اعتراض‌های خام و ورود به مرحله‌ای است که در آن مردم به‌طور فزاینده‌ای درباره «آینده مطلوب» سخن می‌گویند، نه فقط «وضعیت غیرقابل‌تحمل کنونی».

در این میان، پررنگ شدن شعارهای حمایتی از شاهزاده رضا پهلوی و تکرار نام او با صدایی بلند در سراسر ایران به شکلی‌ گسترده و بی‌پرده، حامل پیامی چندلایه و عمیق است. این پدیده را نمی‌توان به‌سادگی به احساسات نوستالژیک یا تحریک رسانه‌ای تخفیف داد. آنچه در حال رخ دادن است، نتیجه یک فرآیند طولانی فرسایش مشروعیت، فروپاشی اعتماد عمومی و شکست کامل روایت رسمی جمهوری اسلامی از خود است. جامعه ایران، به‌ویژه نسل‌های جوان‌تر، امروز نه از سر دل‌بستگی عاطفی به گذشته، بلکه از مسیر مقایسه عقلانی و تجربه زیستی، به این جمع‌بندی رسیده که نظام سیاسی موجود نه‌تنها قادر به اصلاح نیست، بلکه به مانعی ساختاری در برابر تغییر تبدیل‌شده است.

در دهه‌های گذشته، اعتراضات خیابانی در ایران اغلب با طیفی از مطالبات پراکنده همراه بود. هر موج اعتراضی حول محور خاصی شکل می‌گرفت؛ یک‌بار اقتصاد، بار دیگر سیاست خارجی، گاه آزادی‌های اجتماعی و زمانی فساد ساختاری. اگرچه این اعتراضات در مجموع تصویر روشنی از نارضایتی جامعه ارائه می‌دادند، اما کمتر به یک افق سیاسی مشخص و مورد اجماعی با اراده‌ی ایجاد تغییر اشاره داشتند. حتی در خیزش‌های بزرگ، شعارها بیشتر جنبه سلبی داشتند و معترضان بیش از آنکه بدانند چه می‌خواهند، می‌دانستند چه نمی‌خواهند. این وضعیت، هرچند طبیعی و قابل‌فهم بود، اما در عمل به پراکندگی گفتمانی و فرسایش انرژی اجتماعی و مهم‌تر از همه، از دست رفتن بخش جسوری از جامعه منجر شد که در مسیر ملی‌گرایی و گفتمان پهلوی قرار داشتند. آنچه امروز تغییر کرده، همین نقطه کلیدی است. شنیده شدن نام شاهزاده رضا پهلوی در خیابان‌ها، آن‌هم نه به‌صورت حاشیه‌ای بلکه به‌عنوان یکی از محورهای اصلی شعارها و نه با عنوان بلکه تحت عنوان «شاه ایران»، خود نشانه‌ای از شکل‌گیری تمرکز بر گفتمان پهلوی‌ست. جامعه معترض در حال ارسال این پیام است که دوران ابهام، تعارف و ملاحظه‌کاری سیاسی به سر آمده و باید درباره آینده، شفاف و بی‌واسطه سخن گفت. این شفافیت، نه نشانه افراط‌گرایی، بلکه نشانه بلوغ سیاسی است؛ بلوغی که از دل هزینه‌های سنگین، سرکوب‌هاب خونین و شکست در همه مسیرهای پیشین بیرون آمده است.

نام شاهزاده رضا پهلوی در این فضا، صرفاً یک نام نیست. این نام به نمادی برای یک گزینه سیاسی مشخص تبدیل‌شده است؛ گزینه‌ای که در ذهن بخش قابل‌توجهی از جامعه، با مفاهیمی چون حکومت سکولار، حاکمیت قانون، پیوند با جهان آزاد، ثبات اقتصادی و عبور از چرخه ایدئولوژی‌محور گره‌خورده است. حتی برای نسلی که تجربه مستقیمی از دوران پادشاهی محمدرضا شاه پهلوی ندارد، مقایسه وضعیت امروز ایران با وضعیت کشورهای هم‌سطح منطقه در دهه‌های گذشته، یا حتی با خود ایران پیش از انقلاب، به یک ابزار تحلیلی روزمره تبدیل‌شده است. این مقایسه، خواه‌وناخواه به این پرسش منتهی می‌شود که چگونه کشوری با چنین منابع انسانی و طبیعی، به این نقطه از فروپاشی رسیده است.

رژیم جمهوری اسلامی در طول حیات خود کوشیده است این مقایسه را نامشروع، تحریف‌شده یا توطئه‌محور جلوه دهد اما واقعیت زندگی روزمره، قوی‌تر از هر روایت ایدئولوژیک عمل می‌کند. وقتی مردم سقوط آزاد ارزش پول ملی، ناتوانی در تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی، مهاجرت گسترده نخبگان، گسترش فقر و حاشیه‌نشینی، تخریب محیط‌زیست و انزوای بین‌المللی را به‌طور ملموس تجربه می‌کنند، دیگر نیازی به تحلیل‌های پیچیده ندارند. تجربه زیستی، خود به قوی‌ترین سند تبدیل می‌شود. در چنین شرایطی، طبیعی است که جامعه به دنبال یک نقطه اتکا، یک نماد و یک افق جایگزین بگردد.

از این منظر، حمایت خیابانی جامعه از خاندان پهلوی با شعار «جاوید شاه» را می‌توان رفراندومی زودهنگام تلقی کرد؛ رفراندومی که پیش از سرنگونی رسمی نظام سیاسی، در حال شکل‌گیری است. این رفراندوم نه صندوق رأی دارد و نه سازوکار حقوقی، اما از نظر معنا و پیام، بسیار شفاف‌تر از هر همه‌پرسی‌ دیگری است. خیابان در این معنا، به بستر اعلام اراده سیاسی تبدیل‌شده است؛ بستری که سانسور، سرکوب و مهندسی افکار عمومی نتوانسته آن را خاموش کند.

اهمیت این رفراندوم زودهنگام زمانی دوچندان می‌شود که به ماهیت نظام حاکم توجه کنیم. رژیم جمهوری اسلامی از بدو شکل‌گیری، مفهوم رأی مردم را به ابزاری نمایشی تقلیل داده و هرگونه انتخاب واقعی را در چارچوب‌های ایدئولوژیک و نظارت استصوابی خفه کرده است. در چنین ساختاری، هر صدای مستقلی که خارج از سازوکار رسمی شکل بگیرد، ذاتاً تهدید تلقی می‌شود. واکنش عصبی و گاه خشونت‌آمیز حاکمیت به شنیده شدن نام «رضا پهلوی» در تظاهرات دقیقاً از همین نقطه ناشی می‌شود. این نام یادآور یک بدیل واقعی است؛ بدیلی که نه از دل ساختار فرسوده نظام، بلکه از بیرون آن می‌آید.

از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، آنچه در حال وقوع است را می‌توان گذار از مرحله «جنبش‌های اعتراضی پراکنده» به مرحله «انقلاب با نماد و افق سیاسی» دانست. حتی اگر همه مخالفان برداشت یکسانی از آینده یا نقش دقیق شاهزاده رضا پهلوی نداشته باشند، نفس اجماع نسبی بر سر یک نام، نشان‌دهنده نیاز جامعه به انسجام، تمرکز و جهت‌گیری است. تجربه انقلاب پنجاه‌وهفت و پیامدهای فاجعه‌بار آن، جامعه ایران را به‌شدت نسبت به خلأ رهبری و ابهام سیاسی حساس کرده است. بسیاری از مردم امروز به‌خوبی دریافته‌اند که سرنگونی یک نظام، بدون داشتن تصویر روشنی از فردای آن، می‌تواند به بازتولید استبداد در شکلی دیگر منجر شود.

در این میان، جایگاه شاهزاده رضا پهلوی به‌عنوان یک چهره سکولار، غیرایدئولوژیک و خارج از ساختار قدرت جمهوری اسلامی، برای بخش بزرگی از جامعه اهمیت ویژه‌ای دارد. او نه محصول جناح‌بندی‌های درونی نظام است و نه وابسته به پروژه‌های سیاسی شکست‌خورده‌ای که طی دهه‌ها آزموده شده‌اند. این فاصله ساختاری، به او امکان می‌دهد که به‌عنوان نمادگذار و تضمین‌کننده یک فرآیند انتقال قدرت دیده شود، نه لزوماً به‌عنوان حاکم مطلق آینده. بسیاری از شعارهای خیابانی نیز دقیقاً بر همین فهم تأکیددارند: بازگشت پادشاهی نه به‌عنوان احیای استبداد، بلکه به‌عنوان چارچوبی برای ثبات، قانون‌گرایی و تضمین یک نظام دموکراتیک مبتنی بر رأی آزاد مردم. این تغییر گفتمان در خلأ شکل نگرفته است. شکست کامل پروژه اصلاح‌طلبی، بن‌بست مطلق مسیرهای درون سیستمی و سرکوب بی‌رحمانه اعتراضات، همگی نقش تعیین‌کننده‌ای در این چرخش داشته‌اند. وقتی جامعه به این جمع‌بندی می‌رسد که هیچ راه اصلاحی در چارچوب نظام موجود وجود ندارد، به‌طور طبیعی به گزینه‌های بنیادین‌تر می‌اندیشد. بنابراین بازگشت شعارهای حمایتی از نظام پادشاهی به خیابان‌ها را باید در همین بستر معنا کرد؛ نه به‌عنوان بازگشت به گذشته، بلکه به‌عنوان تعیین یک گزینه مطلوب و معتبر.

از سوی دیگر، این تحولات پیام روشنی برای نیروهای سیاسی خارج از کشور دارد. خیابان‌های ایران در حال ارسال یک سیگنال است؛ «دوران کلی‌گویی، ائتلاف‌های مبهم و پروژه‌های انتزاعی به پایان رسیده است». اکنون جامعه ایران که زمانی از سوی جریان‌های اپوزیسیون خارج از کشور، گمراه و بدون سواد سیاسی تلقی می‌شد، اینک  از همان جریان‌ها پیشی گرفته و چه‌بسا بسیار بیش از آن دارای آگاهی‌ و تجریه‌های اجتماعی و سیاسی است و از کنشگران سیاسی انتظار شفافیت، مسئولیت‌پذیری و ارائه نقشه راه مشخص دارد. شنیده شدن نام شاهزاده رضا پهلوی در این فضا، به‌نوعی مطالبه پاسخ‌گویی نیز هست؛ مطالبه‌ای که تعیین می‌کند چه کسی و چگونه می‌تواند این گذار پیچیده و پرهزینه را مدیریت کند!

در سطح بین‌المللی نیز، این تغییر نباید نادیده گرفته شود. دولت‌ها و نهادهای خارجی که تحولات ایران را دنبال می‌کنند، سال‌ها با این پرسش مواجه بودند که بدیل جمهوری اسلامی چیست و تا چه حد از پشتوانه و مقبولیت توده‌ها  برخوردار است. آنچه امروز در خیابان‌های ایران شنیده می‌شود، پاسخی عملی به این پرسش است که نشان می‌دهد جامعه ایران، برخلاف تصویر القاشده از سوی برخی محافل و جریان‌ها، فاقد گزینه و افق سیاسی نیست.

در نهایت، آنچه امروز در کف خیابان‌های ایران جریان دارد، یک رخداد گذرا یا هیجان لحظه‌ای نیست. این نشانه تغییر در آگاهی جمعی است؛ تغییری که رژیم جمهوری اسلامی را نه‌تنها به‌عنوان یک حکومت ناکارآمد، بلکه به‌عنوان یک بن‌بست تاریخی به چالش می‌کشد. رفراندوم زودهنگامی که در خیابان‌ها در حال برگزاری است، اگرچه فاقد فرم رسمی است، اما از نظر معنا، شاید صریح‌ترین و صادقانه‌ترین بیان اراده سیاسی جامعه ایران طی بیش از چهار دهه گذشته باشد.

این رفراندوم زودهنگام نشان می‌دهد که جامعه ایران، پیش از فروپاشی رسمی ساختار قدرت، در حال تصمیم‌گیری درباره آینده خود است. تصمیمی که نه از سر هیجان، بلکه از دل تجربه، مقایسه، آگاهی و هزینه‌های سنگین انسانی برآمده است. شنیده شدن نام شاهزاده رضا پهلوی با صدایی بلند، بی‌واسطه و فراگیر، نماد این لحظه تاریخی است؛ لحظه‌ای که در آن خیابان بار دیگر به داور نهایی مشروعیت سیاسی تبدیل‌شده و آینده، پیش از آنکه در «کاخ‌ها نیاوران» نوشته شود، در کف خیابان‌های ایران شکل‌گرفته است. در امتداد همین تغییر در آگاهی جمعی و شکل‌گیری یک افق سیاسی روشن‌تر، برجسته شدن برنامه‌ها و نقشه راه شاهزاده رضا پهلوی برای آینده ایران نقش تعیین‌کننده‌ای در تبدیل اعتراض خیابانی به یک پروژه گذار ایفا می‌کند. اگر خیابان نماد اراده و خواست مردم است، برنامه‌ریزی سیاسی همان چیزی است که می‌تواند این اراده را از سطح شعار به واقعیت در عمل تبدیل کند.

یکی از تفاوت‌های معنادار وضعیت کنونی با بسیاری از مقاطع پیشین، همین هم‌زمانیِ فریاد خیابانی با وجود یک چارچوب فکری و اجرایی مشخص برای فردای پس از رژیم جمهوری اسلامی است؛ چارچوبی که در سال دو هزار و بیست و پنج به‌صورت منسجم‌تر و صریح‌تر از سوی شاهزاده رضا پهلوی ارائه‌شده است.

او در این مقطع، تلاش کرده است تصویر روشنی از مسیر گذار ترسیم کند؛ مسیری که نه بر فروپاشی صرف، بلکه بر مدیریت دوران انتقال، جلوگیری از هرج‌ومرج و تضمین شکل‌گیری یک نظام دموکراتیک و سکولار استوار است. این رویکرد، پاسخی مستقیم به یکی از عمیق‌ترین نگرانی‌های جامعه ایران است: ترس از تکرار تجربه تلخ انقلاب پنجاه‌وهفت، زمانی که سقوط یک نظام بدون نقشه راه، به استقرار استبدادی ایدئولوژیک‌تر انجامید. در این معنا، برنامه‌های ارائه‌شده از سوی شاهزاده رضا پهلوی، نه فقط یک بسته سیاسی، بلکه تلاشی آگاهانه برای پر کردن خلأ اعتماد و کاهش اضطراب جمعی نسبت به آینده است.

در مرکز این رویکرد، طرح پنج‌گانه‌ای قرار دارد که با عنوان «پیروزی بر جمهوری اسلامی» و کارزار «ایران را پس می‌گیریم» شناخته می‌شود. این طرح بر این نظریه استوار است که فروپاشی جمهوری اسلامی نه از یک مسیر واحد، بلکه از هم‌افزایی چند فشار هم‌زمان ممکن می‌شود. تأکید بر فشار حداکثری بین‌المللی از طریق دیپلماسی فعال و تحریم‌های هدفمند، در کنار حمایت حداکثری از مردم در لحظات اعتراض، اعتصاب و نافرمانی مدنی، نشان می‌دهد که این نقشه راه، خیابان و جامعه جهانی را دو جبهه جدا از هم نمی‌بیند، بلکه آن‌ها را مکمل یکدیگر تلقی می‌کند. در این چارچوب، مردم تنها بازیگران صحنه داخلی نیستند، بلکه به محور مشروعیت‌بخش کنش دیپلماتیک نیز تبدیل می‌شوند.

هم‌زمان، تأکید بر ریزش حداکثری از درون بدنه نظام، به‌ویژه در میان نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی، نشان‌دهنده درک واقع‌بینانه از ساختار قدرت در ایران است. تجربه دهه‌های گذشته نشان داده که هیچ گذار پایداری بدون شکاف در ستون‌های سرکوب ممکن نیست. دعوت علنی و مستمر از این نیروها برای پیوستن به مردم، نه از موضع انتقام، بلکه با وعده حفظ کرامت انسانی و امنیت جانی، تلاشی است برای تبدیل گذار از یک فرآیند خشونت‌بار به یک انتقال کنترل‌شده و کم‌هزینه‌تر. این نگاه، به‌طور مستقیم با دغدغه‌های بخش بزرگی از جامعه هم‌خوانی دارد که نگران فرو غلتیدن کشور به سناریوهای بی‌ثباتی منطقه‌ای هستند.

در کنار این محورها، سازمان‌دهی و بسیج مخالفان در داخل و خارج کشور جایگاه ویژه‌ای در این نقشه راه دارد. یکی از ضعف‌های تاریخی اپوزیسیون ایران، پراکندگی، رقابت‌های فرسایشی و ناتوانی در ایجاد یک‌زبان مشترک بوده است. تلاش برای ایجاد شبکه‌های ارتباطی، هم‌افزایی میان گروه‌های مختلف و تمرکز بر اهداف حداقلی مشترک، پاسخی به همین ضعف ساختاری است. اینجاست که برنامه سیاسی از سطح نظری فراتر می‌رود و به یک پروژه عملیاتی نزدیک می‌شود. در ادامه همین منطق، پروژه «شکوفایی ایران» به‌عنوان یکی از مفصل‌ترین و فنی‌ترین اسناد ارائه‌شده برای دوران پس از جمهوری اسلامی، اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. این پروژه که در قالب یک سند تفصیلی و با مشارکت ده‌ها کارشناس از حوزه‌های مختلف تدوین‌شده، تلاش دارد به پرسشی پاسخ دهد که سال‌هاست ذهن جامعه را درگیر کرده است: روز بعد از سقوط چه می‌شود؟ از این رو تمرکز بر صد روز نخست پس از فروپاشی نظام، نشان‌دهنده درک حساسیت این بازه زمانی است، دوره‌ای که در آن، نبود اهداف روشن یا آشفتگی می‌تواند سرنوشت یک انقلاب را برای دهه‌ها رقم بزند.

در این چارچوب، پرداختن به اصلاحات اقتصادی، از تدوین بودجه دولت آزاد گرفته تا اصلاح نظام بانکی، مهار تورم، مقابله با بحران‌های معیشتی و ایجاد فضای امن برای سرمایه‌گذاری، تنها وعده‌های کلی نیستند، بلکه به‌عنوان اولویت‌های فوری مطرح‌شده‌اند. جامعه‌ای که زیر فشار فقر و بی‌ثباتی اقتصادی فرسوده شده، بیش از هر چیز به نشانه‌هایی از بهبود ملموس نیاز دارد. بی‌توجهی به این واقعیت، می‌تواند سرمایه اجتماعی هر گذار سیاسی را به‌سرعت مستهلک کند.

هم‌زمان، تأکید بر رسیدگی به زیرساخت‌ها، به‌ویژه در حوزه آب، انرژی و محیط‌زیست، نشان می‌دهد که نگاه به آینده صرفاً سیاسی نیست، بلکه عمیقاً به بقای زیستی کشور گره‌خورده است. بحران آب، فرسایش منابع طبیعی و تخریب محیط‌زیست، امروز به تهدیدی امنیتی برای ایران تبدیل‌شده‌اند. گنجاندن این مسائل در قلب برنامه دوران گذار، نشانه‌ای از عبور از سیاست‌زدگی صرف و حرکت به‌سوی حکمرانی مبتنی بر واقعیت‌های علمی و کارشناسی است.

در مسئله امنیت و ثبات نیز، رویکرد ارائه‌شده بر حفظ نهادهای انتظامی و امنیتی ملی، جلوگیری از فروپاشی ساختارها و تضمین امنیت مرزها تأکید دارد. این نگاه، بار دیگر نشان می‌دهد که هدف، فروپاشی کشور نیست، بلکه تغییر نظام سیاسی در چارچوب حفظ منافع ملی است. برای جامعه‌ای که تجربه جنگ، ناامنی و بی‌ثباتی منطقه‌ای را به‌خوبی می‌شناسد، این پیام از اهمیت حیاتی برخوردار است.

در سطح اصول بنیادین، شاهزاده رضا پهلوی بارها بر این نکته تأکید کرده که به‌دنبال قدرت شخصی نیست و نقش خود را به‌عنوان یک پل سکولار برای گذار تعریف می‌کند. این تعریف از نقش، پاسخی مستقیم به یکی از رایج‌ترین نگرانی‌هاست. تأکید بر حفظ تمامیت ارضی ایران، جدایی دین از حکومت و برابری حقوق شهروندی، ترسیم حداقل‌های یک قرارداد جدید است؛ قراردادی که قرار است همه ایرانیان، فارغ از مذهب، قومیت، جنسیت یا هر گرایش سیاسی، در آن جای داشته باشند.

مهم‌تر از همه، تأکید بر برگزاری رفراندوم ملی برای تعیین نوع حکومت آینده، نشان‌دهنده پذیرش اصل حاکمیت مردم به‌عنوان داور نهایی است. در این چارچوب، پادشاهی مشروطه یا جمهوری، نه به‌عنوان پیش‌فرض، بلکه به‌عنوان انتخاب مردم در یک فرآیند آزاد و دموکراتیک مطرح می‌شود. این رویکرد، عملاً بسیاری از دوگانه‌سازی‌های فرسوده را خنثی می‌کند و بحث را از سطح ایدئولوژیک به سطح اراده عمومی منتقل می‌سازد.

طی سال جاری نیز، ابتکارهای جدیدی به این مجموعه افزوده‌شده که نشان‌دهنده تلاش برای به‌روز کردن ابزارهای مبارزه و گذار است. راه‌اندازی سامانه «ایران را پس می‌گیریم» و تشکیل «گارد جاویدان ایران»، به‌عنوان یک پلتفرم برای سازمان‌دهی مخالفان، افشای فساد و ایجاد شبکه‌های حمایتی، پاسخی به واقعیت عصر دیجیتال است؛ عصری که در آن، قدرت بیش از هر زمان دیگری، به توانایی اتصال، هماهنگی و گردش اطلاعات وابسته است. این سامانه، می‌تواند شکاف میان داخل و خارج کشور را کاهش دهد و کنش سیاسی را از حالت پراکنده به سمت هم‌افزا سوق دهد.

در بُعد منطقه‌ای و بین‌المللی نیز، طرح موسوم به «پیمان کوروش» نشان‌دهنده تلاشی برای بازتعریف جایگاه ایران در خاورمیانه است. تأکید بر صلح با همسایگان، عادی‌سازی روابط و همکاری‌ در حوزه‌های فناوری، از جمله مدیریت بحران آب، بیانگر فاصله‌گیری آگاهانه از سیاست خارجی تنش‌محور رژیم جمهوری اسلامی است. برای جامعه‌ای که  نزدیک به نیم‌قرن هزینه‌های سنگین انزوای بین‌المللی را پرداخته، این چشم‌انداز می‌تواند نشانه‌ای از بازگشت ایران به جایگاه مطلوب خود در نظام بین‌الملل باشد.

همچنین نشست همکاری ملی در مونیخ، که با حضور طیف گسترده‌ای از کنشگران سیاسی برگزار شد، تلاشی عملی رأی عبور از پراکندگی تاریخی اپوزیسیون است. این‌گونه ابتکارات، اگرچه به‌تنهایی معجزه نمی‌کنند، اما می‌توانند بستر گفت‌وگو، اعتمادسازی و شکل‌گیری حداقل اجماع را فراهم آورند؛ امری که بدون آن، هیچ گذار موفقی ممکن نخواهد بود. مجموع این برنامه‌ و ابتکارها در کنار آنچه در خیابان‌های ایران می‌گذرد، تصویری متفاوت از وضعیت کنونی ارائه می‌دهد. خیابان دیگر تنها محل فریاد خشم نیست، بلکه به فضایی تبدیل‌شده که در آن، یک پروژه سیاسی در حال ارائه‌ی زبان، نماد و یک رهبر ملی است.

پیوند میان صدای خیابان و برنامه‌ریزی برای فردا، شاید مهم‌ترین تحول سیاسی امروز ایران باشد. جامعه‌ای که مدت‌هاست می‌دانست چه نمی‌خواهد و حالا در حال بیان آن چیزی است که برای آینده خود می‌خواهد. برجسته شدن نقش شاهزاده رضا پهلوی در این میان، نه صرفاً نتیجه کاریزما یا سابقه خانوادگی، بلکه حاصل ارائه یک چارچوب قابل‌فهم برای عبور از یک بن‌بست تاریخی است که یک [نظام جمهوری] آن را پدید آورده است. اگر این جریان در همین مسیر ادامه یابد، خیابان می‌تواند از صحنه مبارزه، به نقطه آغاز بازسازی ایران تبدیل شود؛ بازسازی‌ای که این بار، با علم، آگاهی، برنامه، حافظه تاریخی و تصویر روشنی از آینده انجام خواهد شد، نه با توهم، خرافات و تصویری در ماه!

 

کوروش زمانی: روزنامه‌نگار – تحت حمایت فدراسیون بین‌المللی روزنامه‌نگاران و سازمان گزارشگران بدون مرز

پست‌های مرتبط

بیشترین خوشبختی‌ها برای بیشترین مردم

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر