این مقاله در دو بخش تنظیمشده است و به بررسی مواضع جریانهای مختلف سیاسی ایران در قبال جنگ میان جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل میپردازد.
در بخش نخست، تمرکز بر جریانهای کمونیستی ایران است؛ جریاناتی که با وجود تفاوتهای سازمانی، در این بزنگاه تاریخی مواضعی کموبیش مشابه اتخاذ کردهاند.
بخش دوم این مقاله، به بررسی مواضع دیگر جریانهای سیاسی – از جمهوریخواهان تا گروههای قومی – اختصاص دارد و تلاش میکند تصویری کاملتر از این وضعیت ارائه دهد.
یاشار استهباننژاد
کمونیستهای ایران و تناقض «نه به جنگ»
پیش از هر تحلیل، شاید بد نباشد به داوری یکی از چهرههای درون همین جریان توجه کنیم:
«حرکت ما، مبارزه ما در آن زمان (دوران محمدرضا شاه) ایستادن در جبهه شر بوده؛ و ما در سویهی باطل تاریخ ایستاده بودیم.» (۱)
علی کشتگر، از رهبران پیشین سازمان فدائیان خلق (اکثریت)
موضع سازمانها و گروههای کمونیستی و بخشی از جریانهای سیاسی ایران در جریان جنگ ۱۲ روزه میان اسرائیل و جمهوری اسلامی، برای بسیاری از ناظران، چندان غافلگیرکننده نبود. از جبهه ملی گرفته تا طیفهای مختلف فدائیان خلق با دهها نام و انشعاب، از «راه توده» و دیگر جریانهای چپ گرفته تا بخشی از اصلاحطلبان، پانایرانیستها و حتی سازمان مجاهدین خلق، همگی – با تفاوتهایی در ادبیات – در یک نقطه به هم رسیدند: محکوم کردن جنگ و تأکید بر به اصطلاح «دفاع از ایران».
در این میان، نکته قابلتوجه این است که حتی جریانهایی که در طول دههها، نسبت به مفهوم «ملت» و «میهن» رویکردی انتقادی و کماهمیت داشتهاند، یا حتی خود را «جهانوطنی» مینامیدند، در این بزنگاه، – از آغاز جنگ مشترک آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی – ناگهان بازهم با ادبیاتی بهشدت ملیگرایانه ظاهر شدند و از «خاک مقدس ایران» سخن گفتند. این تغییر ناگهانی در ادبیات، خود پرسشهای جدیتری را درباره نسبت واقعی این جریانها با مفهوم منافع ملی مطرح میکند.
این در حالی است که تنها چند هفته پیش از این جنگ، در دیماه ۱۴۰۴، سرکوب گسترده و خونینی در ایران رخداده بود که در آن، بخشهایی از جامعه ایران – در داخل کشور – آشکارا از ناتوانی خود در برابر ماشین سرکوب جمهوری اسلامی سخن گفتند و حتی در مواردی، از قدرتهای خارجی درخواست حمایت کردند. در این فضا، انتظار میرفت که دستکم بخشی از این جریانهای سیاسی، میان واقعیتهای داخلی ایران و مواضع خود نسبت به تحولات بینالمللی، نوعی بازنگری انجام دهند.
با این حال، آنچه مشاهده شد، تداوم همان الگوی آشنا بود. حال پرسش اصلی اینجاست: چرا بخش قابلتوجهی از این گروهها و سازمانها – که بسیاری از آنها عملاً فاقد پایگاه اجتماعی مؤثر در داخل ایران هستند – در بزنگاههای تاریخی، به مواضعی میرسند که در عمل، به سود تداوم وضعیت موجود یعنی ادامه حیات جمهوری اسلامی تمام میشود؟
در پاسخ به این پرسش، میتوان به نکتهای اشاره کرد که کیانوش توکلی، مشاور پیشین سازمان فدائیان خلق (اکثریت)، در مصاحبه با «گفتگوی روز» مطرح کرده است. به گفته او، چارچوب فکری بخش مهمی از این جریانها در دوران محمدرضا شاه بر سه محور اصلی استوار بود: «ضدیت با آمریکا، ضدیت با اسرائیل و بهخصوص مخالفت با نظام سلطنتی» (۲)
باز پرسش اینجاست که آیا این چارچوب فکری در دهههای اخیر دستخوش تغییر شده است؟
شواهد نشان میدهد که پاسخ تا حد زیادی منفی است. در بسیاری از این جریانها، همچنان نوعی نگاه ایدئولوژیک حاکم است که در آن، تحولات سیاسی نه بر اساس واقعیتهای داخلی ایران، بلکه در چارچوب تقابلهای کلان بینالمللی تحلیل میشود. در این چارچوب، هرجا پای ایالاتمتحده آمریکا در میان باشد، موضعگیریها بهطور خودکار به سمت مخالفت سوق پیدا میکند، حتی اگر این موضع، در عمل با منافع جامعه ایران در تنش قرار گیرد.
در نتیجه، آنچه در این بزنگاه تاریخی مشاهده میشود، نه یک تغییر رویکرد، بلکه تداوم همان منطقی است که در بخشهای بعدی این مقاله، با عنوان «اتحاد سرخ و سیاه» به آن پرداخته خواهد شد.
لنین و مسئله جنگ
برای درک بهتر این تناقض، بد نیست نگاهی کوتاه به سنت نظری خود جریانهای کمونیستی بیندازیم، سنتی که بخش مهمی از این گروهها، دستکم در سطح ادعا، همچنان به آن ارجاع میدهند.
ولادیمیر لنین، رهبر حزب سوسیالدموکرات کارگری روسیه و بنیانگذار اتحاد جماهیر شوروی، در تحلیل شرایط جنگی، موضعی کاملاً صریح اتخاذ میکند. او جنگ را نه صرفاً یک فاجعه انسانی، بلکه موقعیتی میداند که میتواند به تضعیف دولتهای حاکم و گشایش امکان دگرگونیهای انقلابی بینجامد.
لنین در مقاله «شکست دولت خودی در جنگ امپریالیستی» مینویسد: «یک طبقۀ انقلابی در جریان یک جنگ ارتجاعی نمیتواند خواستار چیزی جز شکست دولتش باشد.» (۳)
او در ادامه، این موضع را بسط میدهد و تأکید میکند: «با بررسی دقیقتر مشخص خواهد شد که این شعار به معنی یک “آتشبس طبقاتی” و کنارهگیری از مبارزۀ طبقاتی از جانب طبقات تحت ستم در تمام کشورهای محارب است، زیرا مبارزۀ طبقاتی بدون وارد آوردن ضربه بر بورژوازی “خودی” و دولت “خودی” غیرممکن است، و با در نظر گرفتن اینکه وارد آوردن ضربه بر دولت خودی در زمان جنگ، خیانت بزرگ است، معنایش کمک کردن به شکست کشور خودی است».
و در بخش دیگری از همین نوشته، با صراحت بیشتری میگوید: «هر کس که طرفدار شعار “نه پیروزی و نه شکست” باشد، آگاهانه یا ناآگاهانه یک شوونیست است؛ در بهترین حالت او یک خرده-بورژوای سازشکار است ولی در هر صورت او یک دشمن سیاست پرولتاری و یک حامی دولتهای موجود متعلق به طبقات حاکم کنونی است».
این موضعگیریها، بهروشنی نشان میدهد که در سنت کلاسیک کمونیستی، جنگ – بهویژه در شرایطی که «ارتجاعی» تلقی میشود – میتواند بهعنوان فرصتی برای تضعیف قدرت حاکم و پیشبرد مبارزه سیاسی در نظر گرفته شود.
در این چارچوب، این پرسش مطرح میشود: آیا شعار «نه پیروزی و نه شکست» با شعار امروزی «نه به جنگ و نه به جمهوری اسلامی» قابلمقایسه نیست؟ و اگر چنین است، آیا جریانهایی که خود را وارث این سنت میدانند، همچنان به همان منطق پایبند هستند؟ به نظر میرسد پاسخ، دستکم در عمل، منفی است.
تأکید بر این نکته ضروری است که هدف از این ارجاع، دفاع از لنینیسم یا پذیرش بیچونوچرای این دیدگاه نیست. بلکه مسئله، نشان دادن یک تناقض است: جریانهایی که خود را در امتداد یک سنت فکری مشخص تعریف میکنند، در یکی از مهمترین حوزههای آن – یعنی نسبت با جنگ – از مبانی نظری خود فاصله گرفتهاند.
این فاصله را نمیتوان صرفاً با تغییر شرایط تاریخی توضیح داد. آنچه در اینجا خود را نشان میدهد، بیشتر به نوعی بازگشت به همان الگویی مربوط است که پیشتر به آن اشاره شد: تقدم دادن به چارچوبهای کلان ژئوپلیتیک – بهویژه تقابل با آمریکا – بر تحلیل مشخص از شرایط داخلی ایران. در چنین وضعیتی، مخالفت با جنگ، دیگر صرفاً یک موضع انسانی یا صلحطلبانه نیست، بلکه در عمل میتواند به همسویی ناخواسته با تداوم ساختار موجود منجر شود، پدیدهای که در ادامه این مقاله، در چارچوب مفهوم «اتحاد سرخ و سیاه» موردبررسی قرار خواهد گرفت.
اتحاد سرخ و سیاه
برای فهم دقیقتر آنچه امروز در مواضع برخی جریانهای سیاسی مشاهده میشود، باید به ریشههای تاریخی این همپوشانی بازگشت. پدیدهای که در این مقاله از آن با عنوان «اتحاد سرخ و سیاه» یاد میشود.
این نزدیکی میان بخشی از نیروهای کمونیست و جریانهای اسلامگرای سیاسی، پدیدهای مقطعی یا محدود به سال ۱۳۵۷ نیست، بلکه سابقهای بیش از یک قرن دارد. یکی از نخستین نمونههای آن را میتوان در دوران جنبش جنگل مشاهده کرد؛ زمانی که میرزا کوچکخان جنگلی با نیروهای بلشویکی وارد تعامل شد و میان جریانهای اسلامی و کمونیستی، نوعی همکاری شکل گرفت. حمایت نیروهای کمونیست روسیه از این جنبش، و نیز همکاری حزب کمونیست ایران به رهبری حیدر عمواوغلو با میرزا کوچکخان – که خود بنیانگذار «انجمن وحدت اسلام» بود – نشان میدهد که این همپوشانی، از همان آغاز، صرفاً یک تاکتیک موقت نبود، بلکه ریشههایی عمیقتر داشت.
در دهههای بعد نیز میتوان نمونههایی از این همگرایی را مشاهده کرد. برای مثال، در جریان رویدادهای ۳۰ تیر ۱۳۳۱، هنگامی که احمد قوامالسلطنه به نخستوزیری رسید و برخی مواضع او – از جمله در لایحه پیشنهادی جدائی دین و سیاست – واکنشهایی را برانگیخت، طیفهایی از نیروهای ملی و کمونیست، در کنار نیروهای مذهبی و در پاسخ به فراخوان آیتالله کاشانی، در اعتراضات خیابانی حضور یافتند. این همزمانی، هرچند لزوماً به معنای همسویی کامل سیاسی نبود، اما نشاندهنده نوعی همپوشانی عملی در بزنگاههای حساس است.
نمونه دیگری را میتوان در اوایل دهه ۱۳۴۰ مشاهده کرد. در جریان اعتراضات علیه اصلاحات «انقلاب سفید»، آیتالله خمینی در سخنرانیهایی در قم، بهشدت با برخی از این اصلاحات – از جمله اعطای حق رأی به زنان – مخالفت کرد. در همان دوره، برخی از این مواضع در رسانههای وابسته به جریانهای کمونیستی (حزب توده) نیز بازتاب یافت و بازنشر شد؛ پدیدهای که نشان میدهد حتی در سطح گفتمانی نیز، در مواردی همجهتیهایی شکلگرفته بود.
این روند در سال ۱۳۵۷ به نقطه اوج خود رسید. در جریان انقلاب، بخش قابلتوجهی از نیروهای چپ و کمونیستی، نهتنها در برابر رهبری مذهبی انقلاب موضعی انتقادی و مستقل اتخاذ نکردند، بلکه در مواردی در عمل در همان مسیری قرار گرفتند که نیروهای مذهبی ترسیم کرده بودند. نتیجه این همپوشانی، در سالهای پس از انقلاب، بهروشنی آشکار شد.
نکته قابلتوجه آن است که این الگو، صرفاً یک همزمانی تاریخی نیست، بلکه در بسیاری از موارد، بر پایه یک منطق مشترک شکلگرفته است: تقدم دادن به مبارزه با «دشمن اصلی» – که اغلب در قالب آمریکا یا غرب تعریف میشود – بر سایر ملاحظات سیاسی و اجتماعی. در این چارچوب، حتی نیروهایی با تفاوتهای عمیق ایدئولوژیک نیز میتوانند در بزنگاههای مشخص، در یک جبهه عملی قرار گیرند. پدیدهای که به نظر میرسد در تحولات معاصر نیز، به اشکال مختلف، همچنان تکرار میشود.
این تداوم تاریخی، این پرسش را پیش میکشد که آیا آنچه امروز مشاهده میشود، صرفاً یک واکنش سیاسی به شرایط جاری است، یا بازتولید همان الگویی است که پیشتر نیز نتایج آن تجربهشده است.
کمونیستها و مخالفت با جنگ
برای روشنتر شدن بحث، میتوان به مواضع برخی از گروههای کمونیستی ایرانی در قبال جنگ اخیر مشترک آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی نگاهی نزدیکتر انداخت. این بررسی نشان میدهد که چگونه چارچوبهای نظری پیشین، همچنان در تحلیل این جریانها از تحولات جاری نقش تعیینکننده دارند.
در این میان، میتوان از گروهی آغاز کرد که به «چریکهای فدائی خلق – مشهور به گروه اشرف دهقانی» شناخته میشود.
آشنایی شخصی نگارنده با این جریان به سال ۱۳۵۹ بازمیگردد؛ زمانی که در سنین نوجوانی، از طریق یکی از همکلاسیها با ادبیات و مواضع این گروه آشنا شدم. آنچه از آن زمان تا امروز تغییر چندانی نکرده، شیوه مواجهه این جریان با سیاست است: تکیهبر کلیگوییهای ایدئولوژیک، بدون ارائه تحلیل مشخص از شرایط عینی و بدون طرح راهکارهای عملی.
در واقع، در بررسی بیانیهها و مواضع این گروه در طول دهههای گذشته، کمتر میتوان نشانهای از تحول در متدولوژی فکری یا انطباق با شرایط متغیر سیاسی مشاهده کرد. مبارزه، در این چارچوب، عمدتاً به صدور اطلاعیه و تکرار شعارها تقلیل یافته است.
موضع این گروه در قبال جنگ اخیر را میتوان بهروشنی در اعلامیه ۱۶ مارس ۲۰۲۶ آنها با عنوان
«نابود باد جنگ امپریالیستی، زندهباد جنگ خلق!» مشاهده کرد. (۴)
در این اعلامیه آمده است:
«اکنون حدود دو هفته است که امپریالیسم آمریکا و سگ زنجیریش اسرائیل… ایران را مورد وحشتناکترین حملات… قرار داده».
و در ادامه:
«در جریان این حملات… تا کنون هزاران نفر کشته و زخمی شدهاند و ۲۲ هزار ساختمان مسکونی… نابودشده است… بیش از سه میلیون آواره داخلی بر جا گذارده است».
با این حال، بررسی این ادعاها نشان میدهد که بسیاری از آمارهای ارائهشده، نه بر پایه منابع مستقل، بلکه عمدتاً برگرفته از روایتهای رسمی جمهوری اسلامی (۵) یا منابع همسو با آن است. (۶) این امر، پرسشهایی جدی درباره روش تحقیق و اعتبار دادههای مورداستفاده در این نوع بیانیهها ایجاد میکند.
در پایان این اعلامیه نیز، شعارهای آشنای این جریان تکرار میشود:
«نابود باد جنگ امپریالیستی، زندهباد جنگ خلق»
«نابود باد رژیم وابسته جمهوری اسلامی به دست مردم»
اما پرسش اساسی اینجاست: این «جنگ خلق» در چه بستری و با چه نیرویی قرار است تحقق یابد؟ در شرایطی که:
– این جریان فاقد حضور سازمانیافته در داخل کشور است
– ارتباط مؤثری با جامعه ندارد
– و از نظر عملیاتی نیز نقشی در تحولات داخلی ایفا نمیکند
طرح چنین شعاری، بیش از آنکه یک برنامه سیاسی باشد، به بازتولید یک ادبیات تاریخی شباهت دارد.
از سوی دیگر، واقعیت جنگ در جهان امروز – با تکیهبر فناوریهای پیشرفته، جنگهای هوشمند و ابزارهای دیجیتال – بهگونهای است که تصور یک «جنگ خلق» کلاسیک، بدون سازماندهی، تجهیزات و پشتوانه اجتماعی و نظامی، با واقعیتهای عینی فاصلهای جدی دارد.
در نتیجه، آنچه در اینجا مشاهده میشود، نه یک استراتژی عملی برای تغییر، بلکه تداوم نوعی نگاه ایدئولوژیک است که همچنان در چارچوب مفاهیم و ادبیات دهههای گذشته عمل میکند. این فاصله میان شعار و امکان تحقق، یکی از ویژگیهای ثابت این جریان در طول دهههای گذشته بوده است.
سازمان فدائیان خلق (اقلیت)
سازمان فدائیان خلق (اقلیت) نیز در واکنش به جنگ، اطلاعیهای با عنوان
«نه به جنگ ارتجاعی، زندهباد انقلاب اجتماعی» منتشر کرد. (۷)
در این اطلاعیه آمده است: «والی ساعت ۱۰ صبح امروز ۹ اسفند، با عملیات نظامی دولت امپریالیستی آمریکا و رژیم صهیونیستی اسرائیل و واکنش رژیم ارتجاعی و سرکوبگر جمهوری اسلامی، جنگ ویرانگر و ارتجاعی دیگری آغاز شد».
و در ادامه تأکید میشود: «تودههای مردم ایران خواهان چنین جنگی نیستند و با آن مخالفاند… این جنگ جز کشتار و ویرانی… ثمر دیگری برای مردم ایران ندارد».
بر اساس این تحلیل، نتیجهگیری نهایی این سازمان روشن است: مخالفت با جنگ و ضرورت توقف آن. از همین رو، در پایان بیانیه آمده است: «سازمان فدائیان (اقلیت) همراه با تودههای زحمتکش مردم ایران مخالفت شدید خود را با جنگ جاری میان ارتجاع امپریالیستی-صهیونیستی و ارتجاع اسلامی اعلام میدارد. نه به جنگ ارتجاعی، زندهباد انقلاب اجتماعی»!
اما پرسش اساسی اینجاست که این موضعگیری بر چه مبنایی شکلگرفته است؟
ادعای اینکه «تودههای مردم ایران خواهان چنین جنگی نیستند»، در شرایطی مطرح میشود که امکان سنجش آزاد و مستقل افکار عمومی در داخل کشور وجود ندارد. در چنین وضعیتی، این پرسش قابلطرح است که این جریانها تا چه اندازه به صداها و تجربههای متنوع جامعه ایران دسترسی دارند و تا چه حد ارزیابی آنها بر دادههای قابلاتکا استوار است.
از سوی دیگر، نکته قابلتوجه آن است که همین سازمان، در تحلیلی دیگر – در سرمقاله نشریه «کار» (شماره ۱۱۶۱) – به نتیجهای متفاوت و در عین حال قابلتأمل، اشاره میکند: «گرچه در شرایط کنونی، حکومت مردم را به شدت تهدید میکند… اما این وضعیت بهویژه با پایان جنگ تغییر خواهد کرد. این جنگ بالاخره به پایان خواهد رسید. آن موقع نوبت تودهها میرسد تا تکلیف خود را با این رژیم… یکسره کنند». (۸)
این بخش از تحلیل، بهطور ضمنی نشان میدهد که جنگ حتی– اگر «ارتجاعی» تلقی شود – میتواند در عمل به تضعیف ساختار قدرت و ایجاد شکافهایی در آن بینجامد.
در اینجا، نوعی دوگانگی قابلمشاهده است: از یک سو، جنگ بهطور مطلق نفی میشود و بهعنوان پدیدهای صرفاً ویرانگر معرفی میگردد؛ و از سوی دیگر، در تحلیلهای بعدی، به پیامدهایی اشاره میشود که میتواند زمینهساز تحرکات اجتماعی و سیاسی پس از آن باشد.
این دوگانگی، بار دیگر این پرسش را مطرح میکند که آیا مخالفت مطلق با جنگ، در این چارچوب، یک موضع صرفاً اصولی است، یا ناشی از همان الگوی تحلیلیای است که در آن، تقابل با «امپریالیسم» بر تحلیل مشخص از شرایط داخلی ایران اولویت مییابد. این فاصله میان موضع رسمی و تحلیل ضمنی، نشاندهنده نوعی ناهماهنگی در ارزیابی این جریان از نقش جنگ در معادلات سیاسی ایران است.
سازمان فدائیان خلق (اکثریت)
در میان جریانهای موردبحث، موضع سازمان فدائیان خلق (اکثریت) از جهاتی صریحتر و کمپردهتر از دیگران است. این سازمان در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، در بیانیهای با عنوان
«جنگ تجاوزکارانه، ترور مسئولین کشور و کشتار هولناک میناب را شدیداً محکوم میکنیم» موضع خود را اعلام کرد. (۹)
در این بیانیه آمده است: «شورای مرکزی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، به محض اطلاع از اولین بار از تجاوز آمریکا و اسرائیل به میهنمان، نشست خود را به منظور هماندیشی و اتخاذ سیاستهای ضروری فراخواند… و تصمیم گرفت… ترور رهبر جمهوری اسلامی، فرماندهان نظامی کشور و جنایت هولناک میناب را به شدت محکوم کند».
آنچه در این موضعگیری برجسته است، نه صرفاً محکومیت جنگ، بلکه نحوه صورتبندی آن است. در این چارچوب، کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی و فرماندهان نظامی، بدون اشاره به نقش این ساختار در سرکوب گسترده داخلی، در کنار دیگر رویدادها محکوم میشود. این نوع صورتبندی، بهطور ضمنی نشان میدهد که در این تحلیل، اولویت نه بر بررسی نقش نیروهای داخلی در وضعیت موجود، بلکه بر محکومیت کنش بیرونی متمرکزشده است.
برای ناظری که با سابقه تاریخی این سازمان آشناست، چنین موضعی لزوماً غافلگیرکننده نیست؛ اما در بستر تحولات اخیر – و بهویژه پس از سرکوبهای گسترده – این پرسش جدیتر مطرح میشود که این نوع موضعگیری تا چه اندازه با تجربه زیسته بخشهایی از جامعه ایران که در قدرت هستند، همخوانی دارد.
راه توده
در میان جریانهای همسو با این چارچوب تحلیلی، «راه توده» موضعی حتی صریحتر اتخاذ میکند. این جریان در اطلاعیهای با عنوان «از جنگ برای استقلال میهن نباید ترسید،» (۱۰) مینویسد: «تجاوز نظامی- فاشیستی امریکا و اسرائیل به ایران… بیتردید جنایتی است که در سینه تاریخ… ثبت خواهد ماند… هدف آن خاتمه بخشیدن به استقلال کشور و سلطه اسرائیل و امریکا بر ایران است».
در این تحلیل، چارچوب کلاسیک ضد امپریالیستی بهوضوح دیده میشود که تقابل اصلی، نه میان دولت و جامعه در داخل ایران، بلکه میان «ایران» و «نیروهای خارجی» تعریف میشود. در چنین چارچوبی، جمهوری اسلامی – با وجود تمام تناقضات و عملکرد داخلی آن – بهعنوان بخشی از یک ساختار «مقاومت در برابر سلطه خارجی» بازتعریف میشود.
این نوع نگاه، عملاً اولویت تحلیل را از مسائل داخلی – از جمله سرکوب، نارضایتی اجتماعی و مطالبات سیاسی – به سطحی کلانتر و ژئوپلیتیک منتقل میکند. نتیجه این جابهجایی آن است که مرز میان «مخالفت با جنگ» و «همسویی با تداوم وضع موجود» کمرنگ میشود. این نحوه صورتبندی، نشاندهنده نوعی تقدم تحلیل ایدئولوژیک بر واقعیتهای عینی جامعه ایران است.
حزب توده ایران
در میان جریانهای چپ ایران، حزب توده ایران – بهعنوان قدیمیترین حزب سیاسی با ایدئولوژی کمونیستی – جایگاهی ویژه دارد و بررسی مواضع آن، برای فهم چارچوب تحلیلی این طیف از اهمیت خاصی برخوردار است.
این حزب در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۴، در اطلاعیهای با عنوان «حزب توده ایران حمله تجاوزکارانهٔ دولت جنایتکار اسرائیل و امپریالیسم آمریکا به ایران را به شدت محکوم میکند»، موضع خود را اعلام کرد. (۱۱)
در این بیانیه آمده است: «بامداد امروز خاک میهن ما هدف حملات گستردهٔ موشکی و هوایی دولت نژادپرست اسرائیل و دولت آمریکا قرار گرفت. این تجاوز آشکار به خاک ایران در شرایطی صورت میگیرد که دولت ایران و آمریکا… مشغول مذاکرات… بودند.»
و در ادامه تأکید میشود: «تجاوز نظامی امپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل… نه تنها بشارتدهندهٔ آزادی ایران از یوغ استبداد… نیست بلکه تلاشی است برای تخریب ایران… و جانشین کردن رژیم ولایتفقیه با حکومتی وابسته و استبدادی…»
آنچه در این موضعگیری باز هم جلبتوجه میکند، چارچوب تحلیلی آشنایی است که در آن، مسئله اصلی نه در سطح مناسبات داخلی ایران، بلکه در قالب تقابل میان «ایران» و «امپریالیسم» تعریف میشود. در این چارچوب، جمهوری اسلامی – با وجود تمام کارنامه سیاه داخلی آن – بهعنوان بخشی از یک «کشور مستقل در برابر سلطه خارجی» بازنمایی میشود. در نتیجه، تمرکز اصلی بیانیه، بر محکومیت کنش خارجی است، نه بررسی وضعیت داخلی یا نقش ساختار قدرت در شکلگیری بحران.
همچنین قابلتوجه است که در این نوع صورتبندی، اشارهای به سرکوبهای اخیر و وضعیت داخلی جامعه ایران دیده نمیشود و در عین حال، راهکار مشخصی برای مواجهه با ساختار قدرت مستبد و سرکوبگر نیز ارائه نمیگردد.
در ادامه این رویکرد، حزب توده در دیگر مواضع و نشریات خود نیز بر «ضرورت آتشبس» تأکید کرده و همزمان، بیانیههای احزاب کمونیستی و چپ جهانی را بازنشر میکند که خواهان توقف جنگ هستند، بیآنکه در بسیاری از این موارد، اشارهای به وضعیت داخلی ایران یا سرکوبهای صورت گرفته دیده شود. (۱۲)
در مجموع، این موضعگیری را میتوان در چارچوب همان سنت دیرپای ضد امپریالیستی تحلیل کرد؛ سنتی که در آن، تقابل با قدرتهای خارجی، در مواردی بر تحلیل مشخص از شرایط داخلی و مطالبات جامعه تقدم مییابد. این نوع تحلیل، در عمل نادیده گرفتن شکاف عمیق میان دولت و جامعه در ایران است.
آنچه در این بخش مشاهده شد، صرفاً مجموعهای از مواضع پراکنده نبود، بلکه نشانههایی از یک الگوی فکری مشترک بود؛ الگویی که در آن، چارچوبهای ایدئولوژیک همچنان بر تحلیل شرایط عینی ایران تقدم دارد.
در بخش دوم، این الگو را در میان دیگر جریانهای سیاسی نیز دنبال خواهیم کرد، جایی که پرسش اصلی همچنان پابرجاست: در این بزنگاه تاریخی، کدام موضعگیری به نفع مردم ایران تمام میشود؟
ادامه این بحث در بخش دوم، فردا منتشر خواهد شد.
ادامه دارد …
یاشار استهباننژاد
برگرفته از ایران گلوبال
منابع:
۱– مصاحبه محمدجواد اکبرین با علی کشتگر (فرخنده جهرمی)، از رهبران پیشین سازمان فدائیان خلق (اکثریت).
۲– این نقلقول بخشی از مصاحبه کیانوش توکلی (مشاور پیشین سازمان فدائیان خلق – اکثریت) با کانال «گفتگوی روز» است که بهزودی منتشر خواهد شد. این مصاحبه در چارچوب مجموعه برنامههای «گفتوگو با تاریخ» و با محوریت خاطرات و تجربیات سیاسی – تاریخی ایشان انجامشده است.
۳– مجموعه آثار لنین – جلد ۲۱، نشریه «سوسیالدموکرات»، شماره ۴۳
۵– وبسایت دنیای اقتصاد
۶– وبسایت تیآرتی فارسی
۷– وبسایت سازمان فدائیان خلق (اقلیت)
۸– نشریه «کار»، شماره ۱۱۶۱
۹– وبسایت کار-آنلاین
۱۰– وبسایت راه توده
۱۱– وبسایت حزب توده ایران
۱۲– نشریه «نامه مردم»، شماره ۱۲۵۵، ۱۸ اسفند ۱۴۰۴