میان دو مفهوم فاشیسم و ناسیونالیسم، تفاوتهای معنایی عمدهای است، اما در عین حال، باورمندان به هر دوی این ایدئولوژیها، توانایی دور و نزدیک شدن به یکدیگر را دارا میباشند. بسیاری از منتقدان ناسیونالیسم، همواره با استناد به برخی از تجربیات تاریخی نیمه نخست قرن بیستم میلادی، آن را مساوی یا دستکم مستعد فاشیسم میدانند، در حالی که لزوماً این چنین نیست. در این نوشتار کوشش بر این خواهد بود که ضمن اشارهای کلی و گذرا به هردوی این مفاهیم، نقاط افتراق و زمینههای اجتماعی یکسان و متفاوت آنها را بررسی کرده، و سپس به رابطه و اثرات متقابل این دو ایدئولوژی بر یکدیگر خواهیم پرداخت. البته شاید لازم باشد که بر این مهم نیز تأکید کنم که مسائل مطرحشده در این نوشتار، یک بررسی نظری از تجربه تاریخی اروپا است که شاید همه موارد آن قابلتعمیم و یا تطبیق با جهان غیراروپایی بهطور اعم، و خاورزمین بهطور ویژه نباشد.
ناسیونالیسم، بر پایه سه اصل استقلال، وحدت و هویت قرار دارد. این سه اصل موضوع و آرمانی است که همواره توسط ناسیونالیستها دنبال شده است. (هاچینسون و اسمیت، ۱۳۸۶: ۲۶) اما علیرغم این سه اصل، همانطور که آنتونی اسمیت تأکید میکند، ایدئولوژی ناسیونالیسم فاقد تئوری و برنامه مشخصی در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی عمده همچون عدالت اجتماعی، توزیع منابع و مدیریت منازعات میباشد. از این روی است که ناسیونالیسم همواره به عنوان یک ایدئولوژی همپوشان و ثانویه، در کنار ایدئولوژیهای عمدهتری چون لیبرالیسم، سوسیالیسم و محافظهکاری قرار میگیرد. (اسمیت، ۱۳۸۳: ۴۰) به دلیل همین ماهیت همپوشان ناسیونالیسم است که این ایدئولوژی، قابلیت اختلاط یا انطباق با فاشیسم را هم مییابد؛ اما این برخلاف ادعای منتقدان و مخالفان ناسیونالیسم، همیشگی و به ناگزیر نیست. ناسیونالیسم تنها در برخی از موقعیتهای ویژه اجتماعی و تاریخی، با فاشیسم ترکیبشده و جنبه فاشیستی پیدا میکند.
فاشیسم را بایستی که بهطور کلی، پاسخی کوتاهمدت برای تضادها و تعارضات بلندمدت و یا دائمی به شمار آورد که در مقاطع مشخصی از تاریخ جهان، ظهور کرده است. اگرچه خاستگاه این پدیده در قاره اروپا بوده است، اما ظهور آن در دیگر نقاط جهان را هم نباید منتفی دانست؛ اما در عین حال باید به این مهم نیز توجه داشت که ظهور فاشیسم، تنها در موقعیتی ویژه امکانپذیر است. فاشیسم، به عنوان توتالیتاریسم راست، پدیدهای پسا دموکراتیک و پسا صنعتی است که در جوامع مدرنی که از تغییر و تحول مناسبات اجتماعی برخوردار بودهاند، ظهور میکند. بر خلاف کمونیسم (توتالیتاریسم چپ) که تا حدود زیادی محصول جوامع غیر دموکراتیک است، فاشیسم در کشورهای فاقد تجربه دموکراتیک، ظهور نمیکند؛ زیرا ویژگی اساسی فاشیسم، جلب حمایت و پشتیبانی تودهای است و یک رژیم دیکتاتوری را که فاقد این ویژگی بوده و اساس آن صرفاً بر ارتش، بوروکراسی و یا اعتبار شخص دیکتاتور استوار باشد، نمیتوان فاشیستی دانست. علاوه بر این، برای ظهور فاشیسم، همانطور که پیشتر هم اشاره شد، درجهای از رشد صنعتی لازم است و مهمترین هدف فاشیسم نیز، حل قهرآمیز تضادهای درونی جوامع صنعتی میباشد. (ابنشتاین و فاگلمان، ۱۳۷۶: ۵۷-۱۵۶) برای همین منظور است که جنبشهای فاشیستی، تلاش در تکیهبر آرمانهایی میکنند که مورد تائید و استقبال بیشترین نیروهای اجتماعی قرار بگیرد. ناسیونالیسم، مهمترین آرمانی است که میتواند برای این منظور، مورداستفاده فاشیسم قرار بگیرد. بر خلاف تحلیل مارکسیستها که فاشیسم را ناشی از زوال سرمایهداری در اثر گسترش تعارضات طبقاتی میپندارند، فاشیسم جنبشی است که هریک از طبقات و اقشار مختلف اجتماعی، بنا به دلیلی با آن همراهی نشان میدهند. انگیزههای ملیگرایانه و گاه شوونیستی، همواره میتواند در شمار عامترین وجوه اشتراک در میان طبقات و گروههای مختلف اجتماعی باشد که در صورت اتکای فاشیستها بر آنها و ارائه وعده پیروزی و پرخاشگری و تعرض برعلیه دشمنان داخلی و خارجی، حمایت قابلملاحظه و وسیعی را برای فاشیسم به دنبال خواهد داشت. (ابنشتاین و فاگلمان، ۱۳۷۶: ۱۶۱) به این ترتیب است که فاشیسم علیرغم آنکه یک نظام فکری منسجم و مستقل بهرهمند بوده است، اما در فرآیند نظاممند شدن خود، از بطن ناسیونالیسم تندرو و همچنین دین ایدئولوژیک، ارزشهایی را استخراج کرده و از آن برای جلبتوجه و حمایت عمومی استفاده میکند. به این ترتیب فاشیسم به پدیده ناسیونالیسم مضهااعف مبدل میشود که ترکیبی از مشخصههای سیاسی و ایدئولوژیک ذاتی فاشیسم، با اعتقادات ملی متعارف میباشد که با تکیه بر آرزوهای سرخورده ملی، گرایشهایی افراطی را به وجود میآورد. مهمترین جلوه این افراطگرایی که ابتدا مبتنی بر ناسیونالیسم بوده و سپس بر آن تأثیر میگذارد، گسترش طلبی سرزمینی است. گسترش طلبی سرزمینی که اغلب با نیاز به فضای حیاتی توجیه میشد، سیاست مرزی را به سیاست فضای حیاتی تغییر داد که اگرچه در ابتدا میتوانست از منظری ناسیونالیستی، با منزلت یک قدرت جهانی سازگار باشد، اما رژیمهای فاشیستی، آنچنان که ارسطو کالیس تشریح کرده است، این سیاست را به دلیل فوریت تاریخی موردنظرشان، محبوبیت بخشیده و افراطی کردند و این امر نیز برخاسته از الزام مشخصاً فاشیستی وحدت آرمانشهر و واقعیت بود. به این صورت که رویکرد نامتعارف فاشیستی به سیاست خارجی، تمایز نگرش سیاست قدرت به اهداف دستیافتنی و دستنیافتنی را منسوخ، و بهجای آن حکم به پیروی از یک ارادهگرایی عظمتطلبانه میدهد. به این ترتیب بود که دوگانگی نوینی میان “امر ملی” و “امر فاشیستی” پدید آمد و گسترش طلبی سرزمینی را که ابتدا مبتنی بر آمال ناسیونالیستی بود، مبدل به یک تعهد ایدئولوژیک فاشیستی کرد. (کالیس، ۱۳۸۲: ۵۴-۳۵۳) این مهم سبب شد که به تدریج (پیش و بیشتر از آلمان در ایتالیا) جریانها و گرایشات ناسیونالیستی، حتی از پیش از سقوط فاشیسم، مسیر خود را از ایدئولوژی حاکم جدا سازند.
با شکست مفتضحانه و همهجانبه ایدئولوژی فاشیسم در پی وقایع جنگ جهانی دوم، و نیز تبعات ویرانگری که سیاست گسترش طلبی سرزمینی فاشیستی برای آلمان و ایتالیا به بار آورد، مدلی که از همپوشانی ناسیونالیسم با فاشیسم پدید آمده بود، کاملاً از اعتبار افتاد. در مقابل، ناسیونالیسم مدنی و لیبرال کشورهای متفق غربی که در جنگ جهانی دوم پیروز شده بود، الگوی نوین و مسلط ناسیونالیسم گردید. ناسیونالیسم قومی – نژادی، علاوه بر آن که مورداستفاده فاشیستها قرارگرفته و شکستخورده بود، به دلیل خاص گرایی اصلاحناپذیرش هم قابلیت انطباق و تعامل با ایدئولوژیهای سیاسی بزرگ را نداشت؛ اما در مقابل، ناسیونالیسم لیبرال که اولویت را بر تأمین نیازهای هموطنان مشروط بر تبارشناسی فرهنگی آنها کرده بود، ملت را در تقابل با ناسیونالیسم قومی – نژادی، گروه دارای تاریخ، سرزمین و فرهنگ عمومی مشترک تعریف کرد. (اسمیت، ۱۳۸۳: ۶۰) پس از آن بود که ناسیونالیسم در اروپای غربی، به تدریج و غالباً از موقعیت یک ایدئولوژی سیاسی نزول کرده و مبدل به کارکرد دولتهای مدرنی شد که پیگیر منافع و اولویتهای ملی، در سطوح مختلف ملی، منطقهای و جهانی بودند.
به این ترتیب است که همپوشانی ناسیونالیسم با فاشیسم را تاکنون باید محدود به دوره و موقعیتی مشخص دانست. اتهامی که از سوی برخی منتقدان ناسیونالیسم، مبنی بر همپوشانی دائمی میان این دو مکتب طرح میگردد، آنچنان که شرح داده شد، با واقعیت تاریخی سازگاری نداشته و به دور از دقت مفهومی است. همکاسه کردن ناسیونالیسم با فاشیسم، به لحاظ نظری، بسیار بیش از تقلیل مارکسیسم به استالینیسم، نادرست مینماید؛ اما اینکه ظهور فاشیسم در دوره معینی رخداده است، بهمنزله این نمیباشد که امکان ظهور دوباره فاشیسم، کاملاً منتفی است. هرگاه از درون مناسبات دموکراتیک یا نیمه دموکراتیک سیاسی، یک جامعه صنعتی شده، جنبشی سر برآورد که سودای آن را داشته باشد که با ایجاد یک جنبش وسیع و تمامیتخواه تودهای، تضادها و تعارضات درونی جامعه را با شیوه قهرآمیز حلوفصل کرده، و مرز بین واقعیت و رویا را بهویژه در عرصه سیاست خارجی، مخدوش کرده و مثلاً به دنبال سیاستهای الحاقگری باشد و به آن توجیه ایدئولوژیک بخشد، میتواند طلیعهای از ظهور مجدد فاشیسم باشد. این فاشیسم نوظهور هم میتواند اعتبار اولیه خود را از ناسیونالیسم کسب کند، و هم از سایر ایدئولوژیها یا باورهایی که محبوبیت عام داشته باشند.
تیرداد بنکدار
منابع:
- ابنشتاین، ویلیام و فاگلمان، ادوین (۱۳۷۶). مکاتب سیاسی معاصر: نقد و بررسی کمونیسم، فاشیسم، کاپیتالیسم و سوسیالیسم. (حسینعلی نوذری، مترجم). تهران: انتشارات نقش جهان.
- اسمیت، آنتونی (۱۳۸۳). ناسیونالیسم. (منصور انصاری، مترجم). تهران: موسسه مطالعات ملی.
- اسمیت، آنتونی و هاچینسون، جان (۱۳۸۶). ملیگرایی. (مصطفی یونسی و علی مرشدی زاد، مترجمان). تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی.
- کالیس، ارسطو (۱۳۸۲). ایدئولوژی فاشیست: سرزمین و گسترش طلبی در ایتالیا و آلمان ۱۹۴۵-۱۹۲۲. (جهانگیر معینی علمداری، مترجم). تهران: انتشارات امیرکبیر.