9.9 C
تهران
سه شنبه, ۸. آذر , ۱۴۰۱

فریاد کشیدنها در بیابان

  گشت و گذاری سه ماهه در شهرهای امریکا و اروپا که بیشترش به شرکت در نشست‌ها و همایش‌ها و گفتگو ‏با روشنفکران و سیاسیکاران ( واژه‌أی که در ایران برابر ‏politicos‏ ساخته‌اند ) گذشت ، مشکل سیاسی ‏اجتماع بزرگ ایرانیان تبعیدی را ـ هزاران تنی، از دو تا سه میلیون مهاجر ایرانی سرزمین‌های امنیت و ‏فراوانی ـ آشکارتر کرد. “مشکل” در واقع مجموعه‌أی از کاستیها را در برمی‌گیرد، از کم شدن شمار ‏فعالان و نداشتن امکانات و اختلافات کاهنده روان و تن و دلمشغولی‌های نامربوط. آنچه در این گشت و ‏گذار ( پیشترها به آن سیر آفاق و انفس می‌گفتند ) بیشتر نظر این نگرنده را گرفت ریشه این کاستیها بود. ‏مشکل عملا یکی بیشتر نیست. همه کاستیها از آنجاست که سیاسیکاران بیرون در یک وایوی ( خلاء ) ‏تشکیلاتی-افکار عمومی بسر می‌برند.‏

‏ اجتماعات ایرانی از مهاجر و تبعیدی سرشار از جنب و جوشند. زندگی در سطح‌های گوناگونش در هر ‏رگ این اجتماعات می‌زند. سیاسیکاران در این میان از هیچ کس کمتر نیستند. انجمنها و مجامع بیشمار، ‏اگر هم غیررسمی، در هر شهر به فراوانی هست. حتا انجمنهای فرهنگی با تلاشهای ستودنی‌شان اساسا ‏سیاسی هستند. جلوه‌های مبارزه یک ملت‌اند برای آنکه خودش را در سرزمین بیگانه که خانه‌اش شده است ‏و در سرزمین خودش که به دست بیگانه افتاده است نگهدارد. گفتگو، خوراک روزان و شبان آنهاست. ‏نمی‌خواهند دمی از آنچه سرنوشت ملی می‌شمارند دور بمانند. بیست و سه سال است ـ در میان زودآمده‌‏ترین‌شان ـ که در گفتگوهای خود بهر چه در این جهان پیچیده‌اند.‏

‏ انقلاب اسلامی ( هر نامی به خواهش دل و ضرورت پرونده‌هاشان بدان بدهند، انقلاب و حکومتی ‏اسلامی بود و هست ) بخش بزرگی از موثرترین عناصر سیاسی ایران را به بیرون تاراند ( در شرایط آن ‏روز ایران موثرترین، لزوما روشنترین معنی نمی‌داد ). زنان و مردانی با بیشترین انگیزه و سر سپردگی ‏به بیرون زدند، نه برای آنکه سر خویش گیرند، بلکه برای جنگیدن با رژیمی که آنها را از بالاها به زیر ‏افکنده بود. بسیاری از آنان درس خوانده بودند و در بیرون بیشتر خواندند. هزارن تن پیشینه کار تشکیلاتی ‏از حزبی و غیر آن ( اداره، کسب و کار ) داشتند. از آنها انتظارات بزرگ می‌رفت. آنهمه دلبستگی و ‏انرژی و تجربه می‌بایست تا کنون نیروی سیاسی سهمگینی پدید آورده باشد ـ سازمانهای سیاسی و احزابی ‏که بتوانند در پیرامون خود و بر تحولات ایران تاثیر بگذارند.‏

‏ از کسانی که کشوری را گردانده بودند یا سرنگون کرده بودند می‌شد انتظار داشت که دست کم اندیشه ‏سیاسی و بحث تاریخی و انتقاد اجتماعی را بالاتر از اینها ببرند که می‌بینیم؛ و سیاست با این مصالح است ‏که ساخته می‌شود. اندیشه سیاسی تنک مایه، بحث تاریخی تکراری، و انتقاد اجتماعی رنجور، فراورده‌‏های ذهن پرورش نیافته جزم اندیش، تاریخ ایران را از شوربختی انباشت. آنها که در شوربختیها انگشتی ‏داشتند دست کم بایست در این زمینه‌ها دستی گشاده‌تر می‌آوردند. این گشت و گذار سه ماهه، گذشته از ‏اخگرهای نویدبخشی که هربار بیشتر در اینجا و آنجا می‌درخشند، بازدید منظره‌های تکراری بود. گذشت ‏زمان برای بسیاری به معنی فرو رفتن هرچه بیشتر نه در زمان بلکه در گذشته است. فرو رفتن در زمان ‏به معنی با آن زیستن و ناچار پیش آمدن، ظاهرا برای بیشتری از کهنه سیاسیکاران ناخوشایندتر از آن است ‏که به ضرورت آن دست از گفتگوهای همیشگی بشویند.‏

‎* * *‎

‏ در پاسخ این پرسش که چرا ظرفیت سیاسی بزرگ اجتماع ایرانی بیرون به مقدار زیاد بیهوده مانده است ‏یک پاسخ بیشتر نمی‌توان یافت. ایرانیان در این سالها فشار افکار عمومی را بر خود احساس نکرده‌اند و در ‏محافل خود آسوده بوده‌اند. فشار افکار عمومی به معنی حساب پس دادن و مسئولیت است. انسان بابت ‏گفتار و کردار خود، هرچند هم از آن گذشته باشد، به پیرامونش بدهکار و از آن بستانکار می‌شود. گفتار ‏و کردار درست، حساب انسان را در ترازوی افکار عمومی سنگین می‌کند و برعکس. پیرامون، هرچه ‏بزرگتر باشد مسئولیت و حسابرسی بیشتر خواهد بود و اینجاست که نقش حیاتی گروه‌بندی سیاسی آشکار ‏می‌شود. ‏

‏ گروه‌بندی بزرگ باخود الزماتی می‌آورد ـ نخستینش پویش خستگی ناپذیر بزرگتر شدن و نزدیکتر شدن ‏به دردست گرفتن قدرت. کار گروهی در ابعاد بزرگ، به ناچار حرفه‌أی است، به معنی سنجیده ‏رفتار کردن و در نظر گرفتن پیامدهای دور و نزدیک. گروه‌بندی بزرگ، با انظباط نگهداشته می‌شود، نه ‏تنها انظباط تشکیلاتی که بی آن نمی‌توان دست کم به عنوان یک گروه‌بندی بزرگ دوام آورد، بلکه انضباط ‏در اندیشه و عمل سیاسی. یک حزب به معنی واقعی نمی‌تواند تنها به دلخواه گردانندگان و اعضایش عمل ‏کند. این آزادی عملی است که باشگاه‌ها دارند و باشگاه‌ها می‌توانند صدها و هزاران عضو هم داشته باشند‏‏. تفاوت در این است که باشگاه مسئولیتی در برابر جهان بزرگتر بیرون ندارد. تا هنگامی که باشگاهیان از ‏گردش کار خود خرسندند هرچه دیگران بگویند به خودشان مربوط است. گروه‌بندی سیاسی جدی و ‏حرفه‌أی حتا بیش از خودش در برابر جهان بزرگتر بیرون، در برابر ملتی که از آن اکثریت می‌خواهد، ‏مسئول است. چه می‌باید گفت و کرد که نه تنها دیر یا زود اکثریت را جلب کند بلکه به سود مردم بطور کلی ‏باشد. ‏

می‌توان به درستی ایراد کرد که هر گروه‌بندی چه کوچک و چه بزرگ همین احساس را دارد. اما مهمتر ‏از احساس خود گروه‌ها جساسیتی است که در برابر افکار عمومی و تاریخ نشان می‌دهند، که افکار عمومی ‏دراز مدت است. گروه‌ها هر چه کوچکتر باشند آسوده‌تر به دلخواه خود رفتار می‌کنند. فرد گمنام، آزادی ‏نامحدود برای هوسکاری، یاوه‌گوئی و اشتباه کردن دارد. محافل و گروه‌های کوچک می‌توانند تنها اندکی ‏کمتر آزادی عمل از اینگونه داشته باشند. هنگامی که فرد یا گروهی در معرض قضاوت نباشد یا بتواند ‏روی فراموشکاری دیگران حساب کند چه انگیزه‌أی برای سخت اندیشیدن و به ژرفای امور رفتن دارد؟ ‏عمده آن است که در فضای تنگ بلافاصله خود از همگنانش تایید بگیرد و در دایره تکرار بیشتر بچرخد.‏

‎* * *‎

سیاست‌گریزی توده ایرانی و سازمان‌گریزی سیاسیکاران هیچ کمکی به آنان نکرده است. مشارکت سیاسی‏، مایه گذاشتن از وقت و جیب می‌خواهد و سازمانیابی مستلزم پذیرفتن موقعیتهای پائین‌تر است. اما توده ‏ایرانی به نقش تماشاگر ایرادگیر بسنده کرده است و سیاسیکار، بیش از همه نگران موقعیت خویش است. ‏مردم سیاسیکاران را می‌بینند که از بستگی حزبی می‌گریزند و رغبت‌شان به آن کمتر می‌شود. ‏سیاسیکاران بی‌میلی مردم را می‌بینند و انگیزه‌شان به کار حزبی کمتر می‌شود. هر دو گروه ‏روشنفکرانی را می‌بینند که کار حزبی نکردن را مایه برتری خود کرده‌اند و بر دامن کبریایشان از این ‏گردهای تعلق نمی‌نشیند؛ و انگیزه‌ها باز کمتر می‌شود. دیگر حتا از افکار عمومی نمی‌توان چندان ‏سخنی گفت. افکار عمومی نیز نیاز به درجه‌أی سازماندهی دارد. در جائی که کمترینه برخورد آراء و ‏کنش‌ها هست و همه چیز در سطح‌های پائین و میدانهای تنگ جریان می‌یابد تاثیر افکار عمومی نیز به ‏کمترین می‌رسد.‏

‏ از اینروست که گروه‌های بزرگی از روشنفکران و سیاسیکاران را می‌بینیم که بیست سال و بیشتر است ‏که همان سخنان را می‌گویند. هیچ آگاهی تازه‌أی، هیچ تعبیر روشنگری، هیچ تجربه عملی نمی‌تواند ‏کمترین تکانی به آنها بدهد. گروه‌های بزرگی را می‌بینیم که هنوز به آسانی و به اعتبار امر بدیهی حکم ‏صادر می‌کنند که امریکا در ایران انقلاب کرد زیرا شاه بهای نفت را به بشگه‌أی ٣۸ دلار رسانده بود ‏‏( در جریان انقلاب بود که به دلیل اعتصاب کارگران نفت و برهم خوردن بازار، بهای نفت در طول یک ‏سال از ١۲ دلار تا ۴٠ دلار رسید ) یا امریکا ١١ سپتامبر را راه انداخت که ژاندارم افغانستان و خلیج ‏فارس شود. هنگامی که تکرار مواضع بیست ساله بلکه پنجاه ساله و پروراندن چنان فانتزیها هیچ تاثیری ‏ندارد و کسی رنج پاسخ دادن به آنها را نیز به خود نمی‌دهد ـ که سودی هم نخواهد بخشید ـ چه انتظار ‏دیگری می‌توان داشت؟

‏ در وایوی (خلاء ) افکار عمومی، در فضای بی برخورد و بی بازتاب، بیش از اینها می‌توان نوستالژی ‏و فولکلور و افسانه را بجای اندیشه و فعالیت سیاسی نهاد. هنگامی که اکثریت یافتن و رسیدن به قدرت ‏در میان نیست و خرسندی پیرامونیان همفکر ( فکر؟ ) بیشترینه پاداشی است که می‌شود گرفت بیش از اینها ‏می‌توان زبان را رها و اندیشه را دربند کرد. اگر کسانی منکر موجودیت ایران و زبان فارسی می‌شوند یا ‏کسی در گوشه‌أی به مردم فرمان می‌دهد که نام خود را عوض کنند و گذشته خود را چنانکه او می‌خواهد ‏ببینند از عوارض همین فریاد کشیدن در بیابان است. اگر پیرامونیان پیوسته کمتر نمی‌شدند، پهلوانان ‏بیست سال پیش میدان اندیشه و سیاست هنوز با نظریه بافیهای شگفتاور خود میدانداری می‌کردند، همان ‏نظریه‌ها که ایرانیان را متقاعد کرد که نه تنها خودشان بلکه همه ملتها بازیچه‌های بی‌اختیاری در چنگ ‏نیروهای مرموز و توطئه‌های شیطانی هستند و سودی در تلاش و مبارزه نیست.‏

‎* * *‎

‏ بسیار می گویند که سازمانهای سیاسی مخالف در بیرون می‌باید متحد شوند. کسانی که با کناره‌جوئی از ‏سیاست، بیش از همه به وایوی ( خلاء ) سیاسی بیرون کمک کرده‌اند پراکندگی نیروهای مخالف را علت ‏کناره‌جوئی خود می‌شمارند. می‌گویند اگر سازمانهای سیاسی با هم کار می‌کردند رژیم اسلامی تاکنون ‏ازهم پاشیده بود. گذشته از اینکه با هرکس نمی‌توان متحد شد، مشکل در اینجا تعریف سازمان سیاسی است‏‏. سازمان سیاسی بهر ماهیتی گفته می‌شود؛ همین بس که چند تنی سالی یکی دو بار زیر اعلامیه‌أی نامی ‏بگذارند. کسانی هستند که یک تنه دو سازمان سیاسی را ریاست می‌کنند. سازمانهائی هستند که در ‏‏”کنگره” های خود چندان عضو ندارند که نهادهای رهبری خود را با عنوانهای پر آب و تاب‌شان از آنها ‏تعیین کنند. بیشتر سازمانهای سیاسی به اندازه مقاماتی که تراشیده‌اند عضو دارند. ‏

اتحاد تاکنون نشده است زیرا اتحاد گروه‌های کوچک ناممکن است. علت وجودی گروه کوچک خود اوست؛ ‏مسئولیتی در میان نیست. نه تماسی با جهان بزرگتر بیرون است، نه فشار افکار عمومی که از بود و نبود ‏گروه کوچک بیخبر است. گروه می‌تواند هرچه می‌خواهد بکند؛ می تواند پیوسته در اختلافات و رنجشها ‏دست و پا بزند و در واقع نیز داستان گروه‌های کوچک، داستان اختلافات و رفع اختلافات است. چند تنی که ‏در میان سروهمسر گردنی می‌کشند و به همان داشتن عناوینی دلخوشند تن به هیچ ترتیبات پایدار و معنی‌‏دار همکاری و اتحاد نخواهند داد. مساله همیشگی آنها موقعیت است؛ همه می‌باید در سطح رهبری باشند. ‏همین که کسانی نتوانند در یک گروه‌بندی بزرگ گردآیند و دوام بیاورند آنها را از دایره اتحاد بیرون می‌برد‏‏. اتحاد اگر اثری داشته باشد و به اعلامیه و آگهی روزنامه ختم نشود می‌باید در میان گروه‌هائی صورت ‏گیرد که خود به تنهائی اثری داشته باشند. اصلا تصور اتحادی میان مثلا ٩٧ گروه خنده‌آور نیست و ‏هیات وزیران ۸٠ نفری سومالی را به یاد نمی‌آورد؟

‏ این تنها گروه‌های کوچک مخالفان جمهوری‌اسلامی نیستند که به اکثریت آوردن و رسیدن به قدرت نمی‌‏اندیشند. عموم گروه‌های بزرگتر و نام‌آورتر نیز عملا از این دعوی دست برداشته‌اند. در اینجا می‌باید ‏رسیدن به قدرت را توضیح داد. بند و بست و مانوور برای رسیدن به مقاماتی در آینده پس از جمهوری‌‏اسلامی مسلما پشت فکر بسیاری دست درکاران هست. کسانی که در فاصله‌های هزاران کیلومتری برسر ‏عناوین رهبری و دبیرکلی، هر اندازه هم میان تهی، مبارزه می‌کنند طبعا به جایگاه آینده خود می‌اندیشند. ‏رسیدن به قدرت در اینجا به معنی حزبی آن است: گروهی که می‌خواهد مسیر زندگی ملتی را تغییر دهد و ‏بدان منظور در پی رسیدن به قدرت حکومتی است. به یک تعبیر می‌توان به تفاوتی که میان جاه‌طلبی و ‏بلندپروازی است اشاره کرد.‏

‏ از آنها که تندباد انقلاب، موج موج به بیرون پرتاب کرد، چپگرایان به دلیل پیشینه دراز و سطح فرهنگ ‏سیاسی، بیش از همه آمادگی کار حزبی داشتند و زودتر از همه دست بکار شدند. با اینهمه پراکندگی در ‏گرایش چپ دست کمی از گرایشهای دیگر ندارد، هرچند بر سر ریاست و در سطح پائین بسیاری دیگر ‏نیست. پس از نبردهای فرساینده ایدئولوژیک ده پانزده ساله نخستین، امروز طیف چپ را سازمانهای ‏کوچک و بزرگتری پوشانده است که اگر بزرگترند به بخشی از جمهوری‌اسلامی پیوسته‌اند و خود را از ‏مخالفان رژیم جدا کرده‌اند؛ یا در آماتوری محض خود به بیربطی رسیده‌اند؛ و اگر در مبارزه مانده‌اند ‏کوچک، و از اتحاد با یکدیگر ناتوانند. در اینجا نیز بازیگوشی و بریدن ارتباط با جهان بزرگتر بیرون به ‏زیان گروه‌بندی‌های نام‌آور مخالف عمل کرده است. گروه در خود و برای خود می‌زید. مسائل و ‏دلمشغولیهای گروه برای نگرنده بیرون یادآور برج عاج مشهور است که سایش و فرسایش زمانه نامهربان، ‏جلای عاجی را از آن گرفته است. ‏

‏ چنان نیست که گروه‌های کوچک چپ در اندیشه رسیدن به قدرت برای دگرگون کردن جامعه و سراسر ‏جهان نیستند. این “اراده گرایان” دیرینه، در بلندپروازی از هیچ کس کم نمی‌آورند. آنچه آنها را از صف ‏مدعیان قدرت بیرون می‌گذارد جزم‌گرائی و سودازدگی درمان‌ناپذیر‌شان است. اینهمه حقانیت برای خود ‏و بیزاری از هرکه دیگر، به فرقه بیشتر می‌خورد تا حزب. ‏

‏ اگر جزم‌گرائی، عارضه گروه‌های کوچک چپگراست، عملگرائی لگام گسیخته ( که در آن رگه‌های ‏نومیدی را می‌توان دید ) پاپیچ یکی از بزرگترین گروه‌های چپ شده است. رفتار آن در این سالها پیوسته ‏از حزب فاصله گرفته است ( حزب در این بافتار ‏context‏ به معنی گروه‌بندی بزرگی که در اندر کنش ‏interaction‏ همیشگی با جهان بیرون می‌کوشد همچنان بزرگتر شود و اکثریت یابد آمده است ). این گروه ‏معین چپ، بیش از ده سال است که عملا بیرون را رها کرده است و خود را می‌کوشد به نیروهای درون ـ ‏کارگزارن سازندگی و اکنون جبهه مشارکت ـ نزدیک کند. یک دستاویزش این است که آنچه در ایران می‌گذرد مهمتر است و در آنجا می‌باید حضور داشت. دستاویز دیگرش ترسیدن و ترساندن از هرج و مرج و ‏خونریزی در ایران است. ‏

‏ گروه‌های کوچک سیاسی نمی‌توانند تماسی با اجتماعات ایرانی داشته باشند؛ بزرگترین گروه چپ چنین ‏تماسی را نمی‌خواهد. با دنبال کردن یک استراتژی دست کم تاکنون بی‌امید، هر گرایش سیاسی مخالف ‏جدی را از خود بری کرده است؛ اندیشه گسترش، نیرومند شدن، اکثریت یافتن، مگر به صورت جزئی ‏از جبهه مشارکت را از دست نهاده است. با روئین تن شدن در برابر افکار عمومی بیرون، هر اندازه که ‏هست، مشکلی را که در آغاز این گفتار آمد بیشتر کرده است.‏

‎* * *‎

‏ در دیداری با اعضای “گروه ایران” پارلمان سوئد که از جمله حقوق بشر را در ایران با جدیت دنبال می‌‏کند، این انتقاد-پرسش همیشگی پیش کشیده شد که گروه‌های مخالف ایرانی که اینهمه دم از مبارزه می‌زنند ‏ـ مبارزه‌أی که در چشم دیگران مشترک می‌نماید ـ چه همکاری می‌توانند داشته باشند؟ آنها خود با نمونه ‏سازمانهای مخالف عراقی، دهها و شاید بیشتر، آشنائی داشتند و با اینهمه می‌خواستند پاسخ دیگری بشنوند‏‏. به آنها پیشنهاد شد که با توجه به فراوانی سازمانهای چپگرا در سوئد، یکی دو حزب چپ سوئدی پیش ‏بیفتند و کمک کنند تا بخشی از آن سازمانها در گروه‌بندی بزرگتری گردآیند. به نمایندگان پارلمان آن ‏کشوری که از نمونه‌های کامیاب سیاست همرائی ( کنسانسوس ) است توضیح داده شد، اگر لازم می‌داشتند، که گروه‌های کوچک در خلاء عمل می‌کنند و تنها ضرورتهای درونی خودشان برای آنان اهمیت ‏دارد. اما اگر بزرگتر شوند انگیزه‌های بیشتری برای کار در بیرون از جهان خودمانی‌شان خواهند یافت و ‏آنگاه شاید بتوانند با ما به عنوان یک حزب راست میانه، یک حزب مشروطه‌خواه، وارد گفتگو شوند.‏

‏ ما سالهاست فریاد خودمان را در بیابان می‌کشیم. آمادگی و فراخوانهای ما برای رسیدن به یک همرائی در ‏میان نیروهای مخالف بی‌پاسخ مانده است و به نظر می‌رسد همچنان خواهد ماند. تاکید ما بر “نیرو” و بر ‏‏”مخالف” البته کار را به اندازه کافی دشوار کرده است. از میان اینهمه سازمانهای بیشمار، یافتن “نیرو” ‏سخت دشوار بوده است. ما سودی در اعلامیه دادن با چند نام نمی‌بینیم. اگر چند سازمان گرد آیند و از ‏حاصل جمعشان کمتر شوند بهتر است همان تک تک عمل کنند. اما در آنجا که به “مخالف” ارتباط می‌یابد ‏کار باز دشوارتر است. مخالف با که؟ با جمهوری‌اسلامی یا با ما؟ یک سالی است که با بالا گرفتن ستاره ‏اقبال ما ( اقبال به معنی روی آوردن ) لبه مخالفتها از جمهوری‌اسلامی به ما برمی‌گردد. گرائیدن پاره‌أی ‏مخالفان به بخشی از رژیم کم بود، اکنون حملات هم‌گروه به ما بر آن افزوده شده است. چه بسا سرورانی ‏در گوشه‌أی از ذهن خود به یاد روزهای خوش ائتلاف انقلابی و وحدت کلمه افتاده باشند. این تلاشی که ‏پاره‌أی محافل حاشیه‌أی در بیرون برای دمیدن زندگی به پیکر نیمه جان ملی-مذهبی می‌کنند بی سببی ‏نیست. آن روشنفکر چپ که گفت “ما برنده نخواهیم بود پس همینها که هستند بمانند” احتمالا زبان بسیار ‏کسان بود.‏

آیا ما حق و فرصت آن را داریم که رنجه شویم و ناامید از اینهمه کژرویها که فرورفتن هر روزی ‏کشورشان را می‌بینند و باز خواسته و ناخواسته درپی دراز کردن عمر این رژیم هستند به خود بپردازیم؟ ‏پاسخ جز در تکه آخر “نه” است. ما در همه حال می‌باید سخت به خود بپردازیم که پر از کاستیهائیم. ولی ‏حزب، چنانکه در آغاز آمد با مسئولیت ساخته می‌شود، و ما می‌خواهیم حزبی باشیم. کمک به سالم کردن ‏سیاست ایران یک وظیفه ماست. مهم نیست دیگران چه می‌کنند و با ما چه می‌کنند. ما در رفتار خود ‏می‌باید درست باشیم. اصل برای ما مشارکت است، نه از گونه جبهه مشارکت و ترتیبات خصوصی در ‏میان خودیها. بدترین دشمنان ما نیز به این معنی “غیرخودی” نیستند. آمادگی و فراخوانهای ما پس گرفتنی ‏نیست. ما باز فریاد خود را در بیابان می‌کشیم.‏

پست‌های مرتبط

بیشترین خوشبختی‌ها برای بیشترین مردم

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر